راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

نگاه خیام به ارزش شادی


روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : « کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند » .
و هم او در جایی دیگر می گوید : « آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند » .

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم

جشن

جشن

در فرهنگ کهن ایران جشن،معنای زندگی و هستی بوده است.جشن یعنی پیدایش و زایش هر روز است، روزی یا زمانی که زاده می شود، توانایی آفریدن دارد.جشن های ایران،همه «جشن های زمان »بوده اند و جشن زمان به معنای آنست که «حرکت زمان » به خودی خود، جشن دارد. پیشرفت زمان، یعنی جنبش و رویش و افزایش جهان و جانست بنابراین بخودی خود، جشن و شادیست.برای همین کار و کوشش هر انسانی جشن سازی ست.بنابر این مفهومی که جا افتاده و برداشتی که از جشن داریم،بسیار وارونه و متفاوت است. جشن های ایرانی با تعطیلی و بی کاری و در آخر هفته بر پا نمی شده بلکه چون جشن ویژگی آفرینندگی و کار و تلاش دارد در آغاز  هفته قرار دارد.

تمام برداشت ها از مفاهیم واژه ها به همین شکل دگرگون گشته است، از برای همین برای اینکه به واقعیت و درستی بسیاری از مفاهیم و به درک معنا و مفهوم بسیاری از واژه ها پی ببریم نخست باید بپذیریم که فراموش کرده ایم! که از یاد برده ایم و این از هراسناکترین و هولناکترین رویدادیست که می تواند برای ملتی روی دهد.و بدتر از آن اینست که ملتی آرزوهای خود را گم کند.

 هیچگاه حاضر نبوده و نیستم که دلهره آورترین خاطره هایم را یا حتا دهشتناکترین کابوس هایم را فراموش کنم، هر بار که خوابی می بینم، آنقدر آن را در ذهنم بازخوانی می کنم تا ملکه ی ذهنم شود تا اطمینان پیدا کنم، آن را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. چرا که آن خاطره ها و یا این رویاها تنها مال من هستند، و از درون من جوشیده اند و برای همین این مالکیت مقدس تر از بسیاری از مالکیت های قانونیست که به ما می دهند و سپس با نیرنگ و فریب از ما پس می ستانند.

اما ما زیباترین راستی های فرهنگ و آیین کهن سرزمینمان را از یاد برده ایم تا کسانی به عنوان حق قانونی و شرعی، دهشتناکترین روند تاریخ خودشان را با ما یکی کنند.بنابراین باید راستی و حقایق را بیابیم و حقیقت همواره مانند آب لغزنده و مانند آهویی گریز پای از دستمان می گریزد .

نیاکان ما در گذشته های بسیار دور شکارچی بودند و از برای همین احساس و آرزوی شکارچی بودن در ژنهای ما درآمیخته است. شکارچی یعنی صیاد، یعنی کسیکه  مدتها  در گوشه ای کمین می کند و به صیدی که در دوردست قرار داشته می نگریسته است، کوچکترین دگرگونی مانند گردش چشمها و یا تپش های قلب تا بزرگترین واکنش های صید از دید صیاد دور نمی مانده است. سرما و رخوت و خواب در بینایی و شنوایی او تاثیری ندارد مانند اسب تار مویی را در تاریکی می دیده است و شنواییش آنچنان که سرود آفریننده را از ژرفای تاریکی می شنود «شنیدن اندیشه های ژرف تاریک خود» با کلید بهمنی،او گاه همچنان در گوشه ای چباتمه می زده است و تنها به صید می اندیشیده به تمام ویژگی های صید آشنا می گشته چنانکه از یک تکان کوچک واکنش های پسین او را پیش بینی می کرده است.

کم کم صیاد وجود خود را در صید می بیند، فکر بدست آوردنش تمام وجود او را پر می کند اکنون هرچه صید گریزپاتر باشد صیاد برای بدست آوردنش بی قرار تر می شود، هنگامی که صید از جلوی چشمان صیاد دور می شود صیاد هراسان و نگران که نکند دیگر هیچگاه او را نبیند او دیگر در فکر خود نیست چرا که صید تمام ذهن او را پر کرده است، شهوت گرفتن و تسخیر کردن، به مهر و کشش وارونه می گردد.و انسانی که می خواست بگیرد و دربند کند در صید دنیایی عشق و مهر می بیند و صیاد در پی این تعقیب گریزهاست که یک جهان زیبایی در صید می بیند و در دام صید میفتد.

