راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

واژه های اوستایی

آبان/ آبان روز/ جشن آبانگان/ آبان یشت: (در پهلوی آپان) نام مینویِ همه ی آبها و صفت «اردویسور آناهیتا»ست. در پاره ای از نوشته های پهلوی «بُرزیَزد» خوانده شده و با «اپام نپات»(= نپات اپام) یکی شمرده شده است.
 آبان روز، دهمین روز ماه بدین نام خوانده می شود.
جشن آبانگان، دهمین روز ماه آبان را که نام روز و ماه یکی می شد، بدین نام جشن می گرفتند. در برهان قاطع آمده است: «آبانگاه بر وزن آبان ماه روز دهم فروردین ماه باشد و نام فرشته ای نیز هست که موکل بر آب است. گویند اگر در این روز باران ببارد، آبان گاهِ زنان باشد و ایشان به آب درآیند و این عمل را بر خود شگون و خجسته دانند.» شاید در این نوشته ی برهان قاطع، «آبانگاه» به جای «آبانگان» و «دهم فروردین» به جای «دهم آبان» آمده باشد.
آبان یشت، پنجمین یشت از یشتهای بیست و یک گانه ی اوستا و ویژه ی نیایش و ستایش ایزدبانو اردویسور اناهیتاست. این یشت، سی کرده و یکسد و سی و سه بند دارد.
آبتین: (در اوستا آثویَه و در سانسکریت آپتیَه) نام پدر فریدون است. این نام را در فارسی به گونه ی آتبین نیز نوشته اند. در اوستا آثویَن صفت است به چم «از خاندان آثویه» و این همان واژه است که در پهلوی «آسپیان» شده و در برخی از نسکهای تازی و فارسی به صورت «اثقیان» آمده است.
آبِرت: (در اوستا آبِرِتَ) عنوان پنجمین تن از هشت موبد یا پیشوایی است که در روزگار باستان برگزاری «یَزِشنَ» (آیین نیایش و ستایش مزداپرستان) را برعهده داشتند. کار «آبرت» آوردن آب بدین آیین و کارهای مربوط به آب بود. واژه ی «آبرت» به چم «آورنده» است. امروزه تنها دو تن از پیشوایان هشت گانه با عنوانهای «زَوت» و «راسپی» به جانشینی آن هشت تن «یزشن» را برگزار می کنند.
آبریزگان: جشنی بوده است که در روز سی ام بهمن ماه برپا می داشته اند.
آتُربان: ( در اوستا آثرَوَن یا آثَئوروَن و در پهلوی آسَروَن یا آسرون) به چم نگاهبان آتش، عنوان پیشوایان دینی یا موبدان بود. آسرونان یکی از گروه های سه گانه ی اجتماعی بودند در کنار ارتشتاران(سپاهیان و رزمیان) و واستریوشان(کشاورزان). در فارسی این واژه را آذربان نیز نوشته اند.
آتَروَخش: عنوان سومین تن از هشت موبد برگزارکننده ی «یَزِشنَ» است. نگاهداری به این موبد واگذار میشد و او از سوی راست در برابر آتش می ایستاد.
آتش بهرام: (در پهلوی آتخشی وَهرامان یا آتَخشی وَرهران) بزرگترین و سپندترین آتش و آتشکده است. وَرهران/ وَهران آتخش برترین آتش زرتشتیان است.
«آذر بهرام (آتش بهرام) یکی از هفت آتشکده ی ایران (در زمان ساسانیان) به شمار رفته، نام آتشکده ی ویژه نبوده، بلکه در بسیاری از شهرهای ایران آذر بهرام بود...
اردشیر بابکان هنگام رهایی یافتن از چنگ اردوان و رسیدن به خلیج فارس، بدان جا روستایی به نام اردشیر بنا نهاد و ده آتش بهرام بر کنار دریا فرمود نشاندن.
