دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می*رفت و بر
می*گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر
بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، *هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر
کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه
رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش
برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با
عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان
چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با
هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می*ایستاد ، به آسمان نگاه می*کرد و
لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می*شد.
زمانیکه مادر
اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او
پرسید: "چکار می*کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد: "من سعی می*کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می*گیرد!"
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان*های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
http://agbank.blogfa.com

دکتر حسابى به هنگام تدریس در دانشگاه پرینستون تصمیم
مىگیرد، سفره هفت سینى براى انیشتین و جمعى از بزرگترین دانشمندان دنیا از
جمله «بور»، «فرمى»، «شوریندگر» و «دیراگ» و دیگر استادان دانشگاه بچینند و
ایشان را براى سال نو دعوت کند.
دکتر مىگفت:
«براى همه کارت دعوت فرستادم و چون مىدانستم انیشتین بدون ویالونش جایى
نمىرود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما
انیشتین 20 دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلى دوست دارم خواستم او
هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمعهاى روشن اضافه
کردم و براى انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاى
خانواده شمع روشن مىکنیم و این شمع را هم براى خواهر شما اضافه کردم.»
به هر حال بعد از یک سرى صحبتهاى عمومى انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمعها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم:
«ایرانىها در طول تمدن 10 هزار سالهشان حرمت نور و روشنایى را نگه
داشتهاند و از آن پاسدارى کردهاند. براى ما ایرانىها شمع نماد زندگیست و
ما معتقدیم که زندگى در دست خداست و تنها او مىتواند این شعله را خاموش
کند یا روشن نگه دارد».
دکترحسابی مىخواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و مىگفت بعدها انیشتین به من گفت: «وقتى
برمىگشتیم به خواهرم گفتم حالا مىفهمم معنى یک تمدن 10هزارساله چیست. ما
براى کریسمس به جنگل مىرویم درخت قطع مىکنیم و بعد با گلهاى مصنوعى آن
را زینت مىدهیم اما وقتى از جشن سال نو ایرانىها برمىگردیم همه درختها
سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.»
بالاخره دکتر جشن
نوروز را با خواندن دعاى تحویل سال آغاز مىکنند و بعد این دعا را تحلیل و
تفسیر مىکنند. به گفته ایشان همه در آن جلسه از معانى این دعا و معانى
ارزشمندى که در تعالیم مذهبى ماست شگفت زده شده بودند.
سپس
با شیرینى هاى محلى از مهمانان پذیرایى مىکنند و کوک ویلون انیشتین را
عوض مىکنند و یک آهنگ ایرانى مىنوازند. همه از این آوا متعجب مىشوند و
از آقاى دکتر توضیح مىخواهند. ایشان مىگویند موسیقى ایرانى یک فلسفه، یک
طرز تفکر و بیان امید و آرزوست.
همه متعجب مىشوند و انیشتین
مىگوید، آداب و سنن شما چه چیزهایى را از دوستى، احترام و حقوق بشر و حفظ
محیط زیست به شما یاد مىدهد. آن هم در زمانى که دنیا هنوز این حرفها را
نمىزد و نخبگانى مثل انیشتین، بور، فرمى و دیراک این مفاهیم عمیق را درک
مىکردند.
بعد یک کاسه آب روى میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب
قرار داده بودند. آقاى دکتر براى مهمانان توضیح مىدهند که این کاسه
10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمین است و این
بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش مىپرد عقب عقب مىرود و روى
صندلى مىافتد و حالش بد مىشود.
از
او مىپرسند که چه اتفاقى افتاده؟ مىگوید : «ما در مملکت خودمان 200 سال
پیش دانشمندى داشتیم که وقتى این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد
اما شما از 10 هزار سال پیش این مطلب را به زیبایى به فرزندانتان آموزش
مىدهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!»