اکنون باید دید حقیقت و راستی آناهیتا چیست؟ آیا اینکه او را چنین لطیف و عاشقانه سروده اند و همگی آن مردمان بینا و شنوا در یک سروده با هم اتفاق نظر داشته اند گویی اینکه خواب و رویا و یا آرزویی مشترک داشته اند دلیل بر اینست که آناهیتا را کسی به شکل بتی سفت و سخت درآورده بوده ویا اینکه این بغ بانو یا سایر بغ ها مانند خدایان سامی بی صورت بوده اند؟ سروده ی آناهیتا را می بینیم و می شنویم:

 او زنیست جوان، خوش اندام، بلندبالا، زیبا چهره،بازوانش زیبا و سپیدگونه، و اندامی برازنده، کمربند تنگ بر میان بسته، به جواهر آراسته، با توقی زرین بر گردن، گوشواری چهارگوش در گوش، تاجی با 100 ستاره ی هشت گوش بر سر، کفش هایی درخشان در پا، با بالاپوشی زرین و پرچین...

در نگاه نخست و از دید امروزی ویژگی های آنچنانی نمی بینیم و با خود می اندیشیم این ویژگی ها می توانسته متعلق به بسیاری از زنان جوان آن دوره باشد برای مایی که زنان هالیودی را در طیف ها و رنگ های گوناگون دیده ایم و زیبایی را هر زمان در دگرگونی و جهش از زمانی به زمان دیگر می دانیم و صورت همیشه جدا از سیرت است، چگونه می توانیم بتی بسازیم که آنچنان زیبا باشد و محبوب که هزاران سال و در زیر هجوم فرهنگ های بیگانه تاب بیاورد؟

آناهیتا آنچنان محبوبیتی داشته که به سرزمین های دور رهسپار می شود و با نام ها و عناوین متفاوت بازبخش می گردد. «اَردوی سوره اَناهیتا Ardavi – Sura Anāhita» سرچشمه ی زندگیست او نطفه ی مردان را پاک زهدان زنان را می پالاید و انگیزاننده است به باروری و زایندگی و علاقه مند به اینکه انسان ها نسلی نو و پاکیزه به دور از آلودگی ها بیاورند.

بدرستی که خدایان نیاکان ما صورتهای زیبایی که جدا و متفاوت از سیرت و ضمیر خدایان و همچنین انسان ها باشد نداشته اند، از صورت می توان به اسرار ضمیر دست یافت از همین روی زیباییشان جاودانه بوده است.

دل ایرانیان را تنها با جشن و رقص و پایکوبی، و لطف باران و زمزمه های نی و چکامه های مهرانگیز، پراکنده کردن عطر و بوی خوش زنانه،و جنبش و کوشش برای افشاندن و نشاندن دانه می شد ربود، دل ایرانی تسلیم شمشیر و خشونت و تهدید و ترس از جهنم نشد که نشد او با همین لطافت و زیبایی و لطافت نسیم سحر و مهر و تنازی نسیم صبا بود که می خواست جهان را بیاراید:

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

 صبا را گو که بــردارد زمانی برقع از رویت

.....................................

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست 

                                             حافظ

پژوهشی از فروزان جهرمی

جشن ماهیانه

جشن سالیانه

جشن


کلیک کنیذ!



سخنان اشوزرتشت

   1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر    2. قبل از جواب دادن فکر کن    3. هیچکس را تمسخر مکن    4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور    5. خود برای خود، زن انتخاب کن    6. به شرر و دشمنی کسی راضی مشو    7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما    8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی    9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش   10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی   11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی   12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی   13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی   14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی   15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی   16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی   17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی   18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی   19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی   20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی   21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

  22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

  23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

  24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده   25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین   26. چالاک باش تا هوشیار باشی   27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی   28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری   29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد   30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند.