کاش میشد با مهرتوپروازکرد
عاشقی را باتو هم آواز کرد
کاش میشد با هزاران دلخوشی
نام توبرآسمانها سازکرد
... کاش میشدباتوهم پروازشد
برفراز آسمان همبازشد
کاش میشد بر فراز آسمان
نام تو را
حک میکردم برای یادگار
کاش دستهای تو را ای جاودان
بوسه ای با عشق می کردم نثار
با تو ای پیغمبر پندارنیک
زندگی سازخوشی دارد چه نیک
صدهزاران آفرین برمردم ایران زمین
بربهی دینان و بر این سرزمین
در مورد حجاب در دین اشو زرتشت،
نخست باید دانست که هیچ چیز در آموزشهای اشوزرتشت بزرگ ,اجباری بمعنی اینکه اگر انجام بدهید یا ندهید باید تنبیه شوید یا کشته شوید وجود ندارد، در آموزشهای ورجاوند زرتشت بزرگ، جنگ بدی و خوبی در آغ...از در اندیشه انسان پدید میاید و انسانی که در این جنگ در اندیشه خود به پیروزی برسد و انسان پاک با اندیشه نیک باشد مطمئناً گفتار و کردارش نیز نیک و درست میشود و به این انسان دانا آموزش میدهد که نادن را بیاموز که تفاوت نیکی و بدی را ببیند و از سرانجام آن آگاه گردد و آنگاه خود آزادانه و آگاهانه راه خود را برگزیند، بنابر این شیوه زندگی زرتشتیان حجاب را لباسی اجباری برای زنان نمیدانند و اگر هم در گذشته زنان پوششی داشتند مردان هم کلاه بر سر میگذاشتند و این به دلایل مذهبی نبوده و تنها دلیل اقلیم، محیط زندگی مردم و نوع کار و کمبود امکانات برای حمام و شستن موی سر و محافظت از پوست و مو در مقابل سرما و گرما و بسیار بسیار مسائلی که در آن هنگام وجود داشته و بعد از ورود عربها به ایران نیز زرتشتیان سعی کردند تا با استفاده از لباسهای سنتی خود کوشش کردند تا بخشی از میراث برجا مانده را به فرزندان خوب ایران زمین برسانند.
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در
هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر
میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق یعنی همین!"
شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد
داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه
شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم،
انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"