ابویزید طیقور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی(زاده ی 161 یا 181هـ ق در بسطام-مرگ 234 یا 261 هـ ق در بسطام،قومس،(سمنان کنونی)/804-874 یا 877/8 میلادی) معروف به بایزید بسطامی ملقب به سلطان العارفین از عارف قرن سوم هجری و از بزرگان اهل تصوف است .
| همچنین آن جعفرصادق لقب | آن امام پاک پاکیزه نسب | |
| چشم و دل بگشود چو طیفور را | بایزید آن پای تا سر نور را | |
| پیر بسطام از دمش شد زندهدل | صاحب دل آمد و فرخنده دل | |
| گشته مأذون اجازت زان جناب | سلسله جاری شده زان مستطاب | |
| جـمله درویشان شطـاری لقب | خرقه بگـرفته از آن کامل ادب |
آتش بــزنم بســـوزم این مذهب و کــــیش
عشقــت بنــهم بجــای مذهب در پــــــیش
تا کی دارم عشــق نهـــان در دل خویــش
مقصود ِ رهم تویی، نه دینست و نه کـیش
ابوالمعالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی المیانجی مشهور به
عین القضات هــمــدانــی می باشد. جد او ابوالحسن علی بن الحسن میانجی،
قاضی همدان بوده و در همدان کشته گردید.
وی در سال ۴۷۶ (۱۰۹۷
میلادی) در همدان متولد شد، دوران نوجوانی خود را در خراسان، نزد فیلسوف و
دانشمند بزرگ، عمر خیام نیشابوری و استادانی چون محمد حِمَویه گذرانید و
آموزش دید.
در نوجوانی به فراگیری دروس دینی روی آورد. هم زمان با
فراگیری دانش زمانه ی خود، به کنکاش و بررسی ادیان پرداخت و در روند
جستجوگریهای خویش، باورهای ایمانی خویش را مورد تجدید نظر قرار داد.
او به علوم ریاضیات و ادب و فقه و حدیث و کلام و فلسفه و تصوف و عرفان
تسلط کسب کرده و به سبب تبحری که در فقه بدست آورد عنوان قاضی و مدرس هم
یافت. وی تا بیست و یک سالگی در علم کلام بیش از سایر علوم زمان خود تعمق
نمود، اما این علم نه تنها او را سیراب نکرده بلکه او را پریشان تر از قبل
به وادی سرگردانی کشانید، تا اینکه مطالعه آثار امام محمد غزالی او را از
گمراهی نجات بخشیده است.
خود ایشان نقل کرده است: « بعد از آنکه
از گفتگوی علوم رسمی ملول شدم به مطالعه مضنفات حجةالاسلام اشتغال نمودم.
مدت چهار سال در آن بودم و چون مقصود خود را از آن حاصل کردم، پنداشتم که
به مقصود واصل شدم و نزدیک بود که از طلب بازایستم و بر آنچه حاصل کرده
بودم از علوم اقتصار نمایم. مدت یکسال درین بماندم، ناگاه سیدی و مولائی
الشیخ الامام سلطان الطریقة احمد بن محمد الغزالی به همدان که موطن من بود
تشریف آورد. در صحبت وی در بیست روز بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما غیر
خود هیچ باقی نگذاشت و مرا اکنون شغلی نیست جز طلب فنا. »
عینالقضات ، در سن ۲۴ سالگی، مشهورترین کتاب فلسفی خویش “ زُبدَة
الحقایق”(زبده) را به نگارش در آورد. گرچه سلطه ی فقها و متعصبان زبان می
برید و گلو می درید اما او با شهامت می نوشت:
کجاست محرم رازی که یک زمان ….دل شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید.
عین القضات اندیشمند و روشنگری ست آزادیخواه. می گوید: « آزادی را به انسان بسته اند، چنان که حرارت را به آتش.»
با تابیدن نور دانش و جستجو، در ده ی پایان عمر کوتاه اش، به این اندیشه
رسید که ، برهانهای برآمده از خرد را به جای پیش انگاره های مذهبی بنشاند.
او تبلیغات مذهب را دام و فریب مینامد.
