راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

دین اشو زرتشت

دین راه درست زیستن است و درست زیستن با نیک اندیشی آغاز می‌شود. گات‌های زرتشت( گات‌ها، پیام و دین اهورا مزدا و کلام آن سخن زرتشت است) نیک اندیشی، نیک گفتاری و نیک کرداری را می‌آموزد.

گات‌ها اندیشه‌های مینوی و زبان آن، زبان اهورایی است. گات‌ها همچون اهورا مزدا، دانایی و روشنایی بی‌کرانی است که تنها با چشم و دل، گوش وجدان، و داوری خرد، دینی،شنیدنی و دریافتنی است. رموز، اشارات، تشبیهات و تمثیلات گات‌ها، زیبا سخنانی اندیشه‌زا هستند که توسن پندار را در آسمان راستی به جولان آورده و جویندگان نیکی‌ و سازندگی را، شادی و رسایی می‌بخشند.

گات‌ها با اندیشه‌های کلان سر و کار دارند. به خرد و ریز نمی‌پردازند. سلامت روان و بدن را با هم لازمه نیک زیستن می‌داند و آن گونه رفتاری را اندرز می‌دهد که به جان و تن زیان نرساند. خرد، راستی، بینش و مهر راهنمای مردمان برای شناسایی آن گونه رفتار‌ها هستند.

گات‌ها از خرد و منش نیک(و هومن یا بهمن)، از راستی و داد(اشا یا اردیبهشت)، از توان سازنده و نیکو(خشترا یا شهریور)، از آرامش و مهر فزاینده(سپنتا آرمیتی یا اسفند)، از خودشناسی و رسایی(هاروتات یا خرداد) و از بیمرگی و جاودانی(امرتات یا امرداد)، و از هر آنچه والا فروزه‌های خدایی‌اند، سخن می‌گوید.

گات‌ها از آزادی گزینش(اختیار)، از هنجار انگیزه و شده(قانون علت و معلول) از بهره‌وری از کار‌کرد زندگی(بهشت و جهنم)، و از داد(عدل) اهورایی گفت‌و‌گو می‌کند.

گات‌ها از آفرینش و روان فزاینده(سپنتامینیو) که گوهر اهورایی است، و از تازه شدن جهان(فرش کرت) که امید آدمی برای نیکو زیستن است، آگاهی می‌دهد.

گات‌ها پایه دین راستین را می‌آموزد، راه درست اندیشیدن و درست زیستن.

 

دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن


 
عطار
 

الا ای پیک باز تیز پرواز

چو در عالم نداری یک هم آواز

دمی گر میزنی بر انجمن زن

نفس بیخویشتن با خویشتن زن

چو یک همدم نمیبینم زمانیت

که خواهد بود همدم در جهانیت

تو خود را تا ابد محرم تمامی

که هم همخانه هم همدم تمامی

بگوی این قصّه و با خویشتن گوی

بخوشگویی ببر از خویشتن گوی

چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج

که برده بود عمری در سخن رنج

که شاهنشاه خوزی دختری داشت

که هر موییش در خویی سری داشت

سمنبر خواهر بهرام بودی

گلش اندام و گُلرخ نام بودی

بنگشادی شکر از شرمگینی

گلش میخواندند از نازنینی

اگر عاقل بدیدی نقش رویش

شدی دیوانهٔ زنجیر مویش

وگر دیوانه دیدی روی آن ماه

چو عاقل آمدی زان نقش با راه

همه صورتگران صورت آرای

ز رویش نقش بردندی بهر جای

که نقشش بود دل را نقش بر سنگ

چو مویش برد رویش نقش ارژنگ

چو مثل نقش گل در هیچ حالی

نبود امکان نقشی وجمالی

چونقاشان لطیفش نقش بستند

قلم بر نقش حُسن او شکستند

زبانها پر ز شرح حال او بود

بر ایوانها همه تمثال اوبود

نبودی ماه را اندازهٔ او

ز مه بگذشته بود آوازهٔ او

کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت

که هر موییش جانی بر میان داشت

کمان را پرّ زاغ هر دو ابروش

کشیده تا بگوش از زاغ گیسوش

هزاران قلب بشکسته بدیده

از آن مژگان صف بر صف کشیده

برخ بر هر بتی خالی دگر داشت

ولیکن خال او حالی دگر داشت

رخ شیرینش لعلی بود در پوست

بر سیمینش سیمی بود دل دوست

لب جان بخش او را آب حیوان

شده چون صورتی بیجان در ایوان

دهانش تنگ شکّر لیک گلرنگ

چو چشم مردم دیده ولی ننگ

بسی در چشم مردم داشتی گوش

که سیمایش کند در چشمهٔ نوش

ولی چون رهگذر بربسته بودی

امیدش منقطع پیوسته بودی

دهانی چون دهان همزه یک نیم

چو اقلیمی شکر در چشم یک میم

زهی ملکی که در اقلیم او بود

که عالم پر شکر از میم او بود

میان میم بی نون حرف سین داشت

ولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت

چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه

رسن افگنده مشکین بر سر چاه

اگر خود بیژن مردانه بودی

ز عشق چاه او دیوانه بودی

بلوری را که آبش زیر پل بود

غلام ساعد سیمین گل بود

ببالا بود چون سرو بلندی

نبودش هیچ باقی جز سپندی

دل عشّاق خود بود آن سپندش

که میسوخت آتش لعل چو قندش

شده هر موی بر حسنش دلیلی

چه چیزش بود در خور جز که نیلی

همه خوبان مصر حسن، آن نیل

کشیدندی بنام او بتعجیل

ز دارالملک حسنش داروگیری

همه چیزیش نقد الّا نظیری

نظیرش بود گر خود گاه گاهی

همی کردی در آیینه نگاهی

ز بس کاوازهٔ او شد پدیدار

بجان گشتند شاهانش خریدار

یکی شه بود در شهر سپاهان

که بودندی غلامش پادشاهان

نه چندانی بزرگی بود او را

که بتوان گفت شرحی زود او را

گل سیراب را خواهندگی کرد

تلطفها نمود و بندگی کرد

بسی نوبت زر و زاری فرستاد

بدلبر دل بسرباری فرستاد

که سوی ما فرست آن سیمبر را

که قدری نیست اینجا سیم و زر را

میان سیم و زر سازم نشستش

کلید گنج بسپارم بدستش

چو از من میگشاید این چنین نقد

ترا بی نسیه باید بستن این عقد

جهان را نیست شهزادی به از من

که خواهی یافت دامادی به از من

شکفت از کار گلرخ شاه شاهان

که رُست او را نباتی در سپاهان

چو سالی بگذرد پیش سپاهی

پس از سالی ببندد عقد ماهی

شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت

ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت

قضا را گلرخ دلبر چو ماهی

ببام قصر بر شد چاشتگاهی

تماشا را برآمد تا لب باغ

نهادش آن تماشا بر جگر داغ

بزیر بید هرمز بود خفته

ز مستی عقل زایل هوش رفته

قبا از بر چو گل در پای کرده

خطش بر ماه شهر آرای کرده

کتان غلغلی نو در بر گل

ازو غلغل در افتاده ببلبل

هزاران حلقه پیش مه فگنده

ذُؤابه بر میان ره فگنده

رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نور

چگویم از لب و دندان گل دور

از آن چاهش که در زیر ذقن بود

چو یوسف عقل خونین پیرهن بود

سر زلفش رسن افگنده بر ماه

دل گل زان رسن رفته فرو چاه

سر آن حلقههای زلف پر چین

شده در گردن گل طوق مشکین

بتلخی پستهٔ شورش دلازار

بشیرینی چو شکّر تیز بازار

رخش لاف جهان آرای میزد

جهان را حسن او سر پای میزد

خطی چون مشک و رویی همچو ماهی

چو گل در بر فگنده خوابگاهی

شده سرو بلندش بر زمین پست

میان سایه و خورشید سرمست

خط چون طوطیش در سایهٔ بید

دُم طاوس نر در عکس خورشید

خرد بر گرد راه او نشسته

عرق بر گرد ماه او نشسته

کمند عنبرینش خم گرفته

گل صد برگ او شبنم گرفته

غم عشقش زهی سودای بی سود

لب لعلش زهی حلوای بی دود

چو گل را نرگس تر بر مه افتاد

دلش چون ماهتابی در ره افتاد

چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید

چو جانش آمد بروی او جهان دید

ز عشقش آتشی در جانش افتاد

که دردی سخت بی درمانش افتاد

دلش در عشق معجون جنون ساخت

رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت

چو در دام بلای عشق آویخت

هزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت

بدانسان غمزهٔ او دل ربودش

که گفتی غمزه خون آلود بودش

دلش در پای دلبر سرنگون شد

سر خود برگرفت و رفت خون شد

چو مرغی در میان دام میسوخت

وزان آتش چو عود خام میسوخت

دم سرد از جگر میزد چو کافور

فرو میبرد آب گرم از دور

چو ابر نوبهاری اشک ریزان

چو گلبرگ از صباافتان و خیزان

بمانده در عجب حالی مشوّش

ز دست دل دلی در دست آتش

دلش صد داستان بر عشق خوانده

چو شخصی بی خرد در عشق مانده

خرد با عشق بسیاری بکوشید

ولیکن عشق یکباری بجوشید

همی بدرید جان آن سرو سرمست

بجای جانش آمد جامه در دست

بزد دست و قصب از مه بیفگند

کمند دلشکن در ره بیفگند

جهان بر چشم او زیر و زبر شد

بیفتاد و ز مستی بیخبر شد

چگونه پر زند در خون و در گل

میان راه مرغ نیم بسمل

چنان پر میزد آن مرغ دل افگار

که از جان و ز دل میگشت بیکار

جهان عشق دریای عظیمست

سفینه چیست عقلی بس سلیمست

تو تا مشغول بیتی و سفینه

از آن دریات نبود نم بسینه

دلش ناگه بدریایی فرو شد

بکنج محنتش پایی فرو شد

میان آتش سوزان چنان بود

که نتوان گفت کز زاری چسان بود

چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آب

ز رنج تشنگی جان داده در تاب

چو مرغی بی زبان محتاج دانه

نه بالی نه پری نه آشیانه

چو ماهی زابخوش بیرون فتاده

میان ریگ غرق خون فتاده

چو موری پر فگنده پای کنده

نگونساری بطاسی در فگنده

چو آن پروانه اندر پیش آتش

میان سوختن جان میدهد خوش

دودیده خیره و دو دست بر دل

چونقش سنگ پایش مانده در گل

بمانده بی کلیدی مشکل او

جگر تفته ز ره رفته دل او

بدل گفت این چه آتش بود آخر

که ازجانم برآمد دود آخر

دلم سرگشتهٔ نامحرمی شد

عروسی من اکنون ماتمی شد

برفت از دست من سر رشتهٔ دل

ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌دل

ز دست تو بجان آیم دلا زود

که آوردی چنین پای گل آلود

که داند کانچه در جان من افتاد

چگونه عقل ازو بر گردن افتاد

که داند کانچه دل بر موج خون کرد

سر آخر از کجاخواهد برون کرد

چه سازم یا کرا بر گویم آخر

که گل را باغبانی جویم آخر

چگونه ما دو را باهم توان داد

که من شهزادهام او باغبان زاد

نه بتوان گفت با کس این سخن را

نه نتوان خواستن آن سرو بن را

نه دل را روی آزادیست زین بند

نه گل را یک شکر روزیست زین قند

نه چشم از روی وی بر میتوان داشت

نه او را نیز در بر میتوان داشت

اگر این راز بگشایم زمانی

بزشتی باز گویندم جهانی

بسی به گر لته در حلق مانم

ازان کاندر زبان خلق مانم

خدایا میندانم هیچ تدبیر

شدم دیوانه زان موی چو زنجیر

اگر جانست بیش اندیش دردست

وگر دل سیل خون در پیش کردست

کمابیشی من پیداست آخر

ز خون من چه خواهد خاست آخر

جهان از مرگ من ماتم نگیرد

ز مشتی استخوان عالم نگیرد

بگفت این و بصد سختی از آن بام

فروتر شد بصد سختی بناکام

نه یک همدم که یک دم راز گوید

نه یک محرم که رمزی باز گوید

همی شد از هوای خویش درخشم

همی گشت آه در دل اشک در چشم

از آن شد تفته اندر عشق جانش

که میجوشید مغز استخوانش

چو مستی تشنه دل پر سوز مانده

لبش بی آب جان افروز مانده

کسی لب تشنه پیش آب حیوان

چگونه ترک گوید ترک نتوان

چو گردانید روی از روی هرمز

ز دست دل شد آن بتروی عاجز

