راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

فلسفه آیین ورهرام یشت :

فلسفه آیین ورهرام یشت :


بر گرفته ازhttp://www.ashozartosht.ne

در باور ایرانیان ، پیروزی همواره با ارزش و قابل ستایش بوده است به همین دلیل در اوستا سرودهای زیبایی در ستایش پیروزی آمده است . ایرانیان باستان پیش از آغاز هر کار گروهی ، در نیایشگاه ویژه ای جمع می شدند و سرودهای ستایش پیروزی را با هم می خواندند و با روانی نیرومند و اراده ای استوار ، برای پیروزی ، پای به میدان مبارزه زندگی می گذاشتند .

 

ایزد ورهرام مورد ستایش و احترام پادشاهان ساسانی بوده است و در جنگ هایی که با رومیان و سایر ملل داشتند ، از او طلب یاری می کردند تا آنها را بر دشمنان و بدخواهان میهن چیره گرداند . در آغاز وَرَهرام یشت می خوانیم : زرتشت از اهورامزدا پرسید... ای اهورامزدای پاکترین مینو ، از میان ستودگان مینوی کدام نیرومندتر است و اهورامزدا پاسخ گفت : ای زرتشت اسپنتمان پیروزی خداداده از همه نیرومندتر است .

 

اوستای وَرَهرام یشت ، چهاردهمین یشت اوستا و دارای 22 کرده و 64 بند می باشد . بند 1 تا بند 27 درباره ظاهر شدن بهرام به ده کالبد مختلف است ، بند 28 تا بند 33 درباره بهره مندی اشوزرتشت از لطف ایزد پیروزی است و بند 34 تا بند 64 هم در شمار بخش های قدیمی یشت ، درباره هوم و قدرت نیروی بهرام در جنگ ها است .

 

ایزد بهرام که در دلاوری دلاورترین ، در پیروزی پیروزمندترین ، در شکوهمندی شکوهمندترین ، در بخشندگی بخشنده ترین ، در سودرسانی سودرسان ترین و در درمان بخشی درمان بخش ترین آفریدگان می باشد همه دشمنان آسیب رسان و همه مردمان کژاندیش و جادویان و پتیارگان را در هم می شکند .

 

گفتیم که ایزد بهرام به ده شکل مختلف جلوه گر می شود : برای نخستین بار به پیکر باد تندتاز ، بار دوم به پیکر گاو نر زیبا با گوشها و شاخهای زرین ، بار سوم به پیکر اسب سفید زیبا با گوشهای زرین ، بار چهارم به پیکر شتر نیرومند ، پنجمین بار در پیکر گراز نر زیبا ، برای بار ششم در پیکر جوان پانزده ساله با چشمانی روشن و پاشنه زیبا ، برای بار هفتم در پیکر مرغ شاهین نیرومند و تندرو ، هشتمین بار به پیکر قوچ زیبای پیچیده شاخ ، بار نهم در پیکر گوزن جنگی زیبا با شاخهای تیز و برای بار دهم در پیکر پهلوان دلیر و زیبا نمایان می شود .

 

ایزد ورهرام نگهبان اشا در برابر دروغگویان و پشتیبان راستی در برابر کژی و کاستی می باشد و تقریبا هم مرتبه ایزد سروش است .

 

در ادامه به فلسفه زیارتگاه شاه ورهرام ایزد و آیین ورهرام یشت می پردازیم .

 

زیارتگاه شاه ورهرام ایزد در قدیم معروف به پیر سنگی بوده و درب کوچکی از سنگ هم داشته است . گذشته از زرتشتیان ، مسلمانان نیز به این محل باور دارند و با نیتی پاک ، نیازهای خود را از این محل می‌خواهند . چنین معروف است که هنگام هجوم افغان ‌ها به کرمان ، شب را در کنار خندقی که نزدیک شاه ورهرام ‌ایزد بود استراحت کرده تا فردای آن ‌روز ، این حدود را غارت کنند . شبانه پرچم سبزی در این محل ظاهر گشت و در قلب سپاه آنان افراشته و برپا شد . افغان ‌ها به گمان ‌اینکه دشمن به ایشان حمله ‌ور شده در تاریکی شب به کشتن یکدیگر پرداختند و پای‌ به فرار گذاشتند . علت دیگری که باعث شده به این محل احترام بگذارند این است که محمد اسماعیل خان حاکم کرمان مصمم بود که مسیر دروازه‌ ی ناصریه را از اواسط شاه ورهرام ‌ایزد بگذرانند . هر چند زرتشتیان عجز و التماس کردند تا او را از این تصمیم منصرف کنند مؤثر واقع نشد . شبانه پیرمردی سفیدپوش و نورانی از چاهی که در این محل قرار دارد خطاب به او گفت : تو می خواهی خانه مرا خراب کنی ؟ خانه ات را خراب و افراد آن را پریشان خواهم کرد . فردای آن ‌روز محمد اسماعیل ‌خان از تصمیم خود دست برداشت و دستور داد روی آن چاه صفه ‌ای بسازند . یکی از زرتشتیان این عمل را به امر او انجام داد و این صفه تا امروز وجود دارد و امروزه زرتشتیان در این قسمت شمع روشن می ‌کنند .