مهراب جهان، جمال رخساره ی ماست
ســلــطـان جـهان این دل بیچاره ماست
شور و شر و کفر و توحــیـــد و یقین
در گوشه ی دیده های خون باره ی ماست
نوشتههای عین القضات
«رسالهی لوایح»، «یزدان شناخت»، «رسالهی جمالی»، «تمهیدات» یا «زبدة
الحقایق» و نامههای بسیار در این شمارند و بی شک نوشتهها و
یادداشتهایی بسیار نیز برای همیشه از میان رفتهاند.
نجیب
مایلهروی در باب آثار عین القضات همدانی میگوید: آنچه آثار قاضی- خصوصا
تمهیدات و مکتوبات و شکویالغریب- را سزاوار ستایش میسازد این است که او
در این آثار خصوصیترین تجربیات عرفانیی خویش را بازگفته است، حتا
تجربههایی که دیگر مشایخ صوفیه آنها را جزو “اسرار” میدانستهاند.
عین القضات و عرفان نظری
وی و ابن عربی اندلسی و شیخ محمود شبستری از پیشگامان تقریر و بیان جنبه
نظری تصوف اسلامی بوده اند و ابوحامد غزالی و شیخ شهاب الدین سهروردی و
مولانا جلال الدین بلخی، جنبه علمی آن را تبیین نموده اند.
یکی از
محققین معاصر، معتقد است که عین القضات پایه گذار عرفان نظری و حکمت
عرفانی است، نه ابن عربی و با آوردن جملاتی از کتاب تمهیدات به اثبات این
نظریه می پردازد. آنجا که عین القضات می گوید: قرآنی هست ورای کاغذ و سیاهی
و سپیدی … و همچنین است «محمد (ص) را دستی و پایی و تنی و آن محمد (ص)
نیست، ورای آن محمد (ص) است» این موضوع نشان می دهد که عین القضات از
پیشروان عرفان نظری است.
اندیشه های عرفانی عین القضات
در کشف حقیقت و حالات عشق
عشق به عنوان یکی از مواضیع اساسی عرفان اسلامی، رکن اصلی فکری قاضی به
شمار می رود و به همین خاطر بود که صوفیه از او با تعابیری چون شیخ
العاشقیت، سلطان العشاق و امثال آن یاد کرده اند. در نظر قاضی عشق مذهب
مشترک بین خدا و انسان است.
عشق چیست؟
گفته اند: عشق
افراط در محبت است و آتشی که در دل عاشق حق می افتد و جز حق را می سوزاند:
این عشق امری الهی است و آمدنی است نه آموختنی.
بزرگان عرفا، از عشق و معانی آن بسیار سخن گفته اند.
عشق از دیدگاه قاضی غیرقابل بیان است و جز به رمز از آن نمی توان سخن گفت.
به اعتقاد او «… دیوانگی عشق بر همه عقل ها فزون آید، هر که عشق ندارد،
مجنون و بی حاصل است، هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خود رای، بود
عاشقی بیخودی و بی راهی باشد»
… در عشق قدم نهادن، کسی را مسلم
شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است،
هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود
گرداند… کار طالب آنست که در خود، جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است،
بی عشق چگونه زندگانی؟ »
و چه این بیان به نگرش «اریک فروم» در «هنر عشق ورزیدن» نزدیک است که می گوید:
«عشق پاسخی ست به پرسش وجود انسان.»
اریک فروم، همانند عینالقضات، عشق را فدا کردن مینامد، اما درست به
برداشت وی نه مجنون وش و خود-آزار، بلکه آن فدایی که نه «ترک چیزها و محروم
شدن و قربانی گشتن.» و چنین از گذشتن از خویشتنی ست که «فضیلت» و «برترین
برآمد انسانیاش مینامد. عشق نیروییست تولید گر عشق. به بیان کارل مارکس،
«عشق را تنها میتوان با عشق مبادله کرد.» و در چنین مبادلهای ست که
اصالت فردی در باز تولیدی انسانی به برآیند پیوندها تکامل مییابد.
