راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

عمـر فانی


عمـر فانی



عمـر فانیسـت

بیائید عشـق بورزیم

حتی به یک شـاخۀ گل

عشقی بی‌پایان

گوش جان بسپاریم

به آواز یک پرنده

عمر فانیسـت

بیائید به هـوش باشیم

تا جیرجیرکی را زیر پایمان له نکنیم

بی‌شک سپاسگزارمان خواهد بود

عمر فانیست

بیائید یکدیگر را باخبر کنیم

از حال یکدیگر

پاسخ دهیم نامه های رسـیده را

عمر فانیسـت

بیائید تا می توانیم

نیازمندان را دست گیریم

اول از نزدیک‌ترین کسانمان

حتی اگر فقیـر باشیم

دلی دریایی داشته باشیم

عمر فانیسیت

بیائید لحظه‌ای خیره شویم

به زیبایی گل

بیائید در عمر فانی

جان و دل بشوییم

در پرتوخورشید تابان

و ماه خندان

سـتارۀ درخشان چهار فصل

عمر فانیسـت

بیائید بکوشـیم برای داشتن جهانی بدون جنگ

برای سـرودن شعر

و اگر رفتیم،

برای آن‌هایی که بعد از ما می‌مانند

و برای فرزندان آیندۀ‌مان

آرزو و امیدهایمان را بسرائیم.


سروده ساکامورا شین مین

خداوند و اندیشه در شاهنامه

به نام خداوند جان و خرد<<<>>>کزین برتر اندیشه برنگذرد
‎خداوند نام و خداوند جای <<<>>>خداوند روزی ده رهنمای
‎خداوند کیوان و گردان سپهر<<<>>>فروزنده ماه و ناهید و مهر

‎ز نام و نشان و گمان برترست >>><<<نگارندهٔ بر شده پیکرست
‎به بینندگان آفریننده را<<<>>>نبینی مرنجان دو بیننده را
‎نیابد بدو نیز اندیشه راه >>><<<که او برتر از نام و از جایگاه

‎سخن هر چه زین گوهران بگذرد<<<>>>نیابد بدو راه جان و خرد
‎خرد گر سخن برگزیند همی <<<>>>همان را گزیند که بیند همی
‎ستودن نداند کس او را چو هست >>><<<میان بندگی را ببایدت بست

‎خرد را و جان را همی سنجد اوی >>><<<در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی
‎بدین آلت رای و جان و زبان >>><<<ستود آفریننده را کی توان
‎به هستیش باید که خستو شوی >>><<<ز گفتار کار یکسو شوی

‎پرستنده باشی و جوینده راه>>><<<به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
‎توانا بود هر که دانا بود<<>>>ز دانش دل پیر برنا بود
‎از این پرده برتر سخن گاه نیست >><<ز هستی مر اندیشه را راه نیست

((فردوسی))