راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

زمان ایستا و زمان پویا در شاهنامه




شاهنامه فردوسی به عنوان یکی از شاهکارهای حماسی جهان، نه تنها بزرگترین و پرمایه‌ترین دفتر شعری باقی مانده از عهد سامانیان و غزنویان است، بلکه مهم‌ترین سند ارزش و عظمت زبان فارسی و روشن‌ترین گواه شکوه و رونق فرهنگ و تمدن دیرینه ایرانی است. 1 این اثر ارزشمند که به دلیل جامعیت و در برگرفتن دوره‌های مختلف پادشاهی ایران، نوعی «تاریخ جامع شاهنشاهی» به شمار می‌رود،2 از سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی تشکیل شده و در آن رویدادها و داستان‌های ایران باستان با هنرمندی استاد فرزانه توس، چنان در امتداد هم قرار گرفته‌اند که گویی از نظر زمانی متصل و به هم پیوسته‌اند. به عبارتی بهتر، خواننده شاهنامه با شاعر مبتکر و نابغه‌ای روبرو است که با درایت خود توانسته میراث هزاران سال یک ملت را در قالب سلسله حماسه‌های مرتبط به هم با مقداری از تاریخ منظوم، ساخته و پرداخته کند.3 با بررسی دقیق شاهنامه در می‌یابیم که هر چند دوره‌های اساطیری، پهلوانی و تاریخی دارای ویژگی‌های خاص خود بوده و از جهاتی با یکدیگر متفاوتند، اما هر سه از نظر ابهام در «زمان» وقوع حوادث، تقریباً دارای وضعیت یکسانی هستند. به ویژه دوره‌های اساطیری و پهلوانی که به دلیل مبتنی بودن بر روایت‌های شفاهی و سینه به سینه، دارای ابهام بیشتری بوده و نمی‌توان در مورد کیفیت زمان وقوع رویدادهای آنها به صراحت اظهار نظر کرد.   زمان ایستا با اندکی دقت و تامل در مورد چگونگی ابهام زمانی موجود در آثار حماسی می‌توان دریافت که حماسه‌ها قرن‌ها پس از وقوع حوادث، به وجود می‌آیند و انسان‌ها در زمان بروز جنگ‌ها و حوادث، تماشاگر رویدادهایی هستند که هیچ امر خارق‌العاده‌ای در آنها دیده نمی‌شود. اما همین حوادث با گذر زمان و قرون متوالی، به تدریج از حالت اولیه خود خارج شده، با توجه به اهداف وقوع آنها، اعم از استقلال ملی، جنگ با دشمنان و... کم‌کم رنگ تقدس می‌گیرند. فواصل زمانی و مکانی خود را نیز کم کم از دست داده، با یکدیگر مرتبط می‌شوند، به طوری که در نهایت به وقایعی منظم و مدون مبدل می‌گردند.4 در واقع، حوادثی که در حماسه‌ها به صورت متوالی و پی‌درپی ظاهر می‌شوند، از نظر تاریخی، زمان دقیق و مشخصی ندارند و در‌هاله‌ای از «ابهام» زمانی فرو رفته‌اند. چه بسا نیز دو حادثه که قرن‌ها با هم فاصله زمانی دارند، در گذر قرون و اعصار با هم ادغام شده، تشکیل یک داستان داده‌اند.5 در چنین شرایطی، سراینده حماسه با رویدادهایی مواجه است که تنها کنش و واکنش آنها باقی مانده و جزییات اولیه درگذر قرون حذف شده اند. به همین سبب شاعر می‌بایست علاوه بر ترمیم ساختار داستان‌ها و رویدادها، با مهارت و هنرمندی خود از لحاظ زمانی نیز آنها را سازماندهی کند و با قرار دادن حوادث در قالب‌های زمانی، جلوه قابل درکی به آنها ببخشد. در این زمینه، شاهنامه فردوسی از جمله شاهکارهای حماسی است که رویدادهای آن با گذر از قرون متمادی به دست استاد توس رسیده‌اند و او با مهارت بی‌بدیل خود آنها را آرایش داده، از نظر زمانی کوشیده است با بیان مدت‌های معین؛ مانند سال، ماه، هفته و... برای هر یک از رویدادها و نیز استفاده از واحدهای زمانی، چون طلوع، غروب و... آنها را در چهارچوب زمانی طبیعی و مشخص بیان کند. این زمان نمادین هرچند معنابخش کنش و واکنش‌های شاهنامه است، اما اغلب ایستا و بی‌حرکت است و تنوع چندانی در آن مشاهده نمی‌شود؛ به طوری که با بررسی دقیق رویدادها متوجه می‌شویم که روزهای مختلف که چون قالبی این رخدادها را در برگرفته‌اند، از لحاظ جوی تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته، عموماً ساکن و یکسانند و حوادث در آنها اغلب به دور از پویایی زمان، در فضایی منجمد به وقوع می‌پیوندند و اگر تغییری در جو روزها رخ می‌دهد، معمولاً یا به سبب تاخت و تاز اسبان است: ز گرد سپه روشنایی نماند ز خورشید شب را جدایی نماند6 ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت همی آفتاب اندران خیره گشت (ج4/ص 193/ ب 1250ـ1249) جهان گشت چون روی زنگی سیاه چه از باره دژ چه گرد سپاه تو گفتی برآمد یکی تیره ابر هوا شد بکردار کام هژبر (ج3/ص 246/ب 3721ـ3720) و یا در اثر انبوهی و برخورد شدید دو لشکر است که آن هم زاییده خیال شاعر برای جلوه بخشی به رویدادهاست و به عبارتی «فضای مصنوع» به شمار می‌رود: ز عراده و منجنیق و ز گرد زمین نیلگون شد هوا لاژورد خروشیدن پیل و بانگ سران درخشیدن تیغ و گرز گران تو گفتی برآویخت با شید ماه زباریدن تیر و گرد سپاه (ج5/ص 313/ب 1307ـ1305) هوا تیره گشت از فروغ درفش طبر خون و شبگون و زرد و بنفش کشیده همه تیغ و گرز و سنان همه جنگ را گرد کرده عنان تو گفتی سپهر و زمان و زمین بپوشد همی چادر آهنین بپرده درون شد خور تابناک ز جوش سواران و از گرد و خاک (ج4/ص 133/ ب 288ـ285)   زمان پویا این فضای ساکن و بی‌حرکتی که همچون بستری رویدادهای شاهنامه را در خود جای داده، گاهی به شکل نادری، حالت طبیعی به خود می‌گیرد و حوادث در قالب و بستر فصل‌های مشخصی ظاهر می‌شوند که این پدیده، علاوه بر کمک به شفافیت زمان وقوع این حوادث، تا حدودی نیز زمان بی‌روح این اثر حماسی را زنده و پویا می‌سازد. نکته قابل تاملی که در ارتباط با فصل‌های به کار رفته در شاهنامه وجود دارد، این است که: با توجه به شواهد موجود در اوستا، به ویژه در متون «یشت‌ها» و نیز «خرده اوستا»، ایرانیان باستان، تنها قائل به وجود دو فصل‌هامین7 (تابستان) و زیم (زمستان) بوده اند. به عبارتی دیگر، آنها سال را به دو فصل تابستان و زمستان تقسیم می‌کردند که مدت این فصل‌ها نیز در همه مناطق یکسان نبوده و آب و هوای محل، در تعیین مدت آنها نقش اساسی داشته است؛ به گونه‌ای که در بعضی از مناطق، تابستان هفت ماه و زمستان پنج ماه و یا بالعکس بود. ولی معمولاً تابستان از «هرمزد روز» فروردین آغاز می‌شد و تا «انیران روز» مهرماه ادامه داشت و زمستان نیز از «هرمزد روز» آبان شروع می‌شد و در «اسفندماه» پایان می‌یافت.8 بعدها با گسترش دین زرتشت، سال به چهار فصل که تقریباً نامساوی بودند، تقسیم شد که به هر کدام از آنها «ییر» یا «رتو» اطلاق می‌شد و در پایان هر یک از این فصل‌ها نیز معمولاً جشن معروفی برگزار می‌شد.9 با بررسی دقیق رویدادهای شاهنامه متوجه می‌شویم که برخلاف تقسیم باستانی فصل‌ها، سه فصل به نام‌های بهار، زمستان و خزان حضور دارند که با نقش آفرینی گوناگون خود، زمان راکد حاکم بر رخدادها را تا حدودی تحرک می‌بخشند. در این میان نیز دو فصل زمستان و بهار به عنوان بستر زمانی حوادث استفاده شده و خزان تنها برای توصیف، تشبیه و... به کار رفته است. به عبارتی دیگر، فردوسی برخلاف کیفیت تقسیم‌بندی فصل‌ها در ایران باستان عمل کرده و فصل «بهار» را جایگزین «تابستان» کرده است. دلیل این کار هرچند به روشنی معلوم نیست، اما در این زمینه می‌توان به عقیده زرتشتیان آتشکده «برزین‌مهر» نیشابور که در نزدیکی توس ـ محل سکونت فردوسی ـ می‌زیستند، اشاره کرد که برخلاف نگرش دیگر ایرانیان باستان معتقد به وجود دو فصل «زمستان» و «بهار» بوده‌اند و تاکنون نیز بر همین عقیده استوار مانده‌اند.10 هرچند این عامل نمی‌تواند دلیل قاطعی برای این جا به جایی فصل‌ها باشد ولی می‌توان آن را در کنار سایر دلایلی که مسبب این جایگزینی فصل‌ها در شاهنامه‌ شده‌اند، درنظر گرفت. در ادامه به بررسی چگونگی کاربرد دو فصل زمستان و بهار به عنوان بستری برای وقوع حوادث شاهنامه می‌پردازیم.   1) بهار «بهار» پرکاربردترین فصل به کار رفته در شاهنامه است و فردوسی 113 بار به صراحت از آن در جنبه‌های مختلف رویدادها نام می‌برد که این نقش‌آفرینی طبعاً تأثیر مستقیمی در ایجاد تنوع و شکستن زمان ایستای شاهنامه دارد. مهمترین کاربرد این فصل، در بر گرفتن برخی رویدادهای شاهنامه است. بدین معنی که حوادث شاهنامه که در میان هاله‌ای از ابهام زمانی حاصل از گذر زمان فرو رفته‌اند، گاه در بستر فصل‌هایی چون بهار رخ می‌دهند که این امر نه تنها زمان بی‌جان اثر را از خشکی و بی‌روحی خارج می‌سازد، بلکه تا حدودی نیز از ابهام موجود کاسته، باعث شفافیت زمان وقوع حادثه می‌شود. با