راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

طاق کسری (ایوان مدائن)



هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان


ایوان مداین را آیینه عبرت دان


یک ره زسر دجله منزل به مداین کن



و ز دیده دوم دجله بر خاک مداین کن


خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی


کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان


از آتش حسرت بین بریان جگر دجله


خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان


گر دجله در آموزد باد لب و سوز دل


نیمی شود افسرده ، نیمی شود آتش دان


تا سلسه ایوان بگسست مداین را


در سلسله شد دجله ، چون سلسله شد پیچان


گه گه به زبان اشک آواز ده ایوان را


تا بوکه به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان


گوید که تو از خاکی ، ما خاک توایم اکنون


گامی دو سه بر مانه و اشکی دوسه هم بفشان


آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی


جغد است پی بلبل ، نوحه است پی الحان


ما بارگه دادیم ، این رفت ستم بر ما


بر قصر ستم کاران تا خود چه رسد خذلان


بر دیده من خندی کاینجا زچه می گرید


گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان


دانی چه مداین را با کوفه برابر نه


از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان


این است همان ایوان کز نقش رخ مردم


خاک در او بودی دیوار نگارستان


این است همان درگه کورا زشهان بودی


دیلم ملک بابل ، هندو شه ترکستان


این است همان صفه کز هیبت ار بردی


برشیر فلک حمله ، شیر تن شاد روان


پندار همان عهد است از دیده فکرت بین


در سلسله درگه ، در کوکبه میدان


از اسب پیاده شو ، بر نعط زمین رخ نه


زیر پی پیلش بین ، شه مات شده نعمان


مست است زمین زیرا خورده است بجای می


درکاس سر هرمزخون دل نوشروان


بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا


صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان


کسری و ترنج زر ، پرویز و به زرین


برباد شده یکسر ،با خاک شده یکسان


پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی


کردی ز بساط زر زرین تره را بستان


پرویز کنون گم شد ، زان گمشده کمتر گو


زرین تره کو برخوان ؟ رو کم ترکو برخوان


گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک


ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان


بس دیر همی زاید آبستن خاک آری


دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان


خون دل شیرین است آن می که دهد رزین


ز آب و گل پرویز است ان خم که نهد دهقان


خاقانی از این درگه دریوزه عبرت کن


تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان


امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه


فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان


این بحر بصیرت بین بی شربت ازو مگذر


کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان


خاقانی شروانی

طاق کسری )ایوان مدائن(

مشهورترین بنائی که پادشاهان ساسانی ساخته اند. قصری است که ایرانیان طاق کسری یا ایوان کسری مینامند و هنوز ویرانه  آن در محله  اسپانبر موجب حیرت سیاحان است . ساختمان این بنا را در داستانها بخسرو اول نسبت داده اند به...

عقیده  هرتسلفد از بناهای عهد شاهپور اول است اما مسیو روتر روایات متداوله را تأیید کرده است و گوید: طاق کسری بارگاهی است که خسرو اول بنا نهاد.

مجموع خرابه های این کاخ و متعلقات آن مساحتی بعرض و طول ۴۰۰*۳۰۰ گز را پوشانیده است ، در این مساحت آثار چند بنا دیده میشود، علاوه بر طاق کسری عمارتی است در فاصله ٔ ۱۰۰ گز در مشرق طاق و تلی که معروف به حریم کسری است . درسمت جنوب طاق و در جانب شمال ویرانه هائی است که در زیر قبرستان جدید پنهان شده ، طاق کسری تنها قسمتی است از کل عمارت که اثر قابل توجهی از آن باقی است .

نمای این بنا که متوجه بشرق است و ۲۹ یا ۲۸ گز ارتفاع دارد، دیواری بوده است بی پنجره لکن طاقنماهای بسیار و ستونهای برجسته و طاقهای کوچک مرتب بچهار طبقه و دیواری « دهلیزی » داشته است .

نظیر آن را باید در بلاد شرقی که نفوذ یونانی در آن راه یافته خاصه در پالمورجستجو کرد. نمای عمارت شاید از صاروج منقش یا سنگهای مرمر یا چنانکه بعضی از نویسندگان جدید ادعا کرده اند از صفحات مسین زراندود و سیم اندود پوشیده بوده است .

تا سال ۱۸۸۸ نما و تالار بزرگ مرکزی بر پا بود، اما در آن سال جناح شمالی خراب شد و اکنون جناح جنوبی نیز در شرف انهدام است . در وسط این جلوخان ، دهانه ٔ طاق بزرگ بیضی شکلی نمایان است که عمل آن تا آخر بنا پیش میرفته است . این تالار که ۲۵/۶۳ گز پهنا و ۴۳/۷۲ گز درازا دارد بارگاه شاهنشاه بوده است

 

راهرو عشق


‫روزی اگر بناست که بر تن کفن کنم
من اَن کفن به تن ز برای وطن کنم

سبز و سفید و سرخ نکوتر بود کفن
تا من برای خاطر میهن به تن کنم

...
ایران من ، عزیز من، ای سرزمین من
مرگ است بی تو اگر هوس زیستن کنم

روزی که پای عشق وطن در میان بود
تاریخ گفته است که من چه باید کنم

همچون برق حق بر خرمن باطل درافتم
یزدان صفت مبارزه با اهریمن کنم

دشمن اگر پای بدین سرزمین نهد
کاری که کرد نادر لشگر شکن کنم

(شهریار)‬

راهرو عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدنذ عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن میسوزد

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد.

از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه


واز آنجا راهرو عشق را جستجو کردم!!!