|
سال شروع حکومت |
اولین حاکم |
نام سلسله |
|
708 قبل از میلاد |
دیااکو |
مادها |
|
550 قبل از میلاد |
کوروش |
هخامنشیان |
|
250 قبل از میلاد |
اشک |
اشکانیان |
|
224 میلادی |
اردشیر بابکان |
ساسانیان |
|
1 هجری شمسی |
معاویه |
امویان |
|
92 هجری شمسی |
السفاح |
عباسیان |
|
165 هجری شمسی |
طاهر |
طاهریان |
|
219 هجری شمسی |
یعقوب لیث |
صفاریان |
|
238 هجری شمسی |
نصر |
سامانیان |
|
276 هجری شمسی |
مرداویج |
آل زیار |
|
280 هجری شمسی |
رکن الدوله (حسن) |
آل بویه |
|
358 هجری شمسی |
کاکویه |
دیالمه |
|
311 هجری شمسی |
سبکتکین |
غزنویان |
|
329 هجری شمسی |
بغراخان |
آل افراسیاب |
|
345 هجری شمسی |
ابوعلی مأمون |
آل مأمون |
|
389 هجری شمسی |
طغرل |
سلجوقیان |
|
450 هجری شمسی |
قطب الدین محمد |
خوارزمشاهیان |
|
503 هجری شمسی |
محمد بن سوری |
غوریان |
|
589 هجری شمسی |
اوکتای قاآن |
ایلخانیان |
|
676 هجری شمسی |
امیر چوپان |
چوپانیان |
|
696 هجری شمسی |
شیخ حسن |
ایلخانیان |
|
689 هجری شمسی |
محمود شاه |
آل اینجو |
|
696 هجری شمسی |
امیر مبارزالدین |
مظفریان |
|
612 هجری شمسی |
امیر عزالدین عمر |
ملکوک کرت |
|
698 هجری شمسی |
خواجه عبدالرزاق |
سربداران |
|
579 هجری شمسی |
یراق حاجب |
قراختائیان |
|
550 هجری شمسی |
رکن الدین رسام |
اتابکان یزد |
|
552 هجری شمسی |
ابوطاهر |
اتابکان لرستان |
|
503 هجری شمسی |
مظفرالدین سنقر |
اتابکان فارس |
|
441 هجری شمسی |
عمادالدین زنگی |
اتابکان شام و دیار بکر |
|
491 هجری شمسی |
اتابک ایلدگز |
اتابکان آذربایجان و عراق |
|
764 هجری شمسی |
امیر تیمور |
تیموریان |
|
769 هجری شمسی |
قرامحمد |
قراقویونلو |
|
769 هجری شمسی |
قراعثمان |
آق قویونلو |
|
865 هجری شمسی |
شاه اسمعیل |
صفویه |
|
1108 هجری شمسی |
نادر |
افشاریه |
|
1123 هجری شمسی |
کریم خان |
زندیه |
|
1160 هجری شمسی |
آغامحمد خان |
قاجاریه |
|
1302 هجری شمسی |
رضا خان |
پهلوی |
این پرسش برای همگان پیش می آید که چگونه شاهنشاهی نیرومندی که کورش
و داریوش آن را به راستی به گونه آرمان شهری پدید آورده بودند سرنگون شد؛
در این جا کوشیده ایم تا به این پرسش پاسخ دهیم:
نظام استبدادی ...موجب می شد تا شاهنشاه قدرت مطلقه داشته باشد و هر چه می خواهد انجام دهد و نظارت آنچنانی بر کرده های شاهنشاه وجود نداشت (البته ماندگاری نظام استبدادی در روزگار هخامنشیان به جهت اعتماد مردم یعنی پارسیان به شاهنشاهان بزرگی چون کورش بزرگ و داریوشیکم بوده است)، این امر دو عامل را سبب می شد؛یکی این که اگر شاهنشاه در امور کشوری اهمال می کرد، با وجود همه تمهیدات در نظر گرفته شده از سوی شاهنشاهان تمدن سازی چون کورش و داریوش، کشور دچار بحران می شد و رو به ضعف می نهاد، چنانکه در روزگار داریوش دوم و اردشیر دوم دیده می شود. دوم آنکه قدرت مطلقه که فرمانروایی بر جهان متمدن بود، هرکس که در اطراف آن بود را به سوی خود جلب می کرد؛ در نتیجه در صورت سست شدن فرآیند جانشینی و همچنین تضعیف شخص شاهنشاه، آشوب بر سر رسیدن به مقام شاهنشاهی در می گرفت، چنان که در جانشینی اردشیر دوم (اگر داستان یونانی در این باره درست باشد) و پس از آن، جانشینی اردشیر سوم دیده می شود. نزاع بر سر قدرت درست هنگامی که اسکندر گجسته به کشورهای شاهنشاهی می تاخت، به اوج خود رسید و این عامل شاید مهم ترین عامل شکست ایران بود. اسکندر به خوبی از اوضاع آشفته ایران بهره می برد. در صورت نبود این جنگ درونی در شاهنشاهی اسکندر می دانست که نمی تواند پیروز شود و رفتن او به ژرفای آسیا دیوانگی است.