بررسی دقیق‌تر رویدادهای شاهنامه درمی‌یابیم که 9 حادثه از این اثر به شکل مستقیم در بستر فصل «بهار» رخ داده‌اند که عمدتاً نیز در دوره پهلوانی و به‌ویژه در «جنگ کیخسرو با افراسیاب» به وقوع می‌پیوندند. در ادامه به مواردی از این کاربرد اشاره می‌کنیم:   زمان آشنایی زال با رودابه: مه فرودین و سرسال بود لب لشکرگه زال بود همی گل چدند از لب رودبار رخان چون گلستان و گل در کنار (ج 1/ ص 164/ ب 421ـ420)   بازگشت گیو به ایران پس از یافتن کیخسرو: بهاران و جیحون و آب روان سه جوشن ور و اسپ و برگستوان بدین ژرف دریا چنین بگذرد خردمندش از مردمان نشمرد (ج 3/ ص 229/ ب 3487ـ3486)   تولد سیاوش در بهار: بسی بر نیامد برین روزگار که رنگ اندر آمد بخرّم بهار جدا گشت زو کودکی چون پری بچهره بسان بت آزری (ج 3/ ص 10ـ9/ ب 66ـ65)   توقف و درنگ کیخسرو تا بهار در مکران بعد از شکست شاه آن سرزمین: جهاندار سالی بمکران بماند زهرجای کشتی‌گران را بخواند چو آمد بهار و زمین گشت سبز همه کوه پر لاله و دشت سبز چراگاه اسبان و جای شکار بیاراست باغ از گل و میوه دار باشکش بفرمود تا با سپاه بمکران بباشد یکی چندگاه (ج 5/ ص 349/ 1949ـ1946)   بازدید بهرام گور از روستایی که به وسیله‌ی کارگزاران او ویران شده بود: چو یک سال بگذشت و آمد بهار بران ره بنخچیر شد شهریار بران جای آباد خرم رسید نگه کرد و برجای بر ده ندید (ج 7/ ص 327/ ب 379ـ378)   2) زمستان زمستان که 5 بار به صراحت از آن در شاهنامه نام برده شده است، دومین فصلی است که بعد از بهار زمینه و بستر برخی وقایع شاهنامه قرار گرفت و تا حدودی زمان ساکن شاهنامه را متحرک ساخته است. این فصل که معمولاً همراه با مظاهر آن (برف، سرما و...) رویدادهای مربوطه را تحت‌الشعاع خود قرار داده، گاه به شکل طبیعی در میان حوادث ظاهر می‌شود و گاه نیز نتیجه ویژگی خارق‌العاده بودن حوادث حماسه است و رنگ و بوی طبیعی ندارد. در ادامه برای هر یک از این موارد نمونه‌هایی ذکر می‌کنیم. الف) زمستان طبیعی مواجه شدن سپاه ایران به فرماندهی طوس با برف و سرمای زمستانی در عبور از کلات: یکی ابر تند اندر آمد چو گرد زسرما همی لب بدندان فسرد سراپرده و خیمها گشت یخ کشید از بر کوه بر برف نخ بیک هفته کس روی هامون ندید همه کشور از برف شد ناپدید (ج 4/ ص 72ـ71/ ب 9954ـ993)   حملة کیخسرو به توران و پیام افراسیاب به وی مبنی بر فرارسیدن زمستان: زمستان و سرما بپیش اندرست که بر نیزه‌ها گردد افسرده دست بدامن چو ابر اندر افگند چین بروبوم ما سنگ گردد زمین (ج 5/ ص 305/ ب 1173ـ1172) ب) زمستان غیرطبیعی استفاده تورانیان از جادوگر برای ایجاد برف و سرما در اردوگاه ایران در داستان «کاموس کشانی»: چنین گفت پیران بافسون پژوه کز ایدر برو تا سر تیغ کوه یکی برف و سرما و باد دمان بریشان بیاور هم‌اندر زمان هوا تیره‌گون بود از تیرماه همی گشت بر کوه ابر سیاه چو با زور در کوه شد در زمان برآمد یکی برف و باد دمان همه دست آن نیزه‌داران زکار فروماند از برف در کارزار (ج 4/ ص 138ـ137/ ب 350ـ346)   مواجه شدن اسفندیار با برف و کولاک در خوان ششم: هم‌اندر زمان تندبادی زکوه برآمد که شد نامور زان ستون جهان سربسر گشت چون پرّ زاغ ندانست کس باز هامون ز راغ ببارید از ابر تاریک برف زمینی پر از برف و بادی شگرف (ج 6/ ص 187/ ب 355ـ353)   بارش برف پس از ناپدید شدن کیخسرو: کیخسرو و پهلوانان دیگر که به بدرقة وی آمده بودند، پس از پیمون بیابان دراز و خشک به چشمه‌ای می‌رسند که در همان مکان توقف می‌کنند. کیخسرو شبانه در آن چشمه غسل می‌کند و به پهلوانان این‌چنین می‌گوید: شما بازگردید زین ریگ خشک مباشید اگر بارد از ابر مشک زکوه اندر آید یکی باد سخت کجا بشکند شاخ و برگ درخت ببارد بسی برف ز ابر سیاه شما سوی ایران نیابید راه (ج 5/ ص 413/ ب 3025ـ3023)   و فردای آن روز که کیخسرو ناپدید شد پهلوانان به دلیل بی‌توجهی توصیة وی، با برف و کولاک شدیدی مواجه می‌شوند: هم‌آنگه برآمد یکی باد و ابر هوا گشت برسان چشم هژبر چو برف از زمین بادبان برکشید نبُد نیزه نامداران پدید یکایک ببرف اندرون ماندند ندانم