ز دست عشق غوغا کرد ناگاه

بدان نظّاره آوردش دگر راه

دلش گردن کشید از دلنوازش

فلک آورد گردن بسته، بازش

نمیآورد گل طاقت دگربار

بشورید ای خوشا شور شکر بار

دلش در بیخودی شد واقف عشق

صلا در داد جان را هاتف عشق

همی زد مژه و خوناب میریخت

ز بادام اشک چون عنّاب میریخت

بدل میگفت آخر این چه حالست

ز هرمز خار در پایت محالست

بخوبی گرچه بی مثل جهانست

ولی تو پادشاه او باغبانست

بگو تا چون تو هرگز نازنینی

کجا جستست زینسان همنشینی

چگونه آب با آتش شود یار

بسی فرقست از طاوس تامار

جهانداری بغوری کی توان داد

سلیمانی بموری کی توان داد

چو جان در آستینش شد دلاویز

علم زد عشق او چون آتش تیز

بهر پندی که داده بود خود را

شد ان هر پند او بندی خرد را

ازان پس دل ز جان خویش برداشت

خرد را پیش عشق از پیش برداشت

زبان بگشاد عشق نکته پرداز

خرد را گوشمالی داد ز اغاز

که گرچه نام هرمز روستاییست

ولی بروی نشان پادشاییست

اگر هرمز ندارد نیز اصلی

ترا مقصود از اصلست وصلی

چو جای وصل دارد اصل کم گیر

ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر

چو هم نیکو بود هم خوش،‌گدایی

بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی

ترا روی نکو باید نه شاهی

نکو رویست او دیگر چه خواهی

شکر چون در صفت افتاد شیرین

شکر خور، می چه پرسی از کجاست این

گدایی سر که و شاهیست شکّر

ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر

گلی تو او درین باغست بلبل

بسی خوشتر سراید بلبل ازگل

گلی تو او لبی دارد شکر ریز

تو بیماری بشکّر گل درآمیز

چوعشق از هر طریقی گفت برهان

خرد الزام گشت و عقل حیران

اگرچه بود گلرخ شاهزاده

ولی شه مات شد از یک پیاده

چو عشق آن شیوه شرح یاردادی

دل او بیش ازو اقرار دادی

نه زانسان بود گل را عشق هرمز

کزوزایل شدی چون عقل هرگز

ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد

جهان برنرگس ساحر سیه کرد

بدل میگفت ای دل کارت افتاد

بزن جان را که او دلدارت افتاد

ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست

ز جان تا عشق مویی راه پیشست

چه سازم میبباید ترک جان گفت

کسی کوکاین سخن با او توان گفت

مرا نادیده ماه و آفتابی

شدم زین ماه دیدن ماهتابی

مثال آنکه جانی یافت دل شد

برسوایی مثال من سجل شد

چو من ماهی که خورشید دل افروز

جهان بر روی من بیند همه روز

چو من سروی که صد سرو سرافراز

ز قد من کند آزادی آغاز

چو من حوری که حوران بهشتی

ز من بر خشک میرانند کشتی

چو من درّی که گر دریا زند جوش

کنم یک یک دُرش را حلقه در گوش

چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ

گرفت از خجلت من قلعه در سنگ

چو من شمعی که چون من رخ فروزم

چو شمعی شمعدان مه بسوزم

چو من گنجی که شب پیروز گردد

گر از زلفم طلسم آموز گردد

ندارد زهرهٔ آن زهرهٔ مست

که داند داشت زیر کوزهام دست

مه رخشنده با این نور دادن

نیارد کفش پیش من نهادن

اگر چون صبح برگردون بخندم

ز پسته راه بر گردون ببندم

اگر صد چرب گوی آید بحربم

بچربی بر همه خوبان بچربم

اگر زلفم بر افشاند سیاهی

نخست ازمه در آید تا بماهی

وگر رویم ببیند ماه ازین روی

نهد از آسمانم بر زمین روی

ز چشم گاو میشم شیر افلاک

شود مست و زند دنبال بر خاک

ز بوی طرّه مشکین من حال

بر آید مرغ مخمل را پر و بال

هزاران جان شریک موی جعدم

چو برقی باز میدوزد به رعدم

کجا آرد بلوری در برم تاب

که از شرم تنم شد سیم سیماب

لبم را خود صفت نتوان که چونست

که وصف او ازین عالم برونست

ز ترّی آب حیوان ناپدیدست

که از شرم لبم ظلمت گزیدست

بلب گه جان دهم گه جان ستانم

ز خوبی هیچ باقی میندانم

لبم گر بادهیی بخشد بساقی

از آن مستی نماند هیچ باقی

کنون با این همه صاحب جمالی

دل لایعقلم شد لاابالی

دلی با من بسی در پوست بوده

بجان شد دشمن من دوست بوده

بیک دیدن که دیداو روی هرمز

مرا گویی ندید او روی هرگز

بخونم تشنه شد و ز سینه بگریخت

ز من آن محرم دیرینه بگریخت

گهی در چین زلفش ره بدر برد

گهی راهی بهندستان بسر برد

گهی در زنگبار مویش افتاد

گهی در بند روم رویش افتاد

گهی شکّر خورد آب حیاتش

گهی در خط شود پیش نباتش

گهی زان خنده مست مست گردد

گهی زان غمزه چابک دست گردد

گهی بر پستهٔ او شور آرد

گهی بر شکّر او زور آرد

گهی بر خطّ او در قال آید

گهی بر خال او در حال آید

گهی در نرگسش حیران بماند

گهی در مجلسش طوفان براند

نمیدانم که تا هرگز کند رای

بسوی گل چنین دل در چنین جای

ز دست این دل پر شیون خویش

همی پیچم چو دست اورنجن خویش

دل مستم اگر فرمانبرستی

بسی کار دلم آسان ترستی

چه کرد این دل که خون شد در بر من

که این از چشم آمد بر سر من

توای دیده چو خود کردی نگاهی

بسر میگرد در خون سیاهی

بیک نگرش بسی بگریستی تو

ندانم تا چرا نگریستی تو

کنون جز صبر، من رویی ندارم

ز صبر ارچه سر مویی ندارم

اگر از سنگ و از آهن کنم صبر

دلم را بی قراری بارد از ابر

بآخر چون فرو شد طاس سیماب

برآمد شاه هرمز را سر از خواب

چو شد بیدار ماه مست خفته

گل سیراب شد از دست رفته

چو زیر بید سر برداشت مویش

نهانی گل بروزن برد رویش

ز مستی چشم میمالید هرمز

که فندق سود بر بادام هرگز

چو یافت از فندقش بادام او تاب

ز فندق گشت بادامش چو عنّاب

تو گفتی نرگسش سرخی ازان داشت

که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت

چو زلف عنبرین بفشاند از گرد

گل بی دل گلابی گشت از درد

چو از بستر کلاه آورد برماه

فلک پیشش کله بنهاد بر راه

چو دست دُر فشان بر خط نهاد او

بخون خلق عالم خط بداد او

چو موی مشک رنگ از راه برداشت

ز ناف آهوان، مشک آه برداشت

چو زلف از زیر پای آورد بر دوش

بخاست از سبزپوشان فلک جوش

چو روی از گرد ره در آب شست او

هلاک ماه روشن روی جست او

چو در رفتن قدم برداشت هرمز

دل گل رفت و تن افتاد عاجز

درآمد آتش عشق جگر سوز

گرفت از پیش و پس راه دل افروز

گل سیراب بر آتش بمانده

گلاب از جزع بر آنش فشانده

صبوری کوچ کرده عقل رفته

دل افتاده خرد منزل گرفته

جگر خسته بصر خونبار مانده

دهن بسته زبان بیکار مانده

جهان بر چشم او تاریک گشته

اجل دور از همه نزدیک گشته

بهشتی زین جهان بیرون گذشته

برو سیلابهای خون گذشته

بدینسان مانده بود آن ماهپاره

که تا برچرخ پیدا شد ستاره

ز طاوس فلک بنمود محسوس

مه نو چون هلال پرّ طاوس

چو مه رویی بود صاحب جمالی

کشندش نیل بر شکل هلالی

درین شب شکل ماه نو رسیده

هلالی بود بر نیلی کشیده

شهی در حجرهٔ چارم بخفته

بمهری ماه را در بر گرفته

یکی جاندار خونی بر سر شاه

بلی بی خون ندارد جان وطنگاه

شده در پاسبانی هندوی چست

نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست

یکی اقضی القضاتی پیشگه را

مزوّر ساخته معلول ره را

بتی زا نو مربع وار کرده

مثلث ساخته عود از سه پرده

دبیر منقلب پیر و جوانی

قلم در خط شده زو هر زمانی

عروس شب چنان پیرایه ور بود

که چون صحن مرصّع پرگهر بود

شب آبستن آنکه در زمانی

بزاده لعبت زرّین جهانی

که داند تا چرا این هر ستاره

درستی مینماید پاره پاره

که داند کاین همه پرگار پرکار

چرا گردند در خون نگونسار

فرو میرد شبش شمع چهارم

بروزش کشته آید شمع انجم

چو بسیاری برافروخت و فرو مرد

جهانی را برآورد و فرو برد

گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه

گهی مه نیز رویی دوخت برماه

چوماه او چنان مهرش چنینست

بسی در خون بگرداند یقینست

کنون وقت آمد ای مرغ دلارام

که گلرخ را فرود آری ازین بام

چو گل بر بام همچون خار درماند

دلش چون حلقهٔ زیروز برماند

بلا بر جان او بیشی گرفته

وجودش با عدم خویشی گرفته

بخون گشته شبیخون در گذشته

ز شب یک نیمه افزون درگذشته

بصد چشمی چو نرگس در نظاره

بگل بر، خون گرسته هر ستاره

سیه پوشیده شب درماتم او

شفق در خون نشسته از غم او

صبا از حال گل آگاه گشته

ز تفّ جانش آتش خواه گشته

هزاران بلبلان نوبهاری

فغان برداشته بر گل بزاری

گل گلگونه چهره دایهیی داشت

که در خرده شناسی مایهیی داشت

فسونگر بود مرغی چابک اندیش

بدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش

بشکلی بوالعجب کار جهان بود

که لعب چرخ با او در میان بود

اگر درجادویی آهنگ کردی

ز سنگی موم و مومی سنگ کردی

چنان در ساحری گیرا نفس بود

که شیخ نجد با او هیچکس بود

دمی کان آتشین دم بر گرفتی

اگر بر سنگ خواندی در گرفتی

زبانی داشت در حاضر جوابی