 

فلسفه آیین ورهرام یشت بدین گونه است که در اوایل دوران اسلامی ، در زمان شاه عباس صفوی تعداد زیادی از زرتشتیان از یزد و کرمان به اصفهان کوچ کردند و به گبرآباد در نزدیکی جلفا رفتند . این گروه از زرتشتیان اصفهان در زمان شاه سلطان حسین صفوی قتل عام شدند که موجب شد تعدادی فرار و به یزد پناهنده شوند . گفته می شود که در همان سالها گروه زیادی از زرتشتیان به خاطر یک فرد که (شاید برای محافظت و پشتیبانی از خانواده خویش بود) فرد مسلمانی را به قتل رسانده ، محکوم به مرگ شدند . در این میان ، کاری از دست زرتشتیان ، این قوم ستم دیده بر نمی آمد تنها دعا به درگاه اهورامزدا و کمک و یاری از امشاسپندان و ایزدان و چنین شد که هزار اوستای ورهرام یشت خوانده شد و از آن ایزد درخواست کمک و یاری نمودند . سرانجام نیایش ها اثر خود را نشان داد و شاه و همراهانش دست از قتل عام زرتشتیان کرمان برداشتند . آیین ورهرام یشت هزاره که سالهاست توسط زرتشتیان با آرمان همازوری ، تندرستی ، پایداری و بهروزی زرتشتیان ایران و جهان و سرافرازی و سربلندی ایران  برگزار می شود فلسفه ای کهن و دیرینه در بر دارد .

 

و در پایان ، سروده ای در وصف شاه ورهرام ایزد از گفته دستور بهرام اسفندیار کرمانی در زیر آورده شده است که می خوانید .

 

سرور امشاسپندان شاه ورهرام ایزد است                  دادخواه دردمندان شاه ورهرام ایزد است

آذر و اردیبهشت و آن سروش پاسبان                         تابش آن نور یزدان شاه ورهرام ایزد است

لنگر کشتی و دریا و زورق باد مراد                             دستگیر مستمندان شاه ورهرام ایزد است

کوه دریا و زمین سوراخهای پر شگاف                        دادرس از چون و چندان شاه ورهرام ایزد است

آهن و فولاد و مس را می کند دریای آب                     کارساز پتک سندان شاه ورهرام ایزد است

تیغ و شمشیر و کمند جنگهای بیکران                       قوت بازوی مردان شاه ورهرام ایزد است                                     

رخش و اسب و باره و شبدیز و شبرنگ و سمند          روز نیرو روز میدان شاه ورهرام ایزد است

گه گلستان گردد و گاهی بسوزد بد کنش                  رهنمای هوشمندان شاه ورهرام ایزد است

آتش سوزنده اش افلاک روشن می کند                    دشمن اهل دمندان شاه ورهرام ایزد است

ببر و شیر و اژدها و دیو و جادو و پلنگ                       بردن ایشان به زندان شاه ورهرام ایزد است

باد و طوفان و نهنگ و موج گرداب غضب                     آن زمان فریاد مردان شاه ورهرام ایزد است

دزد و گرگ و رهزن و رهدار در راه سفر                       یاور خود را یقین دان شاه ورهرام ایزد است

ریشخند کس مکن تا می توانی در جهان                  قاتل آن ریشخندان شاه ورهرام ایزد است

گر به بند دشمنی و اگر به بند اژدها                         درگشای پای بندان شاه ورهرام ایزد است

خاکساری پیشه کن تا همتت گردد بلند                    تاج چتر سربلندان شاه ورهرام ایزد است

باطنت را صاف کن زین دهر گردی ارجمند                  پادشاه ارجمندان شاه ورهرام ایزد است