بدان جای چون ماندند (ج5 / ص415ـ414 / ب 3048ـ3046) غیر از موارد یادشده، که در آنها «بهار» و «زمستان» تاثیر مستقیمی در شکل‌گیری وقایع دارند، در سایر موارد شاهنامة فردوسی یا مانند نمونة زیر تنها نامی از فصل‌ها برده می‌شود: نکردی بشهر مداین درنگ دلاور سری بود با نام و ننگ بهار و تموز و زمستان و تیر نیاسود هرمز یل شیرگیر همی گشت گرد جهان سربسر همی جست در پادشاهی هنر (ج8 / ص 331ـ330 / ب 271ـ269) بدویست گیهان خرم‌ بپای همو داد و داور بهر دو سرای بهار آرد و تیرماه و خزان برآرد پر از میوه دار رزان (ج 1 / ص 175ـ174 / ب 599ـ598) و یا شاعر از فصل‌ها برای موارد مختلف آرایه‌های ادبی (تشبیه، استعاره و ...) استفاده کرده و در این امر نیز معمولاً از دید روزگار خود که مبتنی بر چهار فصل است، بهره می‌گیرد؛ به طوری که در توصیفات خود، از فصل خزان نیز ـ برخلاف دید باستانی به فصل‌ها ـ استفاده می‌کند. این نوع کاربرد فصل‌ها که هرگز ارتباطی با زمان وقوع یک واقعه ندارد، در اغلب توصیفات رزمی و بزمی شاهنامه و حتی مکانی نیز یافت می‌شوند و ما در این جا تنها به ذکر چند نمونه بسنده می‌کنیم. توصیف مازندران: که مازندران شهر ما یاد باد همیشه برو بومش آباد باد که بوستانش همیشه گلست بکوه اندرون لاله و سنبلست هوا خوشگوار و زمین پرنگار نه گرم و نه سرد و همیشه بهار (ج 2 / ص 77 / ب 27ـ25) توصیف قنوج: بجایی که باشد همیشه بهار نسیم بهار آید از جویبار گهر هست و گنج درم چو باشد دژم دل نباشد بغم (ج 7 / ص 77 / ب 2051ـ2050) توصیف بزمگاه: یکی بزمگه ساخت چون نوبهار بیاراست ایوان گوهر نگار (ج 7 / ص 338 / ب 572) بیاراست رامشگهی شاهوار شد ایوان بکردار باغ بهار (ج 2 / ص 206 / ب 450) توصیف شخص (خسروپرویز): نه چون تو خزان و نه چون تو بهار نه چون تو بایوان چین برنگار (ج 9 / ص 203 / ب 3253) در پایان شایسته ذکر است که در کنار فصل‌ها که در زمان ایستای شاهنامه پدیدار شده و به آن تحرک‌ می‌بخشد، گاه با برخی از تغییرات جوی نیز روبرو می‌شویم که کاملاً طبیعی‌اند و حتی در مواردی نیز بر جریان یک رخداد تاثیر مستقیم دارند. «باد» نمونه بارز این تغییرات است که در چندین رویداد شاهنامه شاهد وزش آن هستیم و طبیعی است که مختص به فصل خاصی نیست. به عنوان مثال، شاعر در توصیف جنگ رستم و پیلسم در مورد این پدیدة طبیعی چنین می‌گوید: یکی باد برخاست از رزمگاه هوا را بپوشید گرد سپاه دو لشکر بهامون همی تاختند یک از دیگران باز نشناختند (ج 3 / ص 187 / ب 2860ـ2859) این وزش باد در جریان حرکت رشنواد به سوی روم، همراه با رعد و برق و بارش باران است. چنان بد که روزی یکی تندباد برآمد غمی گشت زان رشنواد یکی رعد و باران با برق و جوش زمین پر ز آب آسمان پرخروش (ج 6 / ص 362 / ب 153ـ152) * مدرس پیام‌نور و دبیر آموزش و پرورش شهرستان رامشیر   پی‌نوشت: 1ـ صفا، ذبیح‌الله، حماسه‌سرایی در ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ هفتم، 1384، ص 8 2ـ نولدکه،‌ تئودر، حماسه ملی ایران. ترجمة بزرگ علوی، تهران، انتشارات نگاه، چ پنجم، 1379، ص 124. 3ـ کفافی، محمدعبدالسلام، ادبیات تطبیقی (پژوهشی در باب نظریه ادبیات و شعر روایی) ترجمة سیدحسن سیدی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی،‌چ اول، 1382، ص 250 4ـ صفا، ذبیح‌الله، حماسه سرایی در ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، چ هفتم، 1384، ص 7 5ـ تمام ابیات شاهد در این مقاله از شاهنامة فردوسی به کوشش سعید حمیدیان، تهران، نشر قطره، چاپ ششم، 1382 آورده شده است. 6ـ حمدیان، سعید، درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، تهران، انتشارات ناهید، چ دوم، 1383، ص 17 7ـ در زبان بلوچی هنوز هم با تابستان «هامین» گفته می‌شود. (جنیدی، فریدون: زروان سنجش زمان در ایران باستان، تهران، انتشارات نقش جهان، چ اول، 1358، ص 23) 8ـ نبئی، ابوالفضل،‌ تقویم و تقویم‌نگاری در تاریخ، مشهد، انتشارات قدس رضوی، چ دوم، 1366، ص 21 9ـ همان، ص 21 10ـ رزوان سنجش زمان در ایران باستان، پیشین، ص24 نصرالله غبیشاوی www.ettelaat.com