در فرهنگها «آذرانشاه» را لقب «آذر بهرام» دانسته اند. دارمِستِتِر در «زند اوستا»یِ خود می نویسد: دو قسم آتشکده موجود است. معبدهای بزرگ را آتش بهرام می نامند و معبدهای کوچک را آدران یا آگیاری خوانند. در بمبئی سه آتش بهرام و در حدود سد آگیاری موجود است. فرق بین آتش بهرام و آدران اساسا در چگونگی آتش و سپس در اصل و روش آماده سازی آن می باشد. آماده سازی آتش بهرام یکسال به درازا می انجامد و آن از سیزده قسم آتش مختلف تشکیل می شود و در خود جواهر آنها را که به منزله ی روح همه ی آتش ها می باشد، تمرکز می دهد. آماده سازی و پالایش این آتشها نیازمند تشریفات گوناگون است که در وندیداد توضیح داده شده است.
«برپایه ی سنت زرتشتیان، هر یک از حوزه های بهدینان باید آتش بهرام داشته باشد. برخی از دستوران بر این باورند که تنها یک آتش بهرام باید باشد؛ چه آن شاه است و چند پادشاه در اقلیمی نگنجد. امروز یکی از مهمترین آتشهای بهرام، آتشکده ی نوساری هندوستان است که تقریبا هفتسد سال از بنای آن می گذرد.
در فرهنگهای پارسی، آتشکده ی بهرام را کنایه از برج حمل (بره) دانسته اند، بواسطه ی آن که حَمَل خانه ی بهرام (مریخ) است.
در یسنا 17 بند 11 از پنج گونه آتش نام برده شده و به هر یک جداگانه درود فرستاده شده است که نام نخستین آنها «بِرِزی سَوَنگهه» به «بلند سود» یا «سود بزرگ» ترجمه گردیده و در تفسیر پهلوی نام همگانی آتش بهرام خوانده شده است.»
دارمستتر نوشته است: «آتش بهرام هزار و یک آتش وابسته به شانزده گروه است (نود و یک آتش مردارسوز، هشتاد آتش رنگرزان و جز آن) که با هم درآمیخته و نماد زمینی آتش آسمانی است. این آتش، کانون پاکی است که هر آتش زمینی برای آن که به کانون نخستین خود بپیوندد، آرزوی بازگشت بدان را دارد.»
در وندیداد «دایتیو گاتو» آمده که در گزارش پهلوی «داتگاس» (= دادگاه به چم مطلق آتشکده) شده است. دارمستتر این ترکیب را هم چم «آتش بهرام» دانسته، ولی در برخی از بن مایه های دیگر، آتش بهرام در کنار آتش آذران و آتش دادگاه یکی از سه آتش سپندینه زرتشتیان شمرده شده است.
مری بویس می نویسد: «آتشهای سپندینه سه درجه دارند. مهمترین آنها آتش بهرام است که با دشواری ها و کوشش فراوان از ترکیب شانزده گونه آتش (از جمله آتش حادث از رعد و برق) به وجود آمده و تقدیس و ستایش می شود... آتش بهرام باید همواره- هتا در شب- با شعله های درخشان و فروزنده بسوزد. مراسم و عبادت های ویژه ای برای گرامیداشت و بزرگداشت آن به عمل می آید و در آغاز هر پنجگاه، چوبهای خوش بو درون آن سوزانده می شود. تنها موبدی که از هر نظر دارای شایستگی کامل باشد، می تواند وارد حریم آن آتش شود و تنها دعاها و نیایشی که مربوط بدان آتش است باید در کنار آن از بَر (حفظ) خوانده شود. بهدینان و موبدان معمولی تنها می توانند آتش بهرام را از میان پنجره های مشبکی که در دیوار حریم آتش قرار دارد، ببینند و از همان جا دعاها و نیایش خوانده و چوبهای صندل خوش بو نثار نمایند.»
«آتش بهرام از شانزده آتش گوناگون پدید می آید که هر یک خود پس از بجای آوردن آیینهای پیچیده، دشوار و طولانی که شوند(سبب) پاکی آن می شود، بدست می آید.
هنگامی که هر یک از شانزده آتش پس از مراسمی فراهم آمد، در نخستین روز از پنج روز پایان سال (اندرگاه) آتشها را به یک آتشدان می نهند و در همه ی نخستین ماه سال نو سرودهای دینی به گرد آن می خوانند. سپس در روزی سپندینه موبدان صفی می آرایند و گرزها و شمشیرها را که نشانه های ایزد بهرام است، در دست می گیرند و آتش را در نهایت احترام و با مراقبت تمام در اتاقک درون آتشکده برجای خویش می نهند، شمشیری و گرزی بر دیوار آن می آویزند و در هر کنجی زنگی برنجین به زنجیری می آویزند و در هریک از پنجگاه روز باید سرودی بر آتش خواند، آنها را به صدا درمی آورند....
سه آتش اصلی ایرانیان باستان- فَرن بغ، گُشنَسب و بُرزین مهر- از نوع آذر بهرام اند.»
آتش بهرام نیایش: پنجمین نیایش از پنج نیایش خرده اوستاست که 20 بند دارد. این نیایش را در هر پنج گاه شبانه روز، موبدان در آتشکده ها می خوانند و در آذر روز (نهم) هر ماه نیز خوانده می شود.
آدا: به چم پاداش مینُویِ نیکوکاران و پادافره ی گناهکاران هر دو، بارها در گاهان و اوستایِ نو بکار رفته است. گاه این واژه، نام ایزدی است.
این نام با نام ایزدبانو اَشَی(= اَرت) ایزد توانگری و پاداش همراه آمده و برخی برآنند که نام دیگری برای اشی است.
آدانَ و اَداد و اَذا به گونه های دیگر این نام، همه از مصدر «دا» به چم دادن و بخشیدن آمده و در گزارش پهلوی به «دَهِشن» (دهش یا پاداش روزشمار) برگردانده شده است.آدَرَنَ: نام کوهی است در شمار نامهای کوههای دو هزار و دویست و چهل و چهار گانه ی روی زمین که در زامیادیشت (بند 3) آمده است.
آدیتیَه: در «ریگ ودا» نام گروهی از مِهین ایزدان (همانند امشاسپندان در اوستا) است که اَریَمَن (= اَیریَمَن  در اوستا) یکی از آنهاست.
آذر/ جشن آذرگان: (= آتش) ایزد نگاهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان دین مزداپرستی است. در اوستا آتَر و آتَرش و در پهلوی آتُر و آتَخش آمده است.
برای بزرگداشت ایزد آذر، او را پسر اهوره مزدا خوانده و گاه در گروه امشاسپندان جای داده اند. در اساتیر دینی ایرانیان، کارهای مهمی برعهده ی ایزد آذر است که از آن جمله می توان همراهی با امشاسپند اردیبهشت و ایزدان «وای» و «دین» در نبرد با آن گروه از دیوان که در فروباریدن باران درنگ پدید می آورند و همکاری در داوری پسین درباره ی کردار مردمان را برشمرد. «آذر» همچنین در کشمکش بر سر دستیابی به فر ناگرفتنی و در نبرد با آزی(= اژدی دهاک) نقش چشمگیری دارد.
نهمین روز ماه و نهمین ماه سال به نام این ایزد خوانده شده و به نوشته ی بندهشن، گل «آذرگون» ویژه ی اوست.
آذرگان نام جشنی است که در روز نهم آذرماه برگذار می شود و ابوریحان بیرونی آن را «آذر جشن» خوانده است. در این روز بویژه به زیارت آتشکده ها می رفتند.
آذرِ فروزان: آزمایش بزرگ ایزدی در روز پسین که در برابر آذر فروزان برگذار می گردد و از تابش آن آتش، اَشوَن از دُروَند و کرفه کار از گناهکار بازشناخته می شود و هر یک از دو گروه نیکوکاران و گناهکاران، پاداش و پادافره ی سزاوار خویش را می یابند. برخی از پژوهشگران برآنند که کاربردهای چندگانه ی این ترکیب در گاهان جنبه ی کنایی دارد و هدف از آن، دشواری های طاقت فرسایی است که آدمی در کشاکش زندگی، ناگزیر با آنها روبرو می شود و برای رسیدن به هدف واپسین، باید آنها را برتابد؛ ولی در اوستای نو بدین تعبیر، مفهومی عینی داده اند.
این نام همچنین اشاره ای ست به گونه ای از «وَر»ها (آیین های دادرسی) در ایران باستان.
آراستی: بنا به سنت زرتشتیان و نوشته ی بندهشن، نام عموی زرتشت و پدر «مَیذیویی ماونگهَه» (مَدیوماه) نخستین گرونده به دین مزداپرستی است.
آرش: نام تیرانداز بلندآوازه ی ایرانی است که در روزگار منوچهرشاه با پرتاب تیری از یکی از بلندیهای البرز به سوی کوهی در کرانه ی آمودریا، مرز ایران و توران را نشان گذاری کرد.
