راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

شادی داده اهورا مزذا

در کتیبه گنج نامه داریوش در همدان نوشته شده است:

"خدای بزرگ است اهو را مزدا،که این زمین را آفرید،که آن آسمان را آفرید،که مردم را آفرید،که شادی را برای مردم آفرید ،که داریوش را شاه کرد ،شاهی از بسیاری ،فرانروایی از بسیاری ،منم داریوش ،شاه بزرگ ،شاه شاهان ،شاه سرزمین هایی که نژادهای گوناگون دارند،شاه سرزمین دور و دراز ،پسر ویشتاسب هخامنشی "

کتیبه خشایارشاه نیز اینگونه حک شده است:

"«خدای بزرگ است اهور مزدا، بزرگترین خدایان است که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که برای مردم شادی آفرید، که خشایار شاه را شاه کرد، یگانه از میان شاهان بسیار، یگانه فرمانروا از میان فرمانروایان بی‌شمار. من خشایار شاه، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ کشورهای دارای ملل بسیار، شاه این سرزمین بزرگِ دوردستِ پهناور، پسر داریوش شاه هخامنشی.»

 

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

امیر هوشنگ ابتهاج

جان من می‌رقصد از شادی


جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمدست

می‌جهد چشمم همانا وقت دیدار آمد ست

جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب

قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمد ست

می‌رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم

بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمد ست

زان دهان می‌خواهد از بهر امان، انگشتری

جان زار من که زیر لب، به زنهار آمد ست

تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک

از فراقت روز برمن، چون شب تار آمد ست

بی‌تو گرمی خورده‌ام، در سینه‌ام خون بسته است

بی تو گر گل چیده‌ام، در دیده‌ام خار آمد ست

گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست

همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمد ست

روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شب

در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمد ست

گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش

بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمدست

سلمان ساوجی