بر خاست خروش عاشقان از چپ و راست
در بتکده امروز ندانم که چه خاست
در بتکده گر نشان معشوقه ی ماست
از کعبه به بتخانه شدن نیز رواست
عین القضات همدانی نیز چون دیگر سالکان طریقت بر اهمیت دعا و ذکر واقف بود
و مریدان و شاگردان خود را مدام به آن توصیه می کرده است.ذکر « لا اله الا
الله» از جمله ذکرهایی است که قاضی شاگردانش را تشویق به پیوسته گفتن آن
می نماید و می گوید که «پس از طی مقاماتی، با اعراض از همه چیز، جز «هو»
نشاید گفتن»
جستجو در حروف مقطعه قرآن
حروف مقطعه ابدای بیست و نه سوره از قرآن، الهام بخش بسیاری از افکار و اندیشه های عجیب و غریب در اذهان متصوفه بوده است.
جمع حروف مقطعه در قرآن ۷۸ حرف است وبه اعتقاد ابن عربی «حقایق آن ها برای هر کس روشن شود، او مالک بالا و پست خواهد شد»
در این میان شاید بیش از هر کس دیگر حلاج است که از رمزیت حروف مقطع قرآن
صحبت کرده است و به دنبال وی قاضی گفته است: اگر نه این حروف مقطع یافتمی
در قرآن، مرا هیچ ایمان نبودی به قرآن.
و معتقد بود که سالک در طی
طریق، به مقامی رسد که همه قرآن در نقطه باء بسم الله ببیند و همه موجودات
را در نقطه باء بسم الله ببیند.
… خداوند خواست که محبان خود را
از اسرار ملک و ملکوت خود خبری دهد در کسوت حروف، تا نامحرمان بر آن مطلع
نشوند، پس گفت:« الم، المر، الرا، یس، … یس را قلب قرارداد و نشان سر احد
با احمد، که کس جز ایشان بر آن واقف نشود.
عین القضات و مذهب
«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه» (حافظ)
اساس تقسیم فرق اسلامی به هفتاد و سه یا هفتاد و دو گروه، حدیثی است منسوب
به پیامبر اسلام (ص)که همان سان که بنی اسرائیل به هفتاد و دو گروه
گرویدند پیروان من نیز به هفتاد و دو گردند و همه ایشان در دوزخند جز یک
گروه و آن سنت و جماعت است … گروه اخی در حدیثی از همان حضرت با تعبیر “ما
انا علیه و اصحابی” توصیف شده اند یعنی آن دسته که من و یارانم برآنیم.
عین القضات با تبلیغ و اشاعه نظریه یگانگی و وحدت دین در توسعه و بسط این
اندیشه سهیم بوده است. و معتقد است که همه بر یک دین و ملت اند. و اینچینین
می گوید: اگر آن چه نصاری در عیسی دیدند تو نیز بینی ترسا شوی و اگر آن چه
جهودان در موسی دیدند تو نیز بینی جهود شوی، بلکه آنچه بت پرستان دیدند در
بت پرستی تو نیز بینی بت پرست شوی و هفتاد و دو مذهب جمله منازل راه خدا
آمد.
قاضی با استناد به حدیثی از پیامبر اکرم (ص) که فرموده اند:
“یاتی علی الناس زمان یجتمعون فی المساجد و یصلون ولیس فیما بینهم مسلم”
(روزی خواهد آمد که مردم در مسجد جمع می شوند و فاتحه می خوانند و رکوع و
سجود می کنند و نماز می گزارند اما هیچکدام از ایشان حقیقا مسلمان نیست” می
گوید:”این سرنوشت اسلام است که آفتابش به مرور زمان غروب کند و روزی
بیاید که از مسلمانی چیزی جز اسم آن و یک مشت عادات بی محتوا باقی نماند.”
عاقبت قاضی
عین القضات همدانی روش حسین بن منصور حلاج را داشته و در گفتن آنچه می
دانسته بی پروائی میکرده است. از اینجا به دعوی الوهیت متهمش ساختـند اما
چون عزیزالدین مستوفی اصفهانی وزیر سلطان محمود بن محمد بن ملکشاه سلجوق به
او ارادت داشت، به آزادی هر چه می خواست می گفت و هیچ کس بر وی چیزی نمی
گرفت تا قبول عام یافت.
اما چون وزیر سلطان بر اثر دسیسه های وزیر،ابوالقاسم قوام الدین درگزینی به حبس افتاد و در تکریت به قتل رسید؛ عین القضات
همدانی نیز که در اثر دوستی عزیزالدین مستوفی با قوام الدین درگزینی مخالفت
داشت مورد مؤاخذه و غضب وزیر جدید واقع گردید. بدین صورت که قوام الدین
مجلسی ترتیب داد و از جماعتی عالمان قشری حکم قتل عین القضات را گرفت. و
سپس دستور داد تا او را به بغداد بردند و در آنجا به زندان کردند.
حکومت دینی، به همراه شریعتمداران، سخت بیمناک می شوند. دستور بازداشت وی
از سوی خلیفهی بغداد و فقیهان داده می شود. عین القضات دستگیر و به زندان
بغداد روانه می گردد. در سن سی و سه سالگی در زندان، کتاب «شکوی الغرایب»
را به زبان عربی می نویسد. این کتاب ارزنده را دفاعیه عین القضات می
شمارند.
“زندان و زنجیر و اشتیاق و غربت و دوری معشوق البته بسیار سخت است.”
اما، همه این شکنجه ها را می پذیرد و تن به تسلیم نمی سپارد.
عماد کاتب اصفهانی (برادرزاده عزیزالدین) در کتاب خریده القصر خود، سیر شهادت قاضی را چنین بیان می کند:
«عین القضات میانجی اصل، همدانی زیست، دوست با وفای عموی من صدر شهید بود،
هنگامی که عمویم بیچاره شد، درگزینی بر کشتن او توانایی یافت. عین القضات
نمونه تیزهوشی و دانشمندی بود، آفتاب پس از مرگ غزالی بر فاضل تر از وی
نتابید. عین القضات در نگارش های عربی خود به راه غزالی می رفت، عالم
نمایان بر وی رشک بده، کلماتی از کتاب هایش بیرون کشیده جدا از جمله بندی
بدان معنی داده، به او تهمت زدند . وزیری پست خو وی را به همدان بازگردانید
و با کمک یارانش با عین القضات آن کردند که جهودان با عیسی کردند….»
سرانجام عین القضات را به دستور ابوالقاسم
درجزینی (درگزینی) به سرعت از بغداد به همدان بازپس بردند و شب هفتم
جمادیالاخر سال ۵۲۵ ه.ق (۵۰۹ خورشیدی/۱۱۳۰ میلادی) در مدرسه ای که در آن
به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می پرداخت بر دار کردند. گفتهاند که چون
قاضی به پای چوب دار رسید آن را در آغوش کشید و این آیه را خواند :
وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ (سوره شعراء
آیه ۲۲۷) : و ستمکاران به زودی خواهند دانست به چه مکانی باز خواهند گشت.
سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریایی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و
خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود:
ما مرگ و شهادت از خدا خواسـتــه ایم
و آن هم به سه چیز کم بها خواسـته ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم
ما آتـش و نفــت و بـوریـا خواســته ایم
به هر تقدیر کرشمه، اهل وصال را به سوی خود جذب نمود و این بار شهیدی از
همدان دویست سال پس از مرگ حلاج، ندای انا الحق او را زنده ساخت و فاجعه او
را با تمام جزئیاتش تکرار کرد.
