راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد
کی قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد
بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره
برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد
بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را
وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرم
چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد
زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر
زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامش تا زبان ها خود چو دل جنبان من باشد

مولانا جلال الدین بلخی

شادی


                                    

   غم دنیا نخواهد یافت پایان

خوشا در بر رخ شادی‌گشایان

خوشا دل‌های خوش، جان‌های خرسند

خوشا نیروی هستی‌زای لبخند

خوشا لبخند شادی‌آفرینان

که شادی روید از لبخند اینان

نمی‌دانی- دریغا- چیست شادی

که می‌گویی: به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران

که جامی پر کنی  از جویباران

نه شادی را به دکان می‌فروشند

که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند

وزین خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام

« لب خندان بیاور چون لب جام»

به پیش اهل دل گنجی‌ست شادی

که دستاورد بی‌رنجی ست شادی

به آن کس می‌دهد این گنج گوهر

که پیش آرد دلی لبخندپرور

به آن کس می‌رسد زین گنج بسیار

که باشد شادمانی را سزاوار

نه از این جفت و از آن طاق یابی

که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روی هر که خندان است خندد

چو گل هرجا که لبخند آفرینی

به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه می‌ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری

چو پایان یافت پایان می‌پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم

  به هر حالت تبسم کن، تبسم

 

فریدون مشیری

روانشاد پشوتن جی مارکار

روانشاد پشوتن جی مارکار یکی از بزرگانی است که برای زرتشتیان ایران بسیار شناخته شده‌است و همکیشان ما احترام ویژه‌ای برای وی قایل هستند. این مرد دهشمند و بزرگوار خدمات بزرگ و ماندنی برای زرتشتیان انجام داد که سود آن تنها برای این گروه نیست، بلکه هزاران تن از هم‌میهنان غیر زرتشتی ما نیز در یزد از دهش‌های این بزرگوار بهره برده‌اند.
در مطلبی که در ادامه می‌خوانید، روانشاد رستم رستمی عصرآبادی خاطره‌ای از برخورد خود با این بزرگوار نقل کرده‌است، که خواندنی و آموزنده است و نشان از بزرگ‌منشی مارکار دارد.
این خاطره مربوط به زمانی است که آقای رستمی عصرآبادی در هندوستان زندگی و کار کرده‌است و این کشور هنوز در سلطه انگلیسی‌ها به سر می‌برده‌است. وی درباره چگونگی واقعه می‌نویسد:
یک روز در خیابانی به‌نام «گرانت رود» سوار ترن شهری شدم، توضیح این‌که در بمبئی ترن‌ها برقی بود و دو واگن به هم متصل بود با یک راننده و یک بلیت فروش در هر واگن، که دیگر آن ترن‌ها برچیده شده‌است. در خیابان کسی دیده نمی‌شد، همه‌جا خلوت بود. چون مابین هندو و مسلمان برادرکشی رواج داشت و کسی جرات بیرون آمدن از خانه را نداشت. پارسیان و زرتشتیان از برکت راستی و درستی و مهربانی و خیر و خیرات که در حق همه روا می‌داشتند، در صورت شناخته‌شدن در امان بودند. بنده هم با اطمینان به این‌که در امان هستم و مجبور دوندگی برای فراهم آوردن روزی بودم، با کلاه مخملی سیاه که ویژه ایرانیان زرتشتی بود به‌گونه‌ای که در بالا اشاره شد به ترن برقی سوار شدم. این را هم اضافه کنم برای حالت فوق‌العاده و نبودن مسافر ترن برقی سه ایستگاه از مبدا و چهار ایستگاه به سوی انتهای خط که (مژگاون) بود کوتاه کرده و نمی‌رفت.
داخل دو واگن برقی یک مسافر نشسته‌بود. بنده هم روی یکی از نیمکت‌ها نشستم و در اندیشه فرو شدم که این پارسی پیرمرد چه کسی است که از من بیچاره‌تراست و در این اوضاع مرگ و کشتار از خانه بیرون آمده‌است. او که عمری را پشت سر گذاشته آیا اندوخته‌ای ندارد که در این زمان ناامنی در خانه بماند و جان خود را به خطر نیفاکند. در این اندیشه‌ها بودم که ترن به آخر خط کوتاه شده خود، یعنی (نورباغ) رسید و پارسی پیرمرد پیاده‌شد و به‌طرف (مژگاون) پیاده به راه افتاد و راننده و بلیت‌فروش ترن هم به فوریت مشغول برگرداندن قرقره برق و برگشت شدند. بنده هم که پیاده شده‌بودم و خیابان هم خلوت بود و کسی دیده نمی‌شد به تماشای پیرمرد ایستادم و نه به حال خودم بلکه به حال او افسوس خوردم که مجبور است پیاده برود. از آنجایی که معمولا زد و خوردها یکی دو ماهی ادامه می‌یافت و کم‌کم وضع به حال عادی برمی‌گشت، دیگر این اوضاع عادی شده‌بود. روزی به مغازه یکی از دوستان سر زدم که دیدنی و احوال‌پرسی کنم، وقتی که بالا رفتم دیدم آن پارسی پیرمرد نزدیک دخل پهلوی دوستم روی صندلی نشسته و مشغول گفت‌وگو است، من هم رفتم مغازه و روی صندلی نشستم.
از چهره دوستم پیدا بود که تعجب کرده‌است، من هم متعجب که این پیرمرد پارسی چه گفت‌وگویی و چه کاری دارد که مدتی بعد برخاست و رفت. بعد وقتی که رفتم نزد دوستم و احوال‌پرسی کردم نتوانست تعجب خود را پنهان کند پرسید آقایی که این‌جا نشسته بود نشناختی؟ گفتم نه، کی بود؟ یک بار دیگر هم او را در ترن دیده‌بودم در زمان جنگ خانگی بود؛ گفت آن آقا پشوتن مارکار بود.
حالتی عجیب پیدا کردم خدایا این شخص این‌گونه با تواضع و قناعت زندگی می‌کند و تمام دارایی خود را برای بچه‌های بی‌سرپرست و دبستان‌ها و دبیرستان‌ها برای دانش‌آموزی ایران بخشیده و می‌بخشد. همین دوبار بیشتر پشوتن مارکار ندیده‌بودم و ندیدم آن هم به‌صورت نا شناخته که شانس یک روزبخیر گفتن به آن فرشته را هم نداشتم. این را هم اضافه کنم که نویسنده در موسسات مارکار و دبیرستان مارکار درس نخوانده و تا آن زمان آشنایی زیادی نداشتم.