غم مخور بهرام کی رندانه آمد بخششت                  پادشاه گل رندان شاه ورهرام ایزد است

سرور امشاسپندان شاه ورهرام ایزد است

سرور امشاسپندان شاه ورهرام ایزد است

دادخواه دردمندان شاه ورهرام ایزد است

 

آذر و اردیبهشت و آن سروش پاسبان

تابش آن نور یزدان شاه ورهرام ایزد است


لنگر کشتی و دریا زورق باد مراد

دستگیر مستمندان شاه ورهرام ایزد است


کوه و دریا و زمین سورخهای پرشکاف

دادرس از چون و چندان شاه ورهرام ایزد است


آهن و فولاد و مس را می کند دریای آب

کارساز پتک سندان شاه ورهرام ایزد است


تیغ و شمشیر و کمند جنگهای بی کران

قوت بازوی مردان شاه ورهرام ایزد است


گه گلستان گردد و گاهی بسوزد بدکنش

رهنمای هوشمندان شاه ورهرام ایزد است


ببر و شیر و اژدها و دیو و جادو و پلنگ

برون ایشان به زندان شاه ورهرام ایزد است


باد و طوفان و نهنگ و موج گرداب غضب

آن زمان فریاد مردان شاه ورهرام ایزد است


دزد و گرگ و رهزان و  رهدار  در راه سفر

یاور و خود را یقین دان شاه ورهرام ایزد است


ریشخند کس مکن تا می توانی در جهان

قاتل آن ریشخندان شاه ورهرام ایزد است


گر به بند دشمنی گر به بند اژدها

درگشای پایبندان شاه ورهرام ایزد است


خاکساری پیشه کن تا همتت گردد بلند

پادشاه ارجمندان شاه ورهرام ایزد است


غم مخور بهرام که رندانه آید بخششت

پادشاه کل رندان شاه ورهرام ایزد است


از گفته بهرام اسفندیار کرمانی

ویران کردن اسکندر آتشکده های ایران زمین را


بــیـا ســاقــی از شــادی نـوش و نـازیـکــی شــربــت آمــیــز عــاشــق نــواز
بـه تـشـنـه ده آن شـربـت دل فـریـبکـه تــشـنـه ز شـربــت نـدارد شـکـیـب
***
سـپـنـدی بــیـار ای جـهـان دیـده پـیـربــر آتـش فـشـان در شـبــسـتــان مـیـر
کـه چـشـمک زنان پـیشـه ای میکـنمز چــشــم بــد انـدیـشــه ای مــیـکــنـم
ولـیـکـن چـو مـیـسـوزم از دل سـپـنـدبـه مـن چـشـم بـد چـون رسـانـد گـزنـد
خـطـرهای رهزن درین ره بـسـیسـتکسـی کاین نداند چـه فارغ کسـیسـت
چـه عـمـریسـت کـوراز چـندین خـطـربــه افــســونــگــری بــرد بــایـد بــســر
بــه ار پــای ازیـن پــایـه بــیـرون نـهـمنــهـنــبــن بــریـن دیـک پــر خــون نـهـم
گـــزارنــده داســـتـــانــهــای پـــیــشچـنـین گـویـد از پـیـش عـهـدان خـویش
که چون دین دهقان بر آتش نشستبــمـرد آتـش و سـوخـت آتـش پــرسـت
ســکــنــدر بــفــرمــود کــه ایـرانــیـانگــشــایـنـد از آتــش پــرســتــی مـیـان
هـمــان دیـن دیـریـنــه را نــو کــنــنــدگــرایـش ســوی دیـن خــســرو کــنـنـد
مـغـان را بــه آتــش ســپــارنـد رخــتبــرآتــشــکــده کــار گــیــرنــد ســخــت
چـــنــان بـــود رســـم انــدران روزگــارکــه بـــاشـــد در آتـــشـــگــه آمــوزگــار
کـنـد گـنـجــهـائی در او پــای بــسـتنـبــاشـد کـسـی را بــدان گـنـج دسـت
تـوانـگـر کـه مـیـراث خـواری نـداشـتبــر آتــشــکـده مـال خــود را گـذاشــت
بـــدان رســـم کــافــاق را رنــج بـــودهــر آتـــشـــکــده خـــانــه گــنــج بـــود
سـکـنـدر چــو کـرد آن بــنـاهـا خــرابروان کـــرد گـــنــجـــی چـــو دریــای آب
بــر آتــش گـهـی کــو گـذر داشــتــیبـــنــا کــنــدی آن گــنــج بـــرداشــتــی
دگـر عـادت آن بــود کـاتــش پــرسـتهمـه سـالـه بـا نوعـروسـان نـشـسـت
بـه نـوروز جـمـشـیـد و جـشـن سـدهکــه نــو گــشــتــی آیـیــن آتــشــکــده
ز هـر ســو عـروســان نـادیـده شـویز خــانـه بــرون تــاخــتــنـدی بــه کــوی
رخ آراســـتـــه دســـتـــهــا در نــگـــاربـــه شـــادی دویــدنــدی از هــر کــنــار
مــغــانــه مــی لــعــل بـــرداشـــتـــهبـــه بـــاد مــغـــان گــردن افــراشـــتـــه
ز بـــرزیــن دهــقــان و افــســون زنــدبــــرآورده دودی بــــه چـــرخ بــــلـــنـــد
هـمـه کـارشــان شـوخــی و دلـبــریگـه افـســانـه گـوئی گـه افـســونـگـری
جـز افـسـون چـراغـی نـیـفـروخـتــنـدجــز افــســانـه چــیـزی نـیـامـوخــتــنـد
فـرو هشـتـه گیسـو شـکن در شـکنیـکــی پــای کــوب و یـکــی دســت زن
چـو سرو سهی دستـه گل بـه دستسـهـی سـرو زیـبــا بــود گـل پــرســت
ســـرســـال کـــز گـــنــبـــد تـــیــز روشـــعـــار جــــهـــان را شـــدی روز نـــو
یـکـی روزشــان بــودی از کـوه و کـاخبـــه کــام دل خـــویــش مــیــدان فــراخ
جــدا هــر یـکــی بــزمــی آراســتــیوز آنـجــابــسـی فـتــنـه بــرخــاسـتــی
چـو یکرشـتـه شـد عقد شـاهنشهیشــد از فــتـــنــه بـــازار عــالــم تــهــی
بــه یـک تـاجـور تـخـت بــاشـد بــلـنـدچــو افــزون بــود مــلــک یــابــد گــزنــد
یـکــی تــاجــور بــهــتــر از ســد بــودکـه بــاران چــو بــســیـار شـد بــد بــود
چــنــان داد فــرمــان شــه نـیـک رایکـه رســم مـغــان کـس نـیـارد بــجــای
گــرامـی عــروســان پــوشــیـده رویبــه مــادر نــمــایـنــد رخ یــا بــه شــوی
هـمــه نـقــش نـیـرنـگــهـا پــاره کــردمـــغـــان را ز مـــیـــخـــانـــه آواره کـــرد
جــهـان را ز دیـنـهـای آلـوده شـسـتنـگــهـداشــت بــر خــلـق دیـن درســت
بــه ایـران زمـیـن از چـنـان پـشـتـیـینــمــانــد آتـــش هــیــچ زردشـــتـــیــی
دگـر زان مـجـوسـان گـنـجـینـه سـنـجبــه آتــشــکــده کــس نـیـاکــنـد گــنــج
هــمــان نــازنــیـنــان گــلــنــار چــهــرز گـــلـــزار آتــــش بــــریـــدنـــد مـــهـــر
چـو شـاه از جـهـان رسـم آتــش زدودبــــرآورد ز آتــــش پــــرســـتـــنـــده دود
بـــــفــــرمــــود تــــا مــــردم روزگــــارجـــز ایــزد پـــرســـتـــی نـــدارنــد کـــار
بـــه دیــن حــنــیــفــی پـــنــاه آورنــدهـمــه پــشــت بــر مــهـر و مــاه آورنـد
چـو شد ملک در ملک آن ملک بـخشبــه مـیـدان فــراخــی روان کـرد رخــش
بـه فرخـندگی فـتـح را گشـت جـفـتبــدان گـونـه کـان نـغــز گـویـنـده گـفــت
وگــر بـــایــدت تـــا بـــه حــکــم نــویدگــرگــونــه رمــزی ز مــن بـــشــنــوی
بــرار آن کــهـن پــنـبــه هـا را ز گـوشکــه دیــبــای نــو را کــنــد ژنــده پــوش
بــر آنـگــونـه کــز چــنـد بــیـدار مــغــزشــنـیـدم دریـن شــیـوه گــفــتــار نـغــز
بــســی نــیـز تــاریــخــهــا داشــتــمیـکــی حــرف نـاخــوانـده نـگــذاشــتــم