بتیزی چون لب تیغ سدابی

دل سنگین او از مکر پر بود

بغایت سخت خشم و نرم بربود

چو صبح تیز بی خورشید روشن

دمی دم می نزد بی گل بگلشن

چو برگی دل برولرزنده بودش

که گلرخ گوهری ارزنده بودش

چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید

سراچه بیرخ سرو سهی دید

وطن میدید و گوهر دروطن نه

چمن میدید و گلرخ در چمن نه

در ایوان قبلهٔ جمشید میجست

چراغی خواست وان خورشید میجست

چو لختی گرد ایوان گام زد او

قدم بر در ز در بر بام زد او

سمنبر اوفتاده دید بر خاک

ز خون نرگس او خاک نمناک

دلش با نیستی انباز گشته

ز شخصش رفته جان پس بازگشته

گسسته عقد و بسیاری گهر زان

بخاک افگنده چشمش بیشتر زان

ز خون دیدهٔ آن ماهپاره

شفق گشته هلالی گوشواره

سر زلفش پریشان گشته در خاک

شده توزی لعلش بر سمن چاک

دلش در بر چو مرغی پر همی زد

دمی از دل بر آن دلبر همی زد

چودایه دید گل را همچنان زار

چو گل شد پای او پرخار از آن کار

چنان برقی بجان او درآمد

که چون رعدی فغان از وی برآمد

گشاد اشک و بسی فریاد در بست

دلش از دست شد و افتاد از دست

ز بانگ او بتان گشتند آگاه

که هر یک میزدندی بانگ بر ماه

گل سیراب را در خون بدیدند

دو چشم دل ز گل در خون کشیدند

بلا دیدند و آتش بهرهٔ گل

فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل

چو هر دم آتشی در نی نشیند

چنان آتش بآبی کی نشیند

چو باد صبحدم بر روی گل جست

بآزادی رسید آن سرو سر مست

گل بی دل چو قصد این جهان کرد

دو نرگس برگشاد و خون روان کرد

خیال سبزهٔ خطّش عیان شد

ز نرگس آب بر سبزه روان شد

چو حال خویشتن با یادش آمد

ز هر یک سوی، صد فریادش آمد

سحر از باد سرد او خجل شد

فلک از تفّ جانش گرم دل شد

برفت از هوش شکّر بار سرمست

دگر باره چو بار اوّل از دست

گلی در خون و آتش بوده چندین

چگونه تاب آرد نیست مشک این

گلاب و مشک بر رویش فشاندند

نبود آن، گرد از مویش فشاندند

رخش چون از گلاب و مشک تر شد

گلاب از آه سردش خون جگر شد

بتان در نیم شب ماتم گرفتند

ز نرگس ماه در شبنم گرفتند

بدر مشک از سر گیسو بکندند

بفندق ماه یعنی رو بکندند

یکی بستر بیاوردند ز اطلس

بایوان باز بردندش بده کس

همه شب دم نزد چون صبح ازماه

که تا پیک سپیده دم زد از راه

چونوشد نوبت روز دلاویز

برآمد نعرهٔ مرغان شب خیز

چو پروین همچو گرد از راه برخاست

ز باد سرد صبح آن ماه برخاست

چو گل برخاست دل بنشست آزاد

وزان برخاستن برخاست فریاد

چو آن گنج گهر را باز دادند

بصدقه گنج زر را درگشادند

دل همچون کباب و موی چون شیر

کباب آورد و شربت دایهٔ پیر

بگل گفت ای سمن عارض چه دیدی

کزین عالم بدان عالم رسیدی

فتاده قد تو چون سرو بر خاک

بگرد سرو توتوزی شده چاک

مگر توزی ز رویت ریخت در راه

که توزی را بریزد پرتو ماه

زبان بگشاد گلبرگ سمن بوی

که گر از صد زبان گردم سخن گوی

ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت

نه از بسیار با تو اند کی گفت

ز دل تنگی شدم بر بام ناکام

که ای من خاک بادی کاید از بام

سوی آن باغ رفتم در نظاره

تماشا چون گلم دل کرد پاره

گلی دیدم چمن آراسته زو

ز هر برگی فغان برخاسته زو

ز بویش بود ریحانی نفس بود

زرنگش دیده را از لعل بس بود

از آن گل آتشی در دل فتادست

چو آن بلبل که اندر گل فتادست

ز شاخی بلبلی چون دید آن گل

ببی برگی فتاد از عشق بلبل

گهی از عشق گل آوازمیداد

گهی دل را بخون سرباز میداد

گهی میگشت در یکدم بصد حال

گهی میزد بصد گونه پر و بال

گهی در روی گل نظّاره میکرد

گهی چون گل قبا را پاره میکرد

بآخر آتشی در بلبل افتاد

ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد

میان خاک و خون چندان بسر گشت

که از پای و سر خود بیخبر گشت

مرا زان درد‌آتش در دل افتاد

ز آتش دود دیدم مشکل افتاد

از آن آتش دلم چون دود خون گشت

پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت

بیک باره دلم از بس که خون شد

بپل بیرون نشد از پل برون شد

خداوند جهان بیرون شوم داد

درون دل ز سر جایی نوم داد

وگرنه باز ماندم در هلاکی

چو ماهی بودمی بر روی خاکی

دواسبه سوی رفتن داشتم ساز

فرستادم کنون ناگاه خرباز

پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه

چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه

ندادی گوش و مستی تیز خشمی

چو خورشیدت رسید ایماه چشمی

حدیث مرد حکمت گوی نیکوست

که چشم بد بلای روی نیکوست

ببین تا گفتهام زین نوع چندی

که بر سوزید هر روزی سپندی

مرا جانیست وان در صدق پیشست

که جای صد هزاران صدقه بیشست

چو شمع آسمان آمد پدیدار

ستاره بیش شد پروانه کردار

چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغ

چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ

بسلطانی نشست این چتر زر بفت

ز سیر چتر او آفاق پر تفت

چو شب شد روز این درّ شب افروز

بباغم گفت دل میخواهد امروز

بیندازید گرد حوض مفرش

که دارم سینهیی چون حوض آتش

ندیدم در جهان زین حوض خوشتر

که گویی آب او هست آب کوثر

چو من بر حوض زرّین غوطه خوردم

چرا پس گرد پای حوض گردم

چو آبم برد آب حوض زین پیش

چرا میریزم آب حوض زین بیش

گلاب از نرگسان صد حوض راندم

ز خجلت در عرق چون حوض ماندم

بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت

که شد این حوض بر من حوض تابوت

که من بر حوض دیدم روی آن گل

چو آب حوض رفتم سوی آن گل

چو شد دور از کنار حوض ماهم

کنون آب از میان حوض خواهم

بگرد حوض خواهم بار گاهی

که گرد حوض خواهم گشت ماهی

کسی کو بر لب حوضی باستاد

نظر آنگه بغوّاصی فرستاد

نگونسار آید او در دیدهٔ خویش

ازین حوضم نگونساریست در پیش

اگر از دست شد پایم بیکبار

که گشتم گرد پای حوض بسیار

اگر این حوض خود صد پایه باشد

بسر گشتن مرازومایه باشد

شکر با گل بیکجا نقد باشد

شکر بر حوض بهر عقد باشد

گلم من با شکر در بر نشستم

شکر بر حوض دیدم عقد بستم

ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه

کنون ماومی و این حوضخانه

بگرد حوض تخت زر بیارند

می و حوران سیمین بر بیارند

که تا ز اواز چنگ و نالهٔ نای

بجای آید دل این رفته از جای

چرا باید ز هر اندیشه فرسود

که گر شادیست ور غم بگذرد زود

کنون باری چرا غمناک گردیم

که میدانیم روزی خاک گردیم

زمانی کام دل باهم برانیم

کزین پس میندانم تا توانیم

یکی شاهانه مجلس ساز کردند

سماع و نقل و می آغاز کردند

برون کردند هرمز را از آن باغ

دل گل یافت چون لاله از آن داغ

سبب او بود شادی و طرب را

چرا پس برگرفتند آن سبب را

نگین حلقهٔ آن جمع او بود

ندیدند از رخ چون شمع او دود

چرا کردند از آنجا شمع را دور

که بی شمعی نباشد جمع را نور

چو مطرب زیر گل بستر بیفکند

ز لحن چنگ بلبل پر بیفکند

پری رویان دیگر همچو لاله

گرفته شیشه و جام و پیاله

پری رویی کزان یک شیشه خوردی

بافسون صدپری در شیشه کردی

ز پیش چارسوی مجلس ناز

منادی گر شده چنگ خوش آواز

چو شد آواز بیست و چار درگوش

چه بیست و سی که صد بودند مدهوش

پریزادی ز جن و انس آمد

عجب نوعی حریف جنس آمد

حریفی زهره طبع و آب دندان

چو خورشید آتشین چون صبح خندان

بریشم را بناخن ساز میداد

ز پردههاتفی آواز میداد

چوبانگ چنگ در بالا گرفتی

دل از سینه ره صحرا گرفتی

ز پرده نغمه را بر تار میزد

دم عیسی ز موسیقار میزد

چو پیش آورد از رگ او ره راست

دل از طبع مخالف طبع برخاست

نمود از ناخنی علم و عمل را

بگفت از پردهٔ خوش این غزل را

کجایی ای چو جان من گرامی

بیاگر بر دو چشمم میخرامی

بجز تو درجهان حاصل ندارم

برون از تو درون دل ندارم

دلی گر هست بی نامت دژم باد

چنان دل را ز عالم نام گُم باد

قرارم برد زلف بیقرارت

بآبم داد لعل آبدارت

نمودی روی از من زود رفتی

چو آتش در زدی چون دود رفتی

چو بی روی تو جشن از رشک سازم

کباب از دل شراب از اشک سازم

چنان دل مست شد از تو بیکبار

که تا محشر نخواهد گشت هشیار

خوشا عشقی که باشد در جوانی

خصوصا گر بود با کامرانی

خوشا با یار کردن دست در کش

خصوصا گر بود یار تو سرکش

خوشا از لعل او شکّر چشیدن

خصوصا گر بجان باید خریدن

چو بشنید این سخن گلروی از چنگ

ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ

شد از بادام ماهش پر ستاره

بفندق فندقی را کرد پاره

چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست

سماع و می صبوری چون دهد دست

چو شهزاد از صبوری گشت درویش

ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش

وجودش از دو عالم بیخبر گشت

ز دو عالم برون جای دگر گشت

همه رامشگران بر گرد آن ماه

بزاری میزدند از راهوی راه

گل اندر پرده زان پرده بسر گشت

دو چشم پرده دارش پرده درگشت

درآمد عشق و گل بیخود فروشد

خدادانست و بس جایی که او شد

چنان در عشق آن دلدار پیوست

که بگسست از خود و در یار پیوست

بخوابش دید لب بر لب نهاده

چو شکّر بر لب گل لب گشاده

گرفته موی او پیچیده در دست

فتاده روی بر هم خفته سر مست

بدو گفت ای نگار ناوفادار

جفا ورزد کس آخر با چو من یار

چنین خود بیوفایی چون کنی تو

بباغ آیی مرا بیرون کنی تو

سوی باغ آمدی بشکفته چون گل

مرا از آشیان راندی چو بلبل

چو تو در عشق چون بلبل نباشی

اگر بلبل برانی گل نباشی

چرا راندی مرا تا بر گل مست

چو بلبل کردمی زاری بصد دست

چو گل بشکفتی و خوارم نهادی

چو یوسف صاع در بارم نهادی

چو گل بشنود آن از خواب برجست

زبان بگشاد و صد فریاد در بست

بزاری همچو چنگی پر الم گشت

رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت

روان شد خون زچشم سیل بارش

ز خون چشم پرخون شد کنارش

گل بیدل ز بیخوابی چنان بود

که از زاری چو برگ زعفران بود

چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار

شدش زانخواب چشم فتنه بیدار

گل آشفته را یکدم کفایت

گل بسرشته را یک نم کفایت

غم یعقوب را یادی تمامست

گل صد برگ را بادی تمامست

چو کار از دست شد گلرخ برآشفت

دگر کارش صلاحیت نپذرفت

گل تر را جگر خشک و نفس سرد

تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد

چو تب در گل فگند از عشق تابی

عرق ریزان شد از گل چون گلابی

شبان روزی در آن تب زار میسوخت

تنش همواره ناهموار میسوخت

چو خاتون سرای چرخ خضرا

برآورد آستین از جیب مینا

بگردید و زرخ برقع برانداخت

بعالم آستین پر زر انداخت

پزشگان را بیاوردند دانا

برای درد آن گلبرگ رعنا

پزشک آخر دوای گُل چه داند

که گُل را باغبان درمان تواند

بباید باغبانی همچو هرمز

وگرنه گُل نگردد تازه هرگز

چو باشد بر سر گل باغبانی

بگل نرسد ز هر خاری زیانی

علی الجمله دوا کردند یک ماه

نشد یک ذرّه آن خورشید با راه

دوای عشق کردن رو ندارد

که درد عاشقان دارو ندارد

ز درمان هر زمان دردش بتر گشت

صبوری کم شد و غم بیشتر گشت

چو درمان مینپذرفت آن سمنبر

بایوان باز بردندش بمنظر

بآخر به شد و بر بام شد باز

چو مرغ خسته پیش دام شد باز

چو بُد مرغ دلش پرّیده از بام

بسوی بام زد بار دگر گام

چو مرغی برکنار بام میگشت

بپای خویش گرد دام میگشت

از آن بر بام داشت آن مرغ امّید

که تا هادی شود در پیش خورشید

دلش بگذاشت چون مرغی وطن را

که دید آن مرغ جان خویشتن را

دلش در آرزوی چینه برخاست

چو مرغ از چارچوب سینه برخاست

دلش چون مرغ وحشی در غلو بود

صفیر مرغ، بازش آرزو بود

دلش پر میزد و بیشرم میرفت

چو مرغی در هوای گرم میرفت

دلش برداشته چون مرغ آواز

که ای هرمز بیاچینه درانداز

صفیری زن مرا آخر سوی بام

که چون من مرغ ناید تیز در دام

نظر بگشای تا بر بامت افتد

چو من مرغی مگر در دامت افتد

چو سر از چینه گردی در کمندم

بدست خویشتن نه پای بندم

مرا بر چینهٔ خود آشنا کن

چو هادی گردم از دستم رهاکن

وگر هادی نگردم دل بپرداز

بزن دست و بپیش بازم انداز

من آن مرغم که بیتو هیچ جایی

نجویم جز هوای تو هوایی

من آن مرغم که زرّین بود بالم

بسوخت آن بالم و برگشت حالم

من آن مرغم که از یک دانهٔ تو

بماندم تا ابد دیوانهٔ تو

تلطّف کن دمی با همدمی ساز

دلم را از مدارا مرهمی ساز

بگفت این و فرو افتاد بر بام

همه بام از سرشکش گشت گل فام

چگویم همچنین آن عالم افروز

بگرد بام میگشتی شب و روز

همه گر صبحدم گر شام بودی

تماشا گاه گل بر بام بودی

بسی بر بام میشد شام و شبگیر

بتهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر

گل ارچه راز دل با کس نمیگفت

سرشک روی او روشن همی گفت

بشب در خواب دیدش گشت جوشان

بجست از جای گریان و خروشان

ز بس آتش دلش چون جوی خون شد

کفش بر لب زد و از سر برون شد

چو عشق از در درآمد گام برداشت

گل بی صبر راه بام برداشت

برهنه پای و سر بر بام میشد

برای کام دل ناکام میشد

جهانی بود در زیر سیاهی

بیارامیده دروی مرغ و ماهی

شبی در زیر گرد تند پنهان

چو دوده ریخته بر روی قطران

شبی چون زنگی اندر قیر مانده

عروس روز در شبگیر مانده

شد آگه دایه و گل را چنان دید

ز تخت زر سوی بامش روان دید

فغان برداشت کاخر این چه حالست

ز کم عقلان چنین حالی محالست

چه گمراهیست کاکنونت گرفتست

نداری عقل یا خونت گرفتست

گره بر جان پرتابم زدی تو

چه رنگست اینکه در آبم زدی تو

بهر ساعت سوی بام آوری رای

شوی گیسو کشان چون چنگ درپای

یقین دانم که کارت مشکل افتاد

کزین مشکل بس آتش در دل افتاد

زبان بگشای تا مشکل چه داری

خدا داند که تادر دل چه داری

اگر گویم چه میسازی تو بر بام

مرا گویی که تادل گیرد آرام

کجا باور کند دایه ز گل این

کجا بیرون شود با من بپل این

اگر بر تخت زرّین شب گذاری

ز بس سستی تو گویی جان نداری

وگر بر بام باید شد ببازی

شوی تو شوخ دیده جرّه بازی

چو اسبی تند باشی بر شدن را

خری کاهل فزونی آمدن را

اگر گویم سوی قصر آی از بام

ز صد در بیش گیری در ره آرام

فرو افتی و نشناسی سر از پای

نجنبی و نگیری پای از جای

وگر گویم که بر بام آی و برخیز

برافروزی و چون آتش شوی تیز

چو مرغی میزنی بیخود پر و بال

چو روباهی نهی بر دوش دنبال

بجلدی آستین را در نوردی

همه شب بر کنار بام گردی

نهاده در کنار از دیده دودی

دلی پر درد میگویی سودی

گهی ازنرگست خوناب پالای

گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای

گهی با مرغ کردی هم صفیری

گهی ازناله دربندی نفیری

گهی از شاخ مرغی را برانی

گهی از باغ مرغی را بخوانی

گهی سنگی دراندازی به آبی

گهی سرسوی سنگ آری بخوابی

گهی گریان شوی چون شمع خندان

گهی دستار چه خایی بدندان

گهی بام از گرستن رود سازی

گهی سیبی کلوخ امرود سازی

گهی در دست گیری دستهٔ گل

گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل

گهی بیرون کنی دست از گریبان

گهی دریای اُفتی همچو دامان

گهی برروی دیوار افکنی خویش

گهی دیوار پیمایی پس و پیش

گهی از دل براری آه سردی

گه از گرمی فرو افتی بدردی

گهی باشد دو بادامت شکر خیز

گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز

ز بسیاری که گرد بام پویی

بدّری هر شبی کفشی ببویی

اگرچه من نیم حاضر جوابی

ز تو غایب نیم در هیچ بابی

همه شب گوش میدارم ترامن

تو پنداری که بگذارم ترا من

همه شب دل زمانی ساکنت نیست

بجز بر بام رفتن ممکنت نیست

ازین ممکن شود واجب خیالی

ندانم حال و دانم هست حالی

شبی چندان نیابد چشم تو خواب

که منقاری زند یک مرغ در آب

قرارت نیست و آرامت برفتست

ببد نامی مگر نامت برفتست

چه حالست این ترا آخر چه بودست

پری داری مگر دیوت ربودست

همه خلق جهان را خواب برده

ترا گویی که برفیست آب برده

چه میخواهی ز پیر ناتوانی

که در عالم تویی او را و جانی

چه میخواهی ازین مسکین بی زور

کزو موییست باقی تالب گور

دلم خون شد ز زاری کردن تو

ندارم طاقت خون خوردن تو

نیاری رحمتی بر من چه سازم

تو زاری میکنی من میگدازم

چو شب درانتظار روز باشی

چو شمعی تا سحر در سوز باشی

چو روز آید شوی بر رخ گهر بار

که کی باشد که شب آید پدیدار

شبانروزی قرارت می نه بینم

بجز غم هیچ کارت می نه بینم

چو دایه زین سخنها لب فرو بست

زبان بگشاد گل چون بلبل مست

بدایه گفت دل بر میشکافم

که گویی زیر بار کوه قافم

چو کوه قاف با من در کمر شد

ز آهم خون چشمم چون جگر شد

چنین دردی که در جانم نهفتست

زبانم پیش کس هرگز نگفتست

دل دایه ز درد او چنان شد

که از دست دلش گویی که جان شد

بگل گفت ای چو جان من گرامی

بگردانیده روی از شادکامی

دلت بنشان بگو تا از کجا خاست

مکن کژی و بامن دل بنه راست

بجان پروردهام من در کنارت

مشوّش چون توانم دید کارت

چرا ای مرغ زرّین دلاویز

نیابی خواب چون مرغ شب آویز

بمنظر بر روی سر پا برهنه

بگوراست و مخوان تاریخ کهنه

بگو تادست سیمین تو امروز

بزیر سنگ کیست ای عالم افروز

تو میدانی که چون راز تودارم

نفس از راز داری بر نیارم

ندیدستی ز من بسیار گویی

نه هرگز ده زبانی و دورویی

نگفتم پیش تو هرگز خطایی

دروغی نیز نشنودی ز جایی