تعریف علمی زمان



در فیزیک، زمان با دو روش متفاوت تعریف می شود:

الف - روش ترمودینامیکی: این روش را برای نخستین بار فیزیکدانانی مانند کلوین و سلسیوس که به مفهوم دما و تبادلات گرمایی علاقمند بودند، بنیان نهادند. اما شکل پخته و امروزین آن را در آثار اندیشمندانی مانند بولتزمان می بینیم.
تعریف ترمودینامیکی زمان، بر الگوهایی از رفتار مبتنی است که در سیستمهای ساده دیده می شود. بخش مهمی از سیستمهایی که در پیرامون ما وجود دارند، نظامهایی ساده هستند که از شمار زیادی از عناصر به نسبت ساده تشکیل یافته اند. عناصری که رفتارشان تقریبا تصادفی به نظر می رسد، اما برآیند رفتارهای سطح خردشان بر مبنای قواعدی کلان پیش بینی پذیر است. بررسی تحولات انرژیایی این سیستمها، ستون فقرات علم ترمودینامیک را تشکیل می دهد.

کل ساختمانِ علم ترمودینامیک، بنایی است که بر پایه ی چند شاه ستونِ اصلی تکیه کرده است. این ستونها، قوانین ترمودینامیک خوانده می شوند. قوانین یاد شده، از نظر منطقی بسیار ساده و بدیهی می نمایند. مثلا قانون صفرم ترمودینامیک چنین می گوید که اگر دو سیستمِ آ و ب از نظر حرارتی با هم در تعادل باشند، و دو سیستم ب و پ هم چنین وضعیتی داشته باشند، آنگاه دو سیستم آ و پ هم با هم در تعادل گرمایی خواهند بود. چنان که می بینید، این در واقع بیانی حرارتی از اصل منطقی این همانی است.
دومین قانون ترمودینامیک، چنین می گوید که سیستمهای باز به مرور زمان به سوی بی نظمی (آنتروپی) میل می کنند. این بدان معناست که متغیری ثابت و عام به نام زمان بر رفتار چنین سیستمهایی حاکم است. با یک مثال ساده می توان رابطه ی زمان و آنتروپی را نشان داد.
فرض کنید در یک اتاق، شیشه ای عطر داشته باشیم و درِ آن را گشوده باشیم. در چنین وضعیتی تراکم مولکولهای عطر در یک نقطه ی خاص از اتاق -درون شیشه- نشانگر وجود شکلی از نظم است. اتاقی که در آن مولکولهای عطر در کنار هم و مولکولهای هوا در کنار هم قرار گرفته اند، اتاقی منظم است و محتوای اطلاعاتی اش از اتاقی که مولکولهای یاد شده به طور نامنظم و درهم برهم قرار گرفته باشند، بیشتر است. قانون دوم ترمودینامیک به ما می گوید که سیستمی باز -مانند شیشه ی عطرِ دارای درِ گشوده- در گذر زمان از حالت منظم اولیه به سوی وضعیت نامنظم دومی پیش خواهد رفت. آنچه که در این میان افزایش می یابد، بی نظمی اتاق است که در ترمودینامیک با عنوان آنتروپی شناخته می شود.

ب - روش تاریخ مدارانه: این روش زمان را بر مبنای سیستمهای پیچیده ای تعریف می کند که امکان انباشت اطلاعات و تجربیات را در خود دارند. در این سیستمها، گذر زمان به کاهش یافتنِ بی نظمی و افزایش نظم منتهی می شود. مثلا وقتی به بدن مجروح یک انسانِ یا بذر یک گیاه نگاه می کنیم، می بینیم که با مرور زمان مقدار نظم درونی این سیستمها زیاد می شود. فرد زخمی بهبود می یابد و بذر به گیاه تبدیل می شود. به این ترتیب به نظر می رسد تعریف تاریخ مدارانه از زمان، با تعریف ترمودینامیکی آن در تضاد باشد.