بـــهــم کـــردم آن گـــنــج آکـــنــده راورق پـــــاره هــــای پـــــراکـــــنـــــده را
از آن کـیـمـیـاهـای پــوشــیـده حــرفبــرانـگـیـخــتــم گــنـجــدانـی شــگــرف
هـمــان پــارســی گــوی دانـای پــیـرچـیـنـن گـفـت و شـد گـفـت او دلـپـذیـر
که چون شه ز دارا ستـد تـاج و تـختز پـــرگــار مــوصــل بـــرون بـــرد رخـــت
چـو زهـره بـه بــابـل درآمـد نـخـسـتز هــاروتــیـان خــاک آن بــوم شــســت
بــــفـــرمـــود تــــا آتـــش مـــوبــــدیکــشــنــد از هــنــرمــنــدی و بــخــردی
فــســون نــامــه زنــد را تـــر کــنــنــدوگـــرنــه بـــه زنــدان دفـــتـــر کـــنــنــد
بــــراه نـــیـــا خـــلـــق را ره نـــمـــودتـــــف و دود آتــــــش ز دلـــــهـــــا زدود
وز آنـــجـــا بــــه تـــدبــــیـــر آزادگـــاندرآمــــــد ســــــوی آذر آبـــــــادگــــــان
بــهـر جـا کـه او آتـشـی دیـد چـسـتهم آتـش فرو کشت و هم زند شسـت
در آن خطه بـود آتـشی سنگ بـستکه خواندی خودی سوزش آتش پرست
صــدش هــیــربــد بــود بـــا طــوق زربــه آتــش پــرســتــی گــره بـــر کــمــر
بـــفـــرمــود کــان آتـــش دیــر ســـالبــکـشــتــنـد و کــردنـد یـکــســر زکــال
چـو آتــش فـرو کـشـت از آن جـایـگـاهروان کــرد ســوی ســپــاهــان ســپــاه
بـــدان نــازنــیــن شـــهــر آراســـتـــهکـه بـا خـوش دلـی بـود و بـا خـواسـتـه
دل تـــاجـــور شـــادمــانــی گــرفـــتبــه شــادی پــی کــامــرانــی گــرفــت
بــســی آتــش هـیـربــد را بــکـشـتبــســی هـیـربــد را دوتــا کـرد پــشــت
بــهـاری کــهـن بــود چــیـنــی نــگــاربــســی خــوشــتــر از بــاغ در نـوبــهـار
بــه آیـیـن زردشـت و رسـم مـجــوسبـه خـدمـت در آن خـانه چـندین عـروس
هـــمـــه آفـــت دیـــده و آشــــوب دلز گـل شــان فـرو رفــتــه در پــا بــه گـل
در او دخــتــری جــادو از نـسـل سـامپـــدر کـــرده آذر هـــمـــایـــونـــش نـــام
چـو بـرخـواندی افسونی آن دل فریبز دل هــوش بـــردی ز دانــا شـــکــیــب
بــه هـاروتــی از زهـره دل بــرده بــودچــو هـاروت صــد پــیـش او مــرده بــود
سـکـنـدر چــو فـرمـود کـردن شـتــاببــدان خــانــه تــا خــانــه گــردد خــراب
زن جــادو از هــیــکــل خــویــشــتـــننـــمـــود اژدهـــائی بـــدان انـــجـــمـــن
چــو دیـدنـد خــلــق آتــشــیـن اژدهـادل خـــویــش کـــردنـــد از آتـــش رهـــا
ز بــیـم وی افـتـادن و خـیـزان شـدنـدبـــه نــزد ســکــنــدر گــریــزان شــدنــد
کـه هـســت اژدهـائی در آتــشــکـدهچـــــو قـــــاروره در مــــردم آتـــــش زده
کــســی کــو بـــدان اژدهــا بـــگــذردهـمـان سـاعـتــش یـا کـشـد یـا خــورد
شــه از راز آن کــیـمــیــای نــهــفــتز دســتــور پــرسـیـد و دســتــور گـفـت
بـــلـــیــنــاس دانــد چـــنــیــن رازهــاکـه صـاحـب طـلـسـمـسـت بـر سـازهـا
بــلـیـنـاس را گـفـت شـاه ایـن خـیـالچــگــونـه نـمـایـد بــه مـال بــدســگــال
خـردمـنـد گـفـت ایـن چـنـین پـیـکـرینــدانــد نــمــودن جـــز افــســـونــگــری
اگــر شـــاه خـــواهــد شـــتـــاب آورمســـــــر اژدهــــــا در طــــــنــــــاب آورم