همیشه تا که بودم بنده بودم

ز ماهت دل بمهر آگنده بودم

شبم شب نیست بی موی سیاهت

نه روزم روز بی روی چو ماهت

همه کام دلت باشد مرادم

تو باری نیک دانی اعتقادم

نداند دید بر ماه تو دایه

که یک موی افکند بی مهر سایه

اگر بر گل فتد یک سایهٔ گل

چو گل درخون نشیند دایه گل

تویی جان من ای دُرّ شب افروز

که جانم بر تو میلرزد شب و روز

چناندارم دل از مهر تو پرتاب

که هر شب برجهم ده بار ازخواب

زمانی شمع بالینت فروزم

زمانی شمع آیینت فروزم

بسوزم عود و عنبر بر سر تو

کنم همواره بر تو چادر تو

چو خال سبز بر رویت کنم راست

شکنهای دو گیسویت کنم راست

کنم در کوزه جلّاب تو شیرین

نه از یکسوی از دو سوی بالین

مرا در حق تو شفقت چنینست

ترا ای مهربان با من چه کینست

اگرچه خستهٔ ایام گشتم

اسیر چرخ نافرجام گشتم

جهان تا پشت من همچون کمان کرد

جوانی را چو تیر از من روان کرد

رگم گشته کبود و روی چون کاه

زخویشم شرم آید گاه و بیگاه

جهان را مدتی بسیار دیدم

چه میجویم دگر انگار دیدم

چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه

مرا پیری پیام آورد ناگاه

که بگذر زود چون بادی بدشتی

که سوی خاک داری باز گشتی

کنون وقت رحیل آمد بناکام

مرا با تو بهم نگذارد ایام

ز تو بربایدم ایام آخر

بود این عمر را انجام آخر

ز عمرم هیچ دورانی نماندست

مرا بر نانوانانی نماندست

چه من گر سایهام تو آفتابی

مرا بسیار جویی و نیابی

بگو تا از که میگردی بخون تر

کرامی بینی از خود سرنگون تر

اگرچه دردمند و ناتوانم

روا باشد که درمانی بدانم

نه هر چیزی همه کس داند ای ماه

مرا زین حال پوشیده کن آگاه

بحق آنکه تن را جفت جان ساخت

خرد را کارفرمای جهان ساخت

هزاران شمع از طاقی برافروخت

چراغ از جان مشتاقی برافروخت

چو عنصر بود بیگانه جدا کرد

بما بیگانگان را آشنا کرد

بحق مریم پاکیزه گوهر

بناقوس و چلیپا و سم خر

بانجیل و بزّنار و به برهبان

ببیت المقدس و محراب و ایوان

بروح عیسی خورشید آسا

بایمان وفاداران ترسا

که گر رازم تو بر گویی نهانی

نهان دارم چو جانش زانکه جانی

بخون دل بزرگت کردم آخر

بشیر و شکّرت پروردم آخر

نگاهت داشتم از آب و آتش

که تا گشتی چنین رعنا و سرکش

مرادر گردنت حق بیشمارست

بگو در گردن من تا چه کارست

سبک روحی تو و از خشم تو من

گران جانی شدم در چشم تو من

سخنهای مرا در تو اثر نیست

مرا با تو کنون کاری دگر نیست

بدان میآریم در انتقامت

که گویم شیر پستانم حرامت

چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیر

برآمد آن جوان را روی چون قیر

سرش در گشت و چشمش رود خون شد

کجا بادایه آن از پل برون شد

ز شرم دایه خوی بر گل نشستش

دل چون شیشه بیرون شد ز دستش

فسونگر گشت و در بیداد آمد

ز دست دایه در فریاد آمد

که رسوا خواهیم کردن سرانجام

چه میخواهی از این افتاده در دام

همی از دست ندهی پیشهٔ‌خویش

مرا بگذار در اندیشهٔ خویش

فکندی چینهٔ سالوس در دام

چه میخواهی ازین سرگشته ایام

چه رنجانی من دیوانه دل را

که شد دردی عجب همخانه دل را

مرا از دست دل کاری فتادست

دلم در درد وتیماری فتادست

نه درد خویش بتوان گفت کس را

نگاهی کرد باید پیش و پس را

نه نیز این درد را پنهان توان داشت

نه این دشوار را آسان توان داشت

بگویم بی شکی رسوا بمانم

نگویم هم درین سودا بمانم

بگویم سرزنش دارم ز هر دون

نگویم تا درین گردم جگرخون

بگویم در جهان گردم نشانه

نگویم تا کسی آرم این بهانه

بگویم تاب رسوایی ندارم

نگویم ترک تنهایی ندارم

اگر این راز من پنهان نماند

یقین دانم که بر من جان نماند

سخن تا در قفس پیوسته باشد

بسان تخم مرغی بسته باشد

ولیکن چون ز دل سوی زبان جست

چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست

ازآن ترسم که گر راز نهانم

بگویم سر ببرّند از زبانم

کنون ای دایه چون کارم شد از دست

گشایم راز اگر بر تو توان بست

ترا اکنون سخن باید چنان داشت

که از خود باید آن را هم نهان داشت

بگویم باتو تا درجان نماند

که سوز عاشقان پنهان نماند

بدان کاین باغبان مِه مرد استاد

پسر دارد یکی چون سرو آزاد

ز رویش ماه زیر میغ مانده

ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده

بنرگس خواب بسته جادوان را

بابرو طاق بوده نیکوان را

جگر از هر دو چشمش تیر خورده

شکر از هر دو لعلش شیر خورده

لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ

ازو در سر بگردد زلف شبرنگ

ستاره دیده در شکّرستانش

زمین بوسیده ماه آسمانش

لبش گویی که حلوای نباتست

چه حلوای نبات آب حیاتست

ز پسته طوطی خطّش دمیده

بگرد شکّرش صف برکشیده

دو چشم مور صد حلقه گشاده

ز عنبر بر در پسته نهاده

دو لب چون دانهٔ‌ناری مکیده

برسته دانه و سبزی دمیده

ز لعل او دمیده خط شبرنگ

ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ

نمود از لب دهان غنچه را دوست

خط سرسبز او چون غنچه در پوست

لبش نیرنگ خط چون برنگین زد

بسبزی آسمان را بر زمین زد

خطی دیدم چو ریحان ارم من

نهادم سر بر آن خط چون قلم من

خطی خوش بود لوح دل قلم کرد

خطی بر خونم آورد و ستم کرد

از آن خط شد پری در من چه سازم

بدین سانم در آن خط عشق بازم

دلم چون شیشهیی زان خط شد ازدست

پری دل بر دو دل چون شیشه بشکست

پری در شیشه آید وین پریزاد

دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد

چو خطّ او بدیدم زین دل تنگ

شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ

کنون کز دست کودک شیشه افتاد

ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد

مپرس ای دایه تا من زان پری روی

چگونه چون پری پویم بهر سوی

ببالای منست آن زلف شبرنگ

ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ

چو اوّل دیدمش در سایهٔ بید

بپیش حوض خفته همچو خورشید

ز مستی از دو عالم بی خبر بود

ولی عالم ازو زیر و زبر بود

چو آهو چشم من بیهوش افتاد

ز چشمش خواب برخرگوش افتاد

چو گل دید آن رخ چون ماهپاره

ز باد سرد کردی جامه پاره

رخش چون آتشی سیراب دیدم

ز آب و آتش او تاب دیدم

بجست از من دل دیوانه چون تیر

نگه چون دارم از زلفش بزنجیر

چوباهوش آمد و ناگاه برخاست

فغان از سرو و جوش از ماه برخاست

کُله چون کوژبنهاد و کمر بست

همه خون در دل من چون جگر بست

چو آن سروروان من عیان شد

ز آزادی او اشکم روان شد

چو از پیشم برفت آن گوهر خاص

دل من پیش ازو میرفت رقاص

دل لایعقلم دیوانهٔ اوست

که او شمعست و دل پروانهٔ اوست

منم در انتظار مرگ مانده

وزان شکّر گلی بی برگ مانده

نه شب خوابست و نه روزم قرارست

شب و روزم خیال آن نگارست

دلم دستی بجام ناز بردی

اگر یک لحظه خوابم باز بردی

همه شب بستر نرم از درشتی

کند با پهلوی من خار پشتی

کنون ناگفتنی چون باتو گفتم

چه سازی تاشود آن ماه جُفتم

اگرچه از رخت شرمم گرفتست

دلم گرمست ازان گرمم گرفتست

منم گلبوی و آن دلبر سمن بوی

بزرگی کن میان ما سخن گوی

ازین شاه آن گدایی را شهی ده

وزین گل آن شکر را آگهی ده

برو گو تو عقیقی با گهر ساز

شکرداری بر گل گلشکر ساز

برو گو تو چو سروی من چو شمشاد

بیا تا بر جمال من شوی شاد

برو گو تو چو ماهی من چو مهرم

چو ذرّه رقص کن در پیش چهرم

کنون ای دایه دل پرداختم من

ترا دربان این درساختم من

از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیر

که گفتی خورد بردل زان جوان تیر

چو بشنود این سخن برداشت پنجه

بزد بر روی پرچین صد تپنچه

برسوایی خروشی درجهان بست

که هرگز آن نگوید در جهان مست

زهی همّت نکویاری گُزیدی

نگه دارش نکو جایی رسیدی

ترا یاری چنین در پردهٔ ناز

چرا بامن نمیگفتی یکی راز

نبتوان گفت باری این همه جای

که شرمت باد ای بی عقل بی رای

ز گفت دایه شد در خشم گلرخ

بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ

اگر صد پند شیرینم دهی تو

نیم من زانکه هم زینم دهی تو

برامد از دل پر بنددودی

ندارد آتشین را پند سودی

دل خود را بصد در پند دادم

چو پیمان بستدم سوگند دادم

چرا پس زین سبب فریاد کردی

همه سوگند و پیمان یاد کردی

دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ

که گل را عشق نقشی بود در سنگ

سخن را رنگ داد آن مرغ استاد

باستادی ز در بیرون فرستاد

زبان را در فسون گل چنان کرد

که بلبل را زبان بند زبان کرد

به گلرخ گفت نیکو آوریدی

که بر شاهی گدایی را گزیدی

ترا نقدست با هم ترک و هندو

کدامت دل همی خواهد زهر دو

