راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگمردی و سالاری

رودکی
ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
...

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مُستی (گله)مکن، که ننگرد او مستی
زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او
بر هر که تو دل بر او بگماری

اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

دریای نور و کوه نور

دریای نور" همتای نام‌آور "کوه نور" است که هر دوی این جواهرها، از کهن‌ترین جواهرات جهان هستند. رنگ این الماس صورتی است و یکی از بزرگ‌ترین الماس های ...
شناخته شده‌ی جهان است. در استوره‌های ایرانی آمده است که این الماس بر دسته‌ی شمشیر افراسیاب تورانی (آریایی‌های برون مرزی) جای داشت که رستم دستان، پهلوان نام‌آور ایرانی آن را در جنگ با تورانیان به دست آورد. در پی یورش امیر تیمور به غارت رفت و به دست محمدشاه هندی رسید. این المان و همتای دیگرش یعنی کوه نور به دست نادرشاه افشار شاه ایران، پس از جنگ با هند به در سال 1739 به ایران بازگشت.
دریای نور، به نوه‌ی نادرشاه یعنی شاه‌رخ میرزا افتاد و سپس به دست امیر علم خان خزیمه و محمد حسن خان قاجار و لطفعلی خان زند و سرانجام آغا محمدخان قاجار افتاد. ناصرالدین شاه بر این باور بود که این گوهر یکی از گوهرهای تارج کورش بزرگ بوده است. در زمان وی یک تاج و نشان شیر و خورشید به این گوهر افزوده شد. در زمان محمدعلی شاه و هنگام شکست وی از مشروطه خواهان این گوهر را به سفارت روسیه بردند که خوشبختانه به کوشش مشروطه خواهان بازپس گرفته شد و هم اکنون در موزه ی بانک مرکزی در تهران جای دارد.

منبع: ‬http://ariapars.persianblog.ir/post/311

«حاضر جوابی فرهاد خسرو را»

«حاضر جوابی فرهاد خسرو را» از نظامی شاعر پارسی‌گو

درآوردندش از در، چون یکی کوه/دل و جانی به زیر کوه اندوه
ملک فرمود تا بنواختندش/به هر گامی نثاری ساختندش
به هر نکته که خسرو ساز می داد/جوابی هم به نکته باز میداد
نخستین بار گفتش ک...

ز کجایی؟/بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا ز صنعت در چه کوشند/بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی از ادب نیست/بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان/بگفت از دل تو میگوی من ازجان
بگفتاعشق شیرین برتو چون است/بگفت ازجان شیرین آن فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک/بگفت آن‌گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش/بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا رو صبوری کن درین درد/بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت او آن من شد زو مکن یاد/بگفت این کی کند، بیچاره فرهاد
چو عاجز گشت خسرو در جوابش/نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی/ندیدم کس بدین حاضر جوابی
آریا پارس