چنان که می دانیم، مهمترین ویژگی حاکم بر قوانین علوم تجربی مانند فیزیک، ناوردایی یا تقارن است. تقارن بدان معناست که قوانین یاد شده در تمام شرایط قابل تصور صدق می کنند. این بدان معناست که قوانین مزبور بیانگر ماهیت موضوع پژوهش و شیوه ی رفتار آن هستند و به شرایط پیرامونیِ آن وابسته نمی باشند.
کل قوانین فیزیک، نسبت به همه ی شرایط ناوردا هستند. تنها متغیری که این تقارن در هم می شکند، زمان است و منشا این نقض شدنِ تقارن، قانون دوم ترمودینامیک است. محور زمان، تنها شاخص فیزیکی است که جهت دارد و در مسیر مشخصی جریان می یابد و بسته به این جهت، رفتار سیستمها دگرگون می شود.
برای درک دقیقتر این مفهوم اشاره به مثالی روشنگر است. قانونی مثل F=Ma را در نظر بگیرید. این قانون بیان می کند که شاخصی مثل نیرو، با دو شاخص دیگر (شتاب و جرم) رابطه دارد. این معادله نسبت به محورهای مکان ناورداست. یعنی اگر به جسمی در جهتی نیرو وارد کنیم، شتاب آن بسته به جرمش -و نه چیزی دیگر- تعیین می شود. اگر به همان جسم در جهت معکوس نیرو وارد کنیم، بار دیگر تنها جرم آن است که شتابش را تعیین می کند. جهت اعمال نیرو و مکانِ ظهور چنین پدیده ای در صحت این معادله تاثیری ندارد. مکان زمینه ای خنثاست که قانون یاد شده همواره در آن صدق می کند. مهم نیست شما در چه جهتی بر جسم نیرو وارد کنید و کجا این کار را انجام دهید، قانون یاد شده در کل کائنات و در تمام جهتهای قابل تصور برای اعمال نیرو، مصداق دارد.

اما قانون دوم ترمودینامیک چنین وضعیتی ندارد. این قانون نسبت به محور زمان ناوردا نیست. اگر سیستم بر محور زمان "پیش برود" یعنی از گذشته به آینده حرکت کند، قانون دوم ترمودینامیک صدق می کند، و اگر جهتی معکوس برای آن فرض شود، اعتبار این قانون از بین می رود. سیستمهای باز تنها در شرایطی که زمان در جهت خاصی حرکت کند، آنتروپی خود را افزایش می دهند.
از این روست که زمان در معادلات فیزیکی به صورت متغیری مستقل وارد می شود و به صورت شاخصی عام عمل می کند که "جهت و ترتیب" رخدادها را نشان می دهد.

مفهوم فیزیکی زمان دو مشکل اساسی دارد

الف: تعریف ترمودینامیکی و تاریخ مدار از زمان به ظاهر با هم در تعارض هستند. بنابراین تعریف یگانه و فراگیری از زمان وجود ندارد. گویی زمان در سیستمهای بازِ ساده و پیچیده به دو شکل متفاوت تعریف شود.

ب: توضیح این که چرا زمان -به عنوان متغیری عام- اینطور یک طرفه عمل می کند و تنها در جهت خاصی جریان دارد، دشوار است. به بیان دیگر، "پیکان زمان" و حرکت دایمی و ثابتش از گذشته به آینده امری است که نیاز به توضیح و تبیین دارد.
تلاشهای زیادی برای آشتی دادنِ دو تعریف ترمودینامیک و تاریخ مدار از زمان صورت گرفته است.
یکی از جالبترینِ این تلاشها، به پیشنهاد دیوید لیزر مربوط می شود. وی معتقد است که مفهوم اطلاعات -مبنای اصلیِ تعریف مفهوم آنتروپی- در سطوح خرد و میکروسکپی قابل تعریف نیست. به عبارت دیگر، در سطح میکروسکپی، محور زمان متقارن است و تمایزی میان حرکت از گذشته به آینده و از آینده به گذشته وجود ندارد. او از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، برای تایید حرف خود استفاده می کند. این اصل اعلام می کند که تعداد حالات قابل تصور برای یک سیستم فیزیکی متناهی است، و بنابراین توصیف آن با مقداری متناهی از اطلاعات ممکن است. این بدان معناست که اطلاعات در سطح میکروسکپی حدی مشخص دارند و نامتناهی نمی باشند. این اصل در مورد تمام زیرسیستم های کیهان صادق است.
اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را می توان به خودِ کیهان هم تعمیم داد. کیهان، با زیرسیستمهایش در یک مورد تفاوت دارد و آن هم بیکران بودنش است. اگر اصل تقارن محض انشتین را بپذیریم، یعنی قبول کنیم که اثرات تصادفی هم در کیهان توزیعی متقارن دارند، به این نتیجه می رسیم که اطلاعات سطح میکروسکپی، اگر در سطح کیهان -یعنی کلیت عالم- نگریسته شوند، عینیت ندارند. چرا که در سطوح خرد، می توان همانندیهایی اطلاعاتی را در میان سیستمهایی تشخیص داد که در سطح کلان متفاوتند یعنی از محتواهای اطلاعاتی متمایزی برخوردارند.
پیشنهاد لیزر به طور خلاصه آن است که محور زمان را در سطوح میکروسکپی متقارن فرض کنیم. در چنین شرایطی، پیش فرضِ کیهان شناسانی مانند هویل و نارلیکار که اعتقاد دارند جهان از حالت عدم تعادل ترمودینامیکی اولیه (مهبانگ) زاده شده و به سوی چنین تعادلی (مرگ حرارتی) حرکت می کند، قطعیت خود را از دست می دهد. از دید لیزر، چنین تصوری از تکامل عالم، در پیش فرضهایی قدیمی تر ریشه دارد. این پیش فرض آن است که جهان یک سیستم دینامیک بسته است و بنابراین حرکتی که در آن مشاهده می شود، با قانون دوم ترمودینامیک تبیین می شود. از دید لیزر، با توجه به نقض جهت دار بودنِ زمان در سطح میکروسکپی، این حالت که جهان از وضعیتی نامتعادل به سوی تعادل پیش رود، همانقدر محتمل است که وضعیت برعکسِ آن. در واقع لیزر از این مدل اخیر دفاع می کند و معتقد است نقطه ی شروع عالم وضعیتی نزدیک به تعادل ترمودینامیکی بوده و در گذر زمان کیهان از این تعادل دور می شود .