جــهـانـدار گـفــت ایـنـت پــتــیـاره ایبـــرو گـــر تـــوانـــی بـــکـــن چـــاره ای
خــردمــنــد شــدســوی آتـــشــکــدهســــیـــاه اژدهـــا دیـــد ســــر بــــر زده
چـــو آن اژدهــا در بـــلــیــنــاس دیــدره آبــــگـــیـــنـــه بــــر الـــمـــاس دیـــد
بــرانـگـیـخـت آن جــادوی نـاشـکـیـببــســی جــادوئیــهــای مــردم فــریــب
نـشــد کــارگــر هـیـچ در چــاره ســازسـوی جـادوی خـویـشـتـن گـشـت بــاز
هـر آن جــادویـی کــان نـشــد کـارگـربــه جــادوی خــود بــاز پــس کـرد ســر
بــه چــاره گــری زیـرک هـوشــمــنــدفــســـون فــســـایــنــده را کــرد بـــنــد
بـه وقـتـی کـه آن طـالـع آیـد بـدسـتکــزو جـــادوئی را درایــد شـــکــســـت
بــفــرمــود کــارنـد لــخــتــی ســداببــــرآن اژدهـــا زد چـــو بــــر آتــــش آب
بـه یـک شـعـبــده بـسـت بــازیـش راتـــبـــه کـــرد نـــیــرنـــگ ســـازیــش را
چـو دخـتـر چـنان دید کـان هوشـمـندز نـیـرنــگ آن ســحــر بــگــشــاد بــنــد
بـه پـایش درافـتـاد و زنـهـار خـواسـتبــه آزرم شــاه جــهــان بــار خــواســت
بــلــیــنــاس چــون روی آن مــاه دیــدتــــمــــنــــای خــــود را بــــدو راه دیـــد
بــزنــهــار خــویـش اســتــواریـش دادز جـــادوکــشــان رســـتـــگــاریــش داد
بـــفــرمــود تـــا آتـــش افــروخــتــنــدبــدان آتــش آتــشــکــده ســوخــتــنــد
پـــریـــروی را بــــرد نـــزدیـــک شـــاهکـــه ایــن مــاه بـــود اژدهــای ســـیــاه
زنـی کـاردانـســت و بــسـیـار هـوشفــلـک را بــه نـیـرنـگ پــیـچــیـده گـوش
ز قــعــر زمــیــن بـــرکــشـــد چـــاه رافــــــرود آرد از آســــــمــــــان مــــــاه را
ز حــل را ســیـاهـی بــشـویـد ز رویشــود بــر حــصـاری بــه یـک تــار مـوی
بــه خـوبــی چـگـویـم پــری پــیـکـریپـــری را نــبـــوده چـــنــیــن دخـــتـــری
ســر زلـفـش از چــنـبــر مـشـگ نـابرســــن کـــرده بــــر گـــردن آفــــتــــاب
بــه اقـبــال شـه راه بــربــســتــمـشهـمـه نـام و نـامـوس بــشـکـسـتـمـش
زبـــون شـــد درآمـــد بـــزنــهــار مــنســزد گــر کــنــد خــســروش یــار مــن
وگـر خــدمـت شــاه را درخــور اســتمـرا هـم خــداونـد و هـم خـواهـر اسـت
چــو شـه دیـد رخـسـار آن دل فـریـببــــرآراســـتـــه مـــاهـــی از زر و زیـــب
بــلــیـنــاس را داد کــیـن رام تــســتســزاوار مــی خـــوردن جـــام تـــســت
ولــیــکــن مــبــاش ایـمــن از رنــگ اومــشــو غــافــل از مــکــر و نــیـرنــگ او
اگـــر کـــژدمـــی کـــهــربـــا دم بـــودمــشــو ایــمــن از وی کــه کــژدم بـــود
بــلـیـنـاس بــر شـکـر تـسـلـیـم شـاهرخ خـــویــش مـــالـــیــد بـــر خـــاک راه
پـــریــروی را بـــانـــوی خـــانــه کـــردپــری چــنــد زیـن گــونــه دیـوانــه کــرد
بـــرآمــوخــت زو جــادوئیــهــا تـــمــامبــلـیـنـاس جــادوش از آن گــشــت نـام
اگــر جــادوئی گـر ســتــاره شــنـاسز خـــود مــرگ را بـــرنــبـــنــدی مــراس
بر گرفته ازhttp://www.wikidorj.com