حلاج در هنگام کشته شدنش خطاب به حلوانی که از او پرسید:سرورم این چه حال است، گفت: کرشمه جمال اهل وصال را به سوی خود جذب می کند
کاخ آپادانای تختجمشید در بیشتر قسمتها متکی بر سنگ تنه کوهاست. برای رفتن به درون این کاخ دو پلکان دو طرفی، یکی در سمت شمال چسبیده به ایوان شمالی و یکی در سمت مشرق و متصل به ایوان شرقی درست کردهاند. دیوارهای این پلکانها و پیش بستشان مزین به نقوش و کتیبههای باشکوهی است. از ۷۲ ستونی که روزی سقف آپادانا و ایوانهایش را برپا میداشتهاند، امروز تنها ۱۴ عدد برپا است که یکی از آنها (در شمال شرقی ایوان شرق) بازسازی شدهاست. اما بنا بر روایات گردشگران اروپایی و نگارههایی که از تختجمشید کشیدهاند میتوان استنباط کرد که در سال ۱۶۱۹ (میلادی) هنوز ۲۰ ستون برپا بودهاست و این تعداد در سالهای ۱۶۲۷ (میلادی) به ۱۹، در ۱۶۷۷ (میلادی) به ۱۸، در ۱۶۹۴ (میلادی) به ۱۷، در ۱۷۸۷ (میلادی) به ۱۵ و در سال ۱۸۴۱ (میلادی) به ۱۳ عدد کاهش یافته که از آن تاریخ به بعد، دیگر ستونی فرو نیفتادهاست.
باقیماندهٔ ستونهای کاخ آپادانا
بنا
بر نظرات باستانشناسان و گردشگران بزرگترین و با شکوهترین کاخ داریوش
آپادانا بودهاست که بنایش درحدود ۵۱۵ پیش از میلاد آغاز شد و تکمیل آن سی
سال به طول انجامید، تالار مرکزی آپادانا مربع شکل (۵٫۶۰ متر در ۵٫۶۰) است و
۶ ردیف ستون ۶ تایی سقف آن را با بلندایی بیش از ۲۰ متر نگهداری
میکردهاست. مجموع ستونهای سه ایوان آپادانا ۳۶ به علاوه ستونهای تالار
۷۲ عدد بوده و همین وضع در کاخ آپادانای داریوش در شوش هم یافته شدهاست.
بزرگی تالار مرکزی آپادانا آن مقدار بودهاست که گنجایش پذیرایی از ۱۰٫۰۰۰
میهمان را داشته باشد. ستونهای تالار مرکزی آپادانا در بلندا و طرح درست
مانند ستونهای ایوان شمالی است، یعنی هر ستون مرکب است از سرستون گاو دوسر
و گل و بوته زیر آن و ساقه استوانهایی شیاردار و فقط شکل زیر ستون آنها
با هم فرق دارد، یعنی به جای اینکه زنگولهایی باشد، متشکل از دو قطعه سنگ
مکعبی شکل است، که سنگ کوچکتر برفراز سنگ بزرگتر (جمعاً به ارتفاع ۱۵۵
سانتیمتر) استوار شدهاست و خود، زیر شالی چرخ مانند نصب شدهاست. سقف
وسیع و سنگین تالار بر روی الوارهای سنگین، از چوب سدر و یا سرو، استوار
بوده و برای آنکه باران، بام را خراب نکند، درون دیوارهای خشتی، راهآبهای
قائم با آجر و ملاط قیر ساختهاند که آب باران را به مجاری زیرزمینی، که از
زیر آپادانا میگذشته، میرسانیدهاست. دیوارهای تالار مرکزی آپادانا همه
به پهنای ۳۲٫۵ متر و از خشت خام بودهاست. خشتها را به اندازة ۳۳ در ۳۳ و
با ضخامت ۱۳ سانتیمتر ساخته و با ملاط گل و آهک بهم چسبانیدهاند، روی
دیوارها لایهایی از گل و گچ، به پهنای ۵ سانتیمتر و روی آن را با
لایهایی از گچ سبز خاکستری رنگ پوشاندهاند. رنگ دیوارهای کاخها در همه
جا چنین بوده و در همه قسمتهای آپادانا کف را با ملاط گچ و گل، به ضخامت ۳
تا ۵ سانتیمتر اندوده و روی آن را با فرشی از گچ سبز خاکستری پوشانده
بودهاند گه آثار آن به دست آمدهاست. دو درگاه قرینه، تالار مرکزی آپادانا
به ایوانهای غربی و شرقی میپیوستهاست. دیوارهای این قسمت از خشت و آجر
بودهاند. کف درگاههای دوگانهایی که در دیوار شمالی قرار داشته ورودیهای
اصلی کاخ محسوب میشدهاند و قسمتی از دیوارهایشان از سنگ بودهاست. در
اینجا اثری از نقوش برجسته نیافتهاند. درها را که در حدود ۱۵ متر بلندی
داشته، به احتمال زیاد بصورت دو لنگه و مجهز به درهای کوچکتر
میساختهاند. جنس آنها احتمالاً از چوب سرو یا سدر بوده و رویشان را
روکشی از زر میپوشاندهاست.