از آن روز موسسات مارکار در نظرم مانند زیارتگاه و نیایشگاه آمد و هر وقت نذری نیازی داشتم به آنجا حواله می‌دادم و هنوز هم به اندیشه خود معتقدم و بی‌اندازه افسوس می‌خورم که پس از سال‌های سال خدمت فرهنگی به این مملکت و مردم بدون در نظر گرفتن دین و مذهب و رنگ و نژاد، افرادی پیدا می‌شوند که به فکر سوء‌استفاده یا دست‌درازی به املاک با تاسیسات آن هستند و یا استفاده‌ای که باید و شاید و خواسته آن روانشاد بود از آن نمی‌شود. از خداوند یکتا و بی‌همتا می‌خواهم اگر کار نیکی از دستمان برنیاید، نیکی دیگران را ارج نهیم بر نیکان و وهان تمام جهان درود باد.


دبستان و دبیرستان و شبانه روزى مارکار، یزد- مارکار آباد 

با درود به فروهر پاک پشوتن جى دوساباى مارکار

 

Photos: FDemehri, May 2006

 

High School دبیرستان

P1010066.JPG (117474 bytes)

P1010064.JPG (90281 bytes)

P1010062.JPG (109250 bytes)

P1010052.JPG (110477 bytes)

P1010053.JPG (120161 bytes)

Play Ground  

Main Hall Entrance

High School at right

Elem Schhool at left

From dorm to high school  
P1010054.JPG (89308 bytes) P1010067.JPG (110281 bytes) P1010056.JPG (148506 bytes) P1010055.JPG (104792 bytes) P1010058.JPG (96585 bytes)
  Play Ground back of school from dorm Corridor between schools & dorm  
P1010059.JPG (78016 bytes) P1010061.JPG (80995 bytes) P1010060.JPG (87468 bytes) P1010051.JPG (89325 bytes) P1010063.JPG (131763 bytes)
a classroom Main Hall an old classroom door   main drive way

 

Elementary School دبستان

P1010065.JPG (79630 bytes)

       
View from High School        

 

 

Dormitory Rehabilitation Works بازسازى پرورشگاه/خوابگاه مارکار

Managed by Mr. Cyrus Khosravi تحت مدیریت مهندس سیروس خسروى

P1010049.JPG (90303 bytes) P1010050.JPG (116147 bytes) P1010070.JPG (89126 bytes) P1010071.JPG (58198 bytes) P1010072.JPG (84128 bytes)

خدایار و همسرش Khodayar & wife, 

service providers

 

Registered as heritage site      
P1010069.JPG (73370 bytes) P1010068.JPG (100394 bytes) P1010075.JPG (98847 bytes) P1010057.JPG (101362 bytes) P1010070.JPG (89126 bytes)
  Back Yard/Farm     view of school from dorm
P1010077.JPG (46896 bytes) P1010078.JPG (72216 bytes) P1010081.JPG (84011 bytes) P1010082.JPG (66782 bytes) P1010083.JPG (68018 bytes)
Inside a basement room View form Back of Dorm Workers    
  P1010076.JPG (68253 bytes) P1010074.JPG (32962 bytes) P1010073.JPG (125162 bytes)  
  basement corridor on the roof of the dorm    

 

با سپاس از اشهن