مشکل دوم، یعنی جهت مند بودنِ زمان، به اشکال متفاوت تبیین شده است. فیزیکدانانی مانند امیل بورل اعتقاد داشتند که بسته نبودنِ سیستمهای فیزیکی، به معنای آن است که هیچ سیستمی از تاثیر عناصر تصادفی و کاتوره ای محیط خود در امان نیست. در نتیجه ی اثر این عوامل، اطلاعات سطحِ خُرد هنگام سازمان دادن نظمهای سطح کلان به طور منظم تلف می شوند و این همان چیزی است که اصل آنتروپیک و جهت دار شدنِ زمان را نتیجه می دهد. برخی دیگر از اندیشمندان -مانند مک ناگارت- اصولا جهتمند بودنِ زمان را نفی کرده اند.
تاکید مک ناگارت بر مفهومی از زمان است که بر چیده شدن رخدادها در کنار هم -به صورت توالیهایی از قبل و بعد- دلالت دارد. در این تعریف -که خصلتی نیوتونی هم دارد،- زمان "چیزی" است مانند مکان، که همچون ظرفی رخدادها را در بر می گیرد. نقطه ای به نام اکنون بر این محور وجود دارد که رخدادهای قبل و بعدِ آن به گذشته و آینده منسوب می شوند و جایگیری شان نسبت به هم به آنها -و به محور زمان- معنا می بخشد.
مک ناگارت معتقد است که دو بیان از این محور زمانی وجود دارد.

نخست: "سریِ آ" که بر چیده شدن رخدادها نسبت به مرجعی به نام اکنون مبتنی است. سری آ در صورتی معنا دارد که بتواند بر مبنای صفاتی اصیل و غیر انضمامی رخدادها را نسبت به هم مرتب کند.

دوم: "سری ب" که نظم رخدادها را بر مبنای رابطه ی قبل و بعدشان با یکدیگر می سنجد و مرجع اکنون را نادیده می گیرد.
استدلال او برای رد مفهوم خطی زمان این چنین است:

الف) زمان وجود دارد اگر و فقط اگر سری ب وجود داشته باشد. یعنی زمینه ای از رخدادها و تحولات وجود داشته باشند که با یکدیگر قابل مقایسه باشند.

ب) این امر تنها زمانی امکان پذیر است که چیزی به نام تغییر وجود داشته باشد. یعنی چیزی میان رخدادهای مربوط به زمانهای مختلف تمایز گذارد. (هرچند برخی از نویسندگان مانند شومیکر تصور جهانی فاقد تغییر ولی واجد زمان را ممکن دانسته اند.)

پ) تغییر تنها زمانی ممکن خواهد بود که نوعی سری آ وجود داشته باشد. یعنی وجود زمینه ای از رخدادهای مشابه که نسبت به هم قبل و بعد داشته باشند ولی مرجعی بیرونی برای چیده شدنشان وجود نداشته باشد، بر تفاوت میانشان -یعنی حضور تغییر- دلالت نمی کند.

ت) رخدادهای درون سری آ تنها به یکی از مفاهیم گذشته، حال، یا آینده متصل می شوند. اتصال آنها به بیش از یکی از این مفاهیم، به تناقض منتهی می شود.

ث) در نتیجه، اعتبار محور زمان و مرجعِ اکنون -که سری آ را می ساخت- تنها به زنجیره ای از روابط مفهومی وابسته است که هیچ یک اعتبار کامل ندارند. یعنی در هر برش مشاهداتی، هر رخداد تنها یکی از سه وضعیت یاد شده را به خود می پذیرد. از اینجا بر می آید که سه مفهوم حال، گذشته و آینده خصلتی انضمامی دارند و بنابراین نمی توانند شالوده ی استواری را برای سری آ فراهم کنند.