ترا شاه سپاهان خواهد، آخر

توتن خواهی ترا جان خواهد آخر

کسی در شاهی و در کامرانی

چگونه آرزو خواهد شبانی

کسی را نقد باشد ماهپاره

چگونه مهر جوید از ستاره

چو این بی جان تن آسانست بگذار

همه تن گر همه جانست بگذار

اگر تو توبه نکنی زارزویت

بگویم تا ببرّد شاه مویت

هوا در تفّ و در سوز اوفگندت

چه بدبختی بدین روز اوفگندت

مگر نشنیدی این تنبیه هرگز

سیه سر بر نتابد پیه هرگز

تو خسرو او گدایی بچه آخر

تو شاه او روستایی بچه آخر

تو نوروز بتان جان فزایی

برو عیدی بکن بی روستایی

بعالم نیست طوطی را شکر بار

که پیش گاوبندی خر کنی بار

گِل و بیلست او را کار پیوست

ببیل او ترا کی گل دهد دست

زهی خر طبعی آخر ازتو چندی

بآخر میچمی از گاوبندی

که دارد پهلویی و دستگاهی

که پهلو ساید او با چون تو ماهی

اگر زین گاو باشد یک دمت وصل

بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل

بدست خویش افگندی تو در پای

سر خود از یکی تا پای بر جای

چه خلقی تو چنین آشفته رفتار

که یک جو مینگیرد در تو گفتار

من از هر نیک و از هر بد که گفتم

یکی دردت نکرد از صد که گفتم

تو شسته چشم از ناشسته رویی

ز خون خویش شستی دست گویی

ببد نامی خود گستردهیی پر

برسوایی برهنه کردهیی سر

اگر آبت بریزد نیست بیمت

که نفروشد کسی نانی بسیمت

ترا دیو هوی دیوانه کردست

خرد را با دلت بیگانه کردست

خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت

ز شرم او نقاب از گل فرو هشت

بدایه گفت من عاجز ازین کار

بیکسوکی شوم هرگز ازین کار

اگر بسیار گویی ور نگویی

مرا یکسانست تا دیگر نگویی

چنان سوداش در دل محکم افتاد

که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد

مبادا جان من گر سوی او نیست

مبادا چشم من گر روی او نیست

بچشم تو اگر آن ماه زشتست

بچشم من چو حوری از بهشتست

بچشم تو اگر دیوست پر خشم

بچشم من چو مردم اوست در چشم

بچشم خویش کار خویشتن بین

بچشم من جمال یار من بین

مدارای دایه زان دلخواه بازم

چو دل او را همی خواهد چه سازم

ازین محنت ترا بادا سلامت

که هرگز برنگردم زین ملامت

چو دل امّید بهبودی ندارد

ملامت کردنت سودی ندارد

چه میریزی میان ریگ روغن

بهرزه آب میکوبی بهاون

گشادم پیش تو راز نهانی

بگفتم گفتنی اکنون تو دانی

ببین تا چند سوگندان بخوردی

که هرگز از سر پیمان نگردی

کنون با آن همه سوگند خورده

ز من می بگسلی پیوند کرده

چرا شرمت نمیآید ز رویم

که گویی تا ببرّد شاه مویم

ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت

ز دایه نیست دلداری زهی بخت

دمی نبود که در خونی نگردم

اگر عاشق شدم خونی نکردم

تو میگفتی بگو، چون گفته شد راز

شدی در خشم و کردی فتنه آغاز

بسی عیب من آتش فشان تو

چو آب از برفروخواندی روان تو

چوکارم می بنگشایی تو آخر

بچه کارم همی آیی تو آخر

چو صیدی مرده در شستم فتادی

چو پای مور در دستم فتادی

چو پیش دام بگرفتی مراتو

گرفته میزنی ای بیوفا تو

دلیری گر دلیری را گرفتی

زهی شیری که شیری را گرفتی

نباید بامنت زین بیش آویخت

که هر مرغی بپای خویش آویخت

بده آبم چو قرعه بر من افتاد

که باتو نان من در روغن افتاد

مکن ای نرم زن با من درشتی

که ما بر خشک میرانیم کشتی

شدم در پای محنت پست تو من

فرو کوبم بسی از دست تو من

ترا چون مردمان گر شرم بودی

مرا پشتی برویت گرم بودی

چو گربه نقد بیند دیگ سرباز

نیابد شرم، سگ به زوبدر باز

بگفت این و خروشی سخت برداشت

بچشم دایه رخت از تخت برداشت

چو دایه این سخن بشنید از خشم

دل خونین برون افگند از چشم

بگل گفت از هوا دلگرم کردی

مرا صد باره بی آزرم کردی

ز پیش خویش صد بارم براندی

بخواری آستین بر من فشاندی

سگم خواندی و بانگم بر زدی تو

چو گربه زود در بانگ آمدی تو

ترا صد بار گفتم هوش میدار

سخن در گوش گیر و گوش میدار

اگر رازیت باشد فرصتی جوی

دهان برگوش من نه راز برگوی

زبان بود اینکه با دوشم نهادی

دهان بود اینکه بر گوشم نهادی

لباس نیکنامی بردریدی

بزر خواری و بدنامی خریدی

چو گل پاسخ شنود از جای برجست

ز چشم دایه جایی دور بنشست

بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست

بزخم او زه صد تیر بگسست

ز آه و نالهٔ آن ماهپاره

بیک ره در خروش آمد ستاره

زمین پر گرد گشت از آة سردش

فلک پر درد شد از سوز دردش

دلش در آتش و تن مانده در آب

نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب

نه بادایه سخن گفت و نه باکس

که یار من درین محنت خدابس

همه بیچارگان را غمگسار اوست

همه وقتی همه جاییت یار اوست

رضای او طلب تا زنده گردی

خداوندی مکن تا بنده گردی

خداوندا دلم را بنده گردان

بفضلت مردهیی را زنده گردان

دلم میخواهد از تو یاری تو

کرامت کن مرا بیداری تو

دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت

چرا گفتی که آوردت بدین گفت

دمی کانرا بها آید جهانی

پی آن دم نمیگیری زمانی

گرفتی از سر غفلت کم خویش

نمیدانی بهای یک دم خویش

ازین غفلت چو فردا گردی آگاه

پشیمانی ندارد سودت آنگاه

http://ganjoor.net/attar/khosroname/sh17/

تخت سلیمان ( آتشکده ی آذرگشنسب )


تخت سلیمان

مجموعه آثار باستانی تخت سلیمان که در 45 کیلومتری شمال شرقی شهر ستان تکاب در استان آذربایجان غربی قرار گرفته، با وسعتی معادل 5/12 هکتار به عنوان یکی از محوطه های تاریخی مهم کشور محسوب می گردد. در این منطقه نشانه ها و بقایای استقرار از هزاره اول ق.م تا قرن 11 ه.ق ملاحظه می شود. اما اوج شکوه و آبادانی تخت سلیمان مربوط به دوره ساسانی می باشد. که ساختمان آتشکده آذر گشنسب در آنجا احداث و به عنوان مهمترین معبد مورد احترام حکومت مذکور ایفا می نماید و آتش جاودان آن به مدت 7 قرن نماد اقتدار آئین زردتشت محسوب می شده و آتشکده ساسانی آذر گشنسب از زمان حکومت ایلخانیان به بعد « تخت سلیمان » نام گرفت. وسیع ترین تاسیسات مذهبی و اجتماعی مجموعه مربوط به دوره ساسانی است که تاکنون شناسایی و از زیر خاک بیرون آورده شده است. بقایای آثار معماری این مجموعه متعلق به یکی از بزرگترین نمادهای مذهبی، سیاسی و فرهنگی اواخره دوره ساسانی در قرن 6 م به شمار می آید. بعد از زوال حکومت ساسانی و پذیرش دین مبین اسلام توسط ایرانیان ، این مجموعه عظیم که در جنگهای ایران و روم در زمان خسرو و پرویز به شدت آسیب دیده بود، دیگر رمق تجدید حیات نیافت، اما تا قرن 4 هـ.ق تعداد اندکی از معتقدان آئین باستان ایران در این محل اسکان داشته و آتشکده نیز در مقیاس کوچکتری مورد استفاده بوده است، در زمان حکومت آباقاخان مغول با انجام تعمیرات وسیع و چشمگیر و احداث بناهای جدید، از این مکان به عنوان پایتخت باستانی و تفرجگاه استفاده می شده، بعدا" نیز محل مذکور توسط عامه مردم به صورت شهرکی کم اهمیت با مشاغل متنوعی تا قرن 11 هـ.ق ادامه حیات می دهد. از این تاریخ به بعد، محل متروکه و به علت اعتقادات عامه مردم که مکان فوق را منسوب به سلیمان نبی ( ع ) می دانند، ازآن به خوبی حفاظت می شود.


در این منطقه علاوه بر بقایای معماری مربوط به آتشکده آذرگشنسب و تاسیسات معماری دوره ساسانی و آثاری از دوران اسلامی بویژه زمان ایلخانی مغول نشانه ها و بقایای استقرار از هزاره اول ق.م ملاحظه می شود. اما اوج شکوه و آبادانی تخت مربوط به دوره ساسانی می باشد که ساختمان آتشکده آذرگشنسب در این مکان احداث و بعنوان مهمترین معبد مورد احترام ایرانیان قبل از اسلام نقش بسیار تعیین کننده ای در حیات سیاسیاجتماعی حکومت ساسانی ایفا می نماید و آتش جاودان آن بمدت 7 قرن نماد اقتدار آئین زرتشت محسوب می شد.

همانطور که ذکر شده در دوره ساسانی بویژه در زمان خسرو انوشیروان ( 579-531 میلادی ) و خسرو پرویز توجه خاصی به عمران و آبادانی این محوطه معطوف می گردد، و بعنوان یکی از معابد بسیار با اهمیت تلقی می شود. آتشکده آذر گشنسب در متون قدیم دارای اسامی متعددی است از جمله به زبان پهلوی گنزک(GANZAK) یا گنجه نامیده می شده، رومیان آنرا گزکا (GAZKA) و اعراب شیز (SHIZ)می گفتند. در زمان ایلخانان بدان ستوریق گفته شده، اما کلمه تخت سلیمان از اسامی متاخر مجموعه میبا شد که عامه مردم بعلت عدم اطلاع ازعملکرداصلی و زمان ساخت آن، با توجه به احادیث و روایت مذهبی در مورد اقتدار حضرت سلیمان ، این امکان را بدان منسوب داشته و بهمین جهت محل یاد شده حالت تقدیس پیدا می کند و مردم خود را موظف به حفاظت و مراقبت از این محل می دانستند.