عامل دیگر را می توان در تضعیف جایگاه ارتش در شاهنشاهی دانست؛ شاهنشاهانی چون داریوش دوم و اردشیر دوم چارهی هرکار را با توجه به ثروت بی کرانی که داشتند، دادن پول می دانستند. در نتیجه جایگاه ارتش تنزل کرده و ارتش در کشورهای خوربری آسیای کهین از سربازان مزدور به ویژه یونانی بهره می بردند، همچنین در چندین مورد همین مزدوران یونانی به ارتش خیانت کردند. مشکل دیگر تعلیم ندیده بودن بخشی از سربازان ارتش بود؛ چون مدت ها بود که در شاهنشاهی لشکرکشی بزرگی پدید نیامده بود و در امور ارتش اهمال می شد و نیروی اصلی ایران در پادگان های کشورهای مختلف پراکنده بود و چون جنگ قدرت نیز وجود داشت، داریوش تنها می توانست به پول گنجینه خود متکی باشد تا آنکه لشکری پدید آورد که سربازان آن تنها فنون آغازین جنگ را بلد باشند، در صورتی که اسکندر گجسته مدت دوسال صرف گردآوری سپاه و همچنین آموزش سربازان سپری کرد که در این مدت دربار آشوب زده ایران آشفته بود.
با این همه شکست های ایران در برابر اسکندر گجسته نباید به منزلهی دلیل و یا حتی علامت معنی دار درهم شکستگی لشکری شاهنشاهی داریوش نگریسته شود. می توان گفت که شاهنشاهی در رکود، آماده برابری با چالش نظامی و استراتژیکی به این اهمیت نبود و از آن هنگام که در برابر پادگان هخامنشی، یک رقیب مصمم به جنگ تام و کامل، پا به سرزمین های آسیای کهین نهاد، راندن وی بی نهایت دشوار شد، چه از آن پس دشمن بود که از مواضع استراتژیک هخامنشی بهره می برد. از بعد روانی جنایت های خاندانی پدید آمده در روزگار اردشیر سوم و پس از آن نیز عاملی در سرنگونی شاهنشاهی است، چنانکه درباره ساسانیان نیز این امر صادق است. کردار ناشایست اردشیر سوم در سرکوب شورش های کشورهای شاهنشاهی در لبنان و مصر نیز دست کم در سرنگونی کشورهای خوربری شاهنشاهی عامل مهمی بوده است.
گذشته از مردم ایران یعنی بخش خاوری شاهنشاهی از دجله به این سو، دیگر مردمان کشورهای شاهنشاهی نیز، شاهنشاه را دوست می داشتند و وی را چون سرپرست نیکی می پنداشتند؛ به همین دلیل شاهنشاهی هخامنشی در روزگار قدرت، تنها نظام جهانی پایدار در تاریخ جهان به شمار می رود. اما بر اثر سستی شاهنشاهانی چون داریوش دوم و اردشیر دوم، شورش هایی در برخی کشورها پدید آمده بود، در نتیجه اردشیر سوم که تندخود نیز بود، در سرکوبی این شورش ها چنان شدت عمل به خرج داد که مردم این کشورها دیگر هخامنشیان را دوست نمی پنداشتند و مردم کشورهایی چون لبنان و مصر در جستجوی کسی بودند تا آنها را از دست هخامنشیان آزاد کند؛ با آمدن اسکندر این مردم او را همچون آزادکننده ای می دانستند (به همین دلیل گرفتن شهرهای لبنان و همچنین مصر به سادگی انجام شد.) غافل از آنکه اسکندر بلایی آسمانی بود که بر سر مردم متمدن جهان آن روز فرود آمد.
در میان دلایلی که برای ناتوانی شاهنشاهی و پیروزی اسکندر آورده اند، تاکید بر بحران ساختاری ناشی از اقتصاد خراجگذاری است که سخت بر اقوام تابع سنگینی کرده، موجب ناخشنودی و رویگردانی از شاه بزرگ شده است و پیشگام آن او مستد است. این نگره نادرست است و عصر هخامنشی موجب تهی دستی در کشورهای گوناگون نشده است. مجموعه ذخایری که اسکندر از پایتخت های بزرگ شاهنشاهی گردآوری کرده، بسیار پایین تر از رقم حاصل جمع فرضی خراج ها از عصر داریوش بزرگ تا داریوش سوم بوده است و نمی توان گفت که باج های دریافتی، دیگر به جامعه بر نمی گشت و آن سبب فقر شد. شاهنشاهی داریوش سوم، دولت محتضر و مردودی نیست که گاهنویسان نمایانده اند، چه در زمینه اقتدار و شوکت شاه بزرگ و چه در قلمروی مالی و نظامی،یا تلاش های تولیدی کشورهای گوناگون یا همکاری سرآمدان محلی، هیچ عاملی نشان نمی دهد که قابلیت های درونی و فطری شاهنشاهی از داریوش بزرگ تا سوم در معرض تباهی واقع شده باشد، هرچند که شاید در آنها سستی پدید آمده بود.
http://our-history.blogfa.com