تعریف زمان از نظر فلسفه



زمان از دیدگاه فلسفه
مفهوم زمان ، مفهومی بدیهی است . هر ساعت ، هر روز و هر سال به ترتیب شامل مقدار معینی دقیقه ، ساعت و روز است. ما به ندرت ، اما ، درباره ی سرشت و طبیعت بنیادی زمان فکر می کنیم. زمان بدون توقف می گذرد ، و ما گذر آن را با ساعت و تقویم مشاهده می کنیم. هنوز نمی توانیم آن را با میکروسکوپ مطالعه کنیم و یا با آن ازمایشی انجام دهیم. با این همه زمان می گذرد و ما نمی توانیم بگوییم با گذشت آن دقیقاً چه چیزی رخ می دهد.
زمان تغییر بدون توقفی ، همچون حرکت دایره ای زمین به دور خورشید ، را نشان می دهد. مفهوم گذر زمان با مفهوم فضا قرابت دارد. بنا بر نظریه ی نسبیت عام ، از حدود ۷/۱۳ میلیارد سال پیش ، پس از مهبانگ فضا یا کیهان پدید آمد. پیش از آن همه ماده در نقطه ای بسیار ریز فشرده شده بود. این نقطه محتوی ماده ای بود که خورشید ، زمین ، ماه و همه ی اجرام سماوی از آن به وجود آمدند تا به ما درباره ی گذر زمان بگویند. پیش از مهبانگ نه فضایی بود و نه زمانی.
کاری انکویست استاد کیهان شناسی می گوید : در نظریه ی نسبیت عام مفهوم زمان با مهبانگ شروع می شود شبیه خطوط عرض های جغرافیایی که همه از قطب شما شروع می شوند و شما نمی توانید به نقطه ای شمالی تر از قطب شمال بروید.
یکی از منحصرترین ویژگی های زمان این واقعیت است که توسط حرکت اندازه گیری می شود و علاوه بر این از طریق حرکت آشکار می شود. بنا بر نظریه ی نسبیت عام ، گسترش فضا می تواند باعث رمبش کیهان شود.یعنی همه ی ماده دوباره در نقطه ای جمع شود و به این ترتیب به پایان مفهوم زمان آن گونه که ما می دانیم برسیم.
انکویست می گوید : آخرین رصدهای انجام شده نه تنها ایده ی رمبش کیهان را تایید نمی کند ، بلکه فاصله های درون -کهکشانی با آهنگ سریع تری در حال افزایش است.
زمان یه عامل برای توجیه تقدم و تاخر اتفاقات بر مینای روابط علت و معلولیه.
زمان تنها روابط علت و معلول وقایع و محاسبه وقایع است اما سه قانون دیگر وجود دارد که بر زمان تاثیر می گذارد و ما در حین گذر زمان می توانیم چون ناظری هم وقایع را ببینیم و هم از روابط علت و معلول نجات یابیم و اگاهی حاصله را از زیستن بدست آوریم:
1: بودن 2: دیدن 3: دانستن .... سه قانون اگاهی کیهانی.
زمان را بدون در نظر گرفتن احساسات انسان نمیتوان تعریف نمود چرا که گذر آن با احساسات فرد کاملاً در تماس است . برای مثال گذر آن برای فرد گرفتار مشکلات با گذر آن برای فردی در حین بازی لذت بخش یکسان نیست واین ذهن انسان هست که به زمان معنی میدهد .
ولی این فقط تصور انسان است چون در گذر زمان تفاوتی ایجاد نمی شه.
گرچه دو مهفوم « زمان» و « تاریخ» ، مانند بسا مفاهیم دیگر، از ساخته های ذهنآدمیزادند و در « طبیعت » وجود ندارند، اما میان آنها تضادی هست که بر بسیاری ازآدمیان آشکار نیست.
عام ترین تعریفی که از مفهوم زمان به دست می توان داد، " تکرار پدیده های طبیعی بـــر ـ یا بـــرای ـ آدمی است". بعبارت ساده تر: اگر شما،دوبار یا چند بار شاهد روییدن جوانه ها بر درختان و یا دمیدن خورشید از مشرق و یافرود آمدن برف از آسمان باشید، احساس زمان می کنید و چون جـُـز در خیال و خاطره، به«گذشته » باز نمی توانید گشت، « زمان » را رو به « آینده » می بینید
از همینتعریف، دو تبصره زاده می شود: اول آن که چون مفهوم « زمان » ، از « تکرار پدیده هایطبیعی » بوجود می آید، یکنواخت است و دوم این که: چون رو به « آینده » دارد،گــُـذراست. پس صفات اصلی « زمان » : یکنواختی و گذرایی است
و حال آنکه « تاریخ»به گونه ای از زمان اطلاق می شود که « یکنواخت » و « گذرا» نیست. یعنی به دلیلوقوع حادثه ای مهم، از میان برهه های دیگر مشخص شده و به همان دلیل، در ذهن آدمیمانده است. پس صفات اساسی تاریخ « یکتایی » ( درمقابل یکنواختی زمان ) و«ماندگاری» ( در برابر گذرایی او ) است
بر مبنای همین صفات است که « زمان»را مـُولد زندگی جسمانی و برونی انسان و « تاریخ » را محصول حیات معنوی و درونی اومی توان دانست و نیز، علوم و فنون و ادراکات بشری را با یکی از این دو قلمرو،متناسب و یا سازگار می توان یافت
«سیاست » که بنا بر یک تعریف مشهور باستانی، «علم استفاده از ممکنات » است در قلمرو « زمان » قرار دارد، زیرا که همه قوانین ووسائل آن، به زندگی جسمانی و برونی آدمیان مربوط است و عبارت «استفاده از ممکنات»ناظر به همین معنی است
و برعکس، جای « هنر» در حیطهء « تاریخ» است، چرا که نهتنها همه اصول و ضروریاتش از حیات معنوی و درونی بشر پدید آمده، بلکه هدفش ـ درضمیر نا آگاه انسانی ـ غلبه بر دوصفت اصلی زمان، یعنی یکنواختی و گذرایی بودهاست
و از همین روست که هر اثر بزرگ هنری، در اوضاع و احوالی یگانه و تکرارناپذیر آفریده می شود و در همهء اعصار، پایدار می ماند و به همین سبب: « بی مانند» (ضد یکنواخت) و جاودان (ضد گذرا) است.
پس هنرمند نیز، به تبع «هنر»، در حیطهء«تاریخ » زیست می کند و به ضرورتهای آن پاسخ می گوید و برخلاف او، سیاستمدار، به تبع«سیاست»، در قلمرو « زمان» بسر می برد و به مقتضیات آن جواب می دهد