از اوایل قرن 19 م به بعد نیز مستشرفین از تخت بازدید و نهایتا" از سال 1959 میلادی ( 1337 شمسی ) مجموعه توسط هیات حفاری آلمانی با نظارت کارشناسان ایرانی به مدت 20 سال مورد کاوش علمی قرار گرفت. بعد از انقلاب اسلامی نیز بلحاظ اهمیت بالای تاریخی – فرهنگی مجموعه و خطراتیکه موجودیت بقایای معماری آثار را تهدید می نمود. در سال 1372 این مکان به عنوان یکی از ده پروژه بزرگ تاریخی – فرهنگی کشور انتخاب وتوسط سازمان میراث فرهنگی کشور عملیات، ساماندهی، ( حفاظت،مرمت و پژوهش ) بوسیله کارشناسان سازمان بطور جدی در آن آغاز گردید و تا کنون هم ادامه دارد. با این اقدام علاوه بر انجام پاره ای اقدامات اضطراری از نظر حفاظت پژوهش، مرمت و معرفی، در حال حاضر محوطه جهت بازدید علاقه مندان و گردشگران داخل و خارجی آماده شده و سالیانه به تعداد قابل توجهی اقشار مختلف مردم داخلی و خارجی از این مکان بازدید می نمایند.

می نمایند.

http://admf.persianblog.ir

تخت سلیمان یا شهر گنجک (شیز) در 45 کیلومتری شمال شرقی شهرستان تکاب در یک دره ی سرسبز در بلندی 3000 متری, سرشار از جاذبه های کم نظیر طبیعی- تاریخی واقع شده است که قله 3200 متری بلقیس در آنجا قرار دارد. ویرانی های بجا مانده از آتشکده آذرگُشنَسب (آتشکده پادشاهان و جنگاوران) بر پیرامون دریاچه ای همیشه جوشان و بر روی صخره ای سنگی ناشی از رسوبات آهکی دریاچه, در میان برج و باروی سنگی, آثار معماری خاص مانند چهار طاقی آتشکده و سازه های آیینی وابسته بدان, نیایشگاه آناهیتا, کاخهای دوران ساسانی و ساختمان هایی مربوط به سلاطین ایلخانی قرار دارد.


تخت سلیمان


این ناحیه همان شهر مشهوری است که بنا به نوشته های کهن, زادگاه زرتشت است و در نوشته های پهلوی به نام «گنجک» خوانده شده؛ گیتا نویسان عرب آن را «شیز» گفته اند, گذشته نگاران رومی و یونانی «گزکا» نوشته اند و حمدالله مستوفی آن را به زبان مغولان «ستوریق» گفته است که امروزه تمام این آثار را تخت سلیمان می نامند.آب دریاچه ی سحرآمیز و زیبای تخت سلیمان در تمام فصول سال یکسان است و انسان نمی تواند به عمق آن دست پیدا کند و در هر ثانیه 100 لیتر آب از آن خارج می شود.درازای آن 120 متر وپهنای آن 80 متر می باشد. در باره این دریاچه گفته می شود که قرار است دختری پانزده ساله در آن شنا کند و از نطفه زرتشت که سالهاست در آن دریاچه نگهداری می‌شود، باردار شود تا منجی بشر دین زرتشت(سوشیانت) پا به پهنه گیتی بگذارد و جهان را رهایی بخشد.

آتشکده آذرگشنسب, جایگاه آشتی آب و آتش, یکی از سه آتشکده مهم زرتشتیان است, چنانکه نام این آتشکده 61 بار در شاهنامه آمده است. آن را آتش سلحشوران یا آتش شهریاری خوانده اند و نیز گفته می شود که این آتشکده به همه آتشگاه های گبران از خاور تا باختر آتش میرسانده است. در ایران باستان سه آتشکده مقدس اساطیری و باستانی وجود داشت که به ترتیب عبارتند از:

1- آتشکده آذرگشنسب که آتشکده پادشاهان و جنگاوران بوده است.

2- آتشکده آذرفرنبغ که آتشکده موبدان بوده است.

3- آتشکده آذربرزین مهر که آتشکده کشاورزان بود.


      
                                  جایگاه آتش جاویدان آتشکده آذرگشنسب
ساخت این سازه به بیش از 3000 سال پیش باز میگردد و در دوره های هخامنشیان, اشکانیان و ساسانیان دارای ارزش و شکوه ویژه ای بوده است. در دوران پادشاهی ساسانیان و در زمان خسرو اول انوشیروان (578-531م)نسبت به آبادانی آن کوشش ویژه ای به عمل آمد, در این جایگاه مراسم نیایش های آیینی, برگزاری جشنها و امور تشریفات پادشاهی انجام می گرفت. این آتشکده, در زمان خود بسیار مورد توجه بوده است و آتش جاویدان آن به مدت 7 قرن به عنوان نماد اقتدار آئین زرتشت و عامل وحدت سیاسی و اجتماعی حکومت ساسانی نقش به سزا داشته است و از آن به عنوان ثروتمند ترین نیایشگاه زمان خود یاد شده است.

در کتاب هفتم دینکرد در بند 39 سازنده آن, کیخسرو پسر سیاوخش شناخته شده است که فر ایزدی به او رسیده بود. واژه آذر گشنسب, به معنای آتش اسب نر است.درافسانه ها آمده که کیخسرو بهنگام گشودن بهمن دژ درنیمروز، با تیرگی شبانه که دیوان با جادوی خود پدید آورده بودند روبرو شد. آنگاه آتشی بر یال اسب وی فرود آمد و جهان را دیگر باره روشن کرد و کیخسرو پس از پیروزی و گشودن بهمن دژ، به پاس این یاوری اهورایی، آتش فرود آمده را آنجا بنشاند و آن آتش و جایگاه به نام آتش "اسب نر" (گشسب یا گشنسب) نامیده شد.

بیشتر پادشاهان ایران پس از نشستن بر اریکه شاهنشاهی با پای پیاده به نیایشگاه آذرگشنسب آذربایجان می رفتند و به درگاه خداوند نیایش و سپاس و درود می فرستاده اند و سپس هدایایی تقدیم می کردند.

این مجموعه بزرگ اجتماعی مذهبی در تاخت و تازهای ایران و روم در زمان خسروپرویز سه بار محاصره می شود و در یورش سوم در سال 624م توسط سپاهیان روم غارت و ویران گردید. بعد از این رویداد, به علت آشفتگی های سیاسی اواخر دوران ساسانی و تاخت وتاز اعراب,آبادانی خود را از دست داد. هنگامی که اعراب به ایران تاختند, مردم تیزهوش شهر شیز, این مجموعه را به حضرت سلیمان نسبت دادند تا از ویرانی بیشتر این جایگاه مقدس توسط اعراب جلوگیری کنند و نام تخت سلیمان را بر آن نهادند.

در سال 674 ه ق در زمان فرمانروایی آباآقاخان مغو جانشین او قازان خان, با توجه به ویژگی های تاریخی- طبیعی, به خصوص وجود چراگاه های مرغوب و گونه های جانوری, این مکان باستانی به عنوان پایتخت تابستانی سلاطین مغول انتخاب و با انجام بازسازی گسترده در آثار دوران ساسانی و ساختن بناهای جدید, بار دیگر تخت سلیمان مورد استفاده حکومتی پیدا می نماید و تبدیل به پایتخت تابستانی و شکارگاه و تفرجگاه ایلخانان می گردد. جالب است که بدانیم, تنها در تخت سلیمان است که بقایای کاخ های دوره ایلخانی دیده می شود.

پس از فروپاشی فرمانروایی ایلخانان این جایگاه تبدیل به مرکز خدمات کوچک برای روستاییان و عشایر محل می شود تا اینکه از قرن 11 ه ق این مکان متروکه می شود و گذر زمان بر روی چهره خسته ی این مکان سحر انگیز خروارها خاک مینشاند.

جاذبه های طبیعی این دره سرسبز در نوع خود در دنیا بی نظیر هستند. در 3 کیلومتری غرب تخت سلیمان, کوه مخروطی میان تهی وجود دارد که هزاران سال پیش, بر اثر وقوع آتش فشان به وجود آمده است. اهالی محل این کوه زیبا را زندان سلیمان یا زندان دیو می شناسند و معتقدند که حضرت سلیمان دیوهایی را از فرمانش سرپیچی می کردند در این کوه زندانی می کرده است. این نام نیز به افسانه و با توجه به نسبت دادن محل به حضرت سلیمان بر این کوه گذارده شده است.


          
                                            منظره عمومی کوه زندان دیو
ارتفاع این کوه از زمین مجاور خود 97 تا 107 متر می باشد و بر فراز آن گودی عمیقی در حدو 80 متر دیده می شود که قطر دهانه آن به طور تقریب 65 متر است. شایان ذکر است که این کوه نیز در زمان مانایی ها(830 تا 660 ق.م) به عنوان نیایشگاه بوده است. در اطراف کوه زندان دیو چشمه های آب گرم گوگردی متعددی دیده می شود که دارای خاصیت درمانی متعددی می باشد.

در فاصله 20 کیلومتری تخت سلیمان یک دریاچه ی سحرآمیز دیگر قرار گرفته است که یک جزیره بر روی آن شناور است. قطر دریاچه 80 متر و قطر جزیره شناور بروری آن 60 متر است که وزش باد, هر روز دو بار این جزیره را از این سو به آن سو جابجا می کند. نام این جزیره ی شناور «چملی» می باشد.


          
                                                    جزیره شناور چملی
مجموعه تخت سلیمان در سال 1382 به عنوان چهارمین اثر باستانی ایران در یونسکو ثبت شد و پس از ثبت پرسپولیس,نیایشگاه چغازنبیل و میدان نقش جهان اصفهان در سال 1358؛ خاموشی 24 ساله ایران را شکست.

http://travelservice.blogfa.com

ادامه مطلب ...