سربازان جاویدان در پلکان شرقی آپادانا
در فروردین سال ۱۳۲۰ خ یک قطعه از چنین روکشی را هنگام کوتاه کردن دیوارهای خشتی باستانی در ناحیه اتاقهای جنوبی قصر آپادانا در میان دیوار یافتهاند که اندازة آن ۱۲ در ۳۱ سانتیمتر است و ۲۸۹ گرم وزن دارد و رویش سه گاو بالدار، قلمزنی شدهاست و سوراخهایی بر روی آن تعبیه شده که جای میخهایی را که با آن به در وصلش میکردهاند نشان میدهد. دوتا از این گونه میخها از جنس طلا و به همراه صفحه بود. در سوی جنوب تالار مرکزی آپادانا، دو درگاه قرینه درگاههای شمالی به دهلیزی باز میشد که به انبارها و یک حیاط رواقدار میرسید. نور درون تالار بزرگ مرکزی از طریق دریچههای بزرگی که در دیوارهای شرقی و غربی (هر یک ۶ عدد) و دیوار شمالی (۵ عدد) تعبیه کرده بودند، تأمین میشد دیوار جنوبی پنج تا طاقچة بزرگ داشت.
![]()
ساختمان
این کاخ کار از دید داریوش بزرگ کاری سترگ و ماندنی بود و به همبن سبب او
فرمان داد تا نام و نشان خود و ایران (ایرانشهر) را بر چهار خشت زرین و
چخار خشت سیمین هریک به طول و عرض ۳۳ سانتینتر و پهنای ۱۵ میلیمتر به سه
زبان و خط پارسی باستان، بابلی وایلامی نقر کردند و چهار جعبه سنگی که هر
کدام ۴۵ سانتیمتر طول و عرض و ۱۵ سانتیمتر بلندی داشت ساختند و در هر
جعبه، یک لوح رزین و یک لوح سیمین به همراه چند سکه، از نوع سکههای ایونیه
و لودیه و یونان، که در آن روزگار رواج داشت (در ۵۱۵ پیش از میلاد، هنوز
سکههای داریوش، موسم به داریک، دریک یا داریوشی ضرب نشده بود) قرار دادند و
در چهار گوشه تالار مرکزی آپادانا، زیر پی دیوار آپادانا، با تخته
سنگهایی سنگین مدفون ساختند. دو تا از این جعبهها و گنجینههایشان را در
طول روزگار به تاراج بردهاند و جای خالی یکی از آنها در گوشه شمال غربی
آپادانا در دل سنگ کوه، آشکار مانده بود. فردریک کرفتر در سال ۱۳۱۳ خ. به
بررسی این جای خالی پرداخت و نتیجه گرفت که باید در سه گوشه آن نیز نمونه
آن یافت شود. پس از حفاری گوشهها و در گوشه شمال شرقی و جنوب شرقی جعبهها
و گنجینه درون آنها را یافتند و به تهران فرستادند. اکنون یک جفت از
لوحهها در موزه ملی ایران نگهداری میشود. روی هر یک از این چهار لوحه،
متنی به سه زبان فاسی باستان(۱۰ سطر)، ایلامی (۷ سطر) و بابلی (۸ سطر) به
خط میخی کندهاند. متن همه کتیبههای دوازده گانه، یکسان و ترجمه آن چنین
است:
داریوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورها، پسر ویشتاسپه از تخمة
هخامنشی. داریوش شاه گوید: این است کشوری که من دارم. از جایگاه سکاهایی که
آنسوی سغد تا برسد به حبشه، از هندوستان تا برسد به لودیه، آن را
اهورامزدا، مهست خدایان، به من بخشیدا است. اهورانزدا مرا و این خاندان
شاهیم را بپایاد!