در تیریشت (بندهای 6 و 37) از آرش یاد شده و شتاب رفتن «تشتر»- ایزد باران- به سوی دریای فراخ کرت به شتاب تیر او مانند شده است. نام او در اوستا «اِرِخش» و صفت او «خشو یوی ایشو» (سخت کمان، دارای تیر تیزرو) و در پهلوی «شپاک تیر» و در فارسی «شیواتیر» و «آرش کمانگیر» ضبط شده است.
بهرام چوبین سردار نامدار ایرانی و هَمِستارِ خسروپرویز ساسانی، خود را از تبار آرش می شمرد. در ادب و تاریخ ایران، داستان تیراندازی آرش برای نشان گذاری مرز ایران و توران نامی ست. بیرونی درباره ی جشن تیرگان که در تیرروز از ماه تیر برگزار میشود، چنین می نویسد: «پس از آن که افراسیاب بر منوچهر چیره شد، او را در تبرستان محاصره کرد و قرار بر این نهادند که مرز ایران و توران با پرتاب تیری معین شود. در این هنگام فرشته اسپندارمذ حاضر شد و فرمان داد تا تیر و کمانی چنان که در ابستا(اوستا) بیان شده است، برگزینند. آنگاه آرش را که مرد شریف و حکیم و دینداری بود، برای انداختن تیر بیاوردند. آرش برهنه شد و بدن خویش را به حاضران بنمود و گفت:
- ای پادشاه و ای مردم! به تنم بنگرید. مرا زخم و بیماری نیست؛ ولی یقین دارم که پس از انداختن تیر، پاره پاره شوم و فدای شما گردم.
پس از آن، دست به چله ی کمان برد و به نیروی خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان داد. خداوند به باد فرمان داد تا تیر را نگاهداری کند. آن تیر از کوه رویان به دورترین نقطه ی خاور، به فرغانه رسید و به ریشه ی درخت گردکانی- که در جهان بزرگتر از آن درختی نبود- نشست. آنجا را مرز ایران و توران شناختند. گویند از آنجا که تیر پرتاب شد تا بدان جایی که فرونشست، شست هزار فرسنگ فاصله است. جشن تیرگان به مناسبت آشتی میان ایران و توران برپا می شد.»
در تاریخ طبری و ترجمه ی بلعمی از آن و نیز در نوروزنامه و روضه الصفا، این داستان با کمی دگرگونی آمده است.
آرمَیتی: (= اَرمَیتی) یکی از فروزه های «مزدا اهوره» است که در گاهان، خویشکاری مهمی داد و در اوستای نو در ترکیب با صفت «سپِنتَ» (= سپند) به صورت «سپِنتَ اَرمَیتی» (= سپندارمذ) درآمده و یکی از امشاسپندان خوانده شده است.
آزی: در اوستا آزی و در پهلوی و فارسی آز نام دیو آز و افزون خواهی است. در بندهشن (بخش 28، بند 27) درباره ی این دیو آمده است: «آز دیو آن است که هر چیز را بیوبارد و چون نیاز را چیزی نرسد، از تن خورد. او آن دروجی است که چون همه ی خواسته ی گیتی را بدو دهند، انباشته نشود و سیر نگردد. چنین گوید که چشم آزمندان دمنی است که او را سامان نیست.»
در اوستا نام این دیو بیشتر با صفت «دَئِوَداتَ» (دیوداد یا دیوآفریده) آمده و گاه از او با وصف «اهریمنی» یاد شده است.
از وندیداد (فرگرد 18، بندهای 19 و 20) برمی آید که دیوآز دشمن ایزد آذر است و آن ایزد هر بامداد از خانه خدا و برزیگر می خواهد که هیزم بر آتش نهند و آذر پاک را فروزان کنند تا آزیِ دیوآفریده نتواند با وی بستیزد و او را نابود کند. آوردن شیر و چربی به آیین نیایش، دیو آز را از پای درمی آورد.
دارمستتر گفته است: «چنین می نماید که آزی شکل دیگری از اژی باشد که در اساتیر کهن با آتر(= آذر) در ستیزه است.» یکی از نمایان ترین عرصه های درگیری آزی با آذر را می توان در زامیادیشت(بندهای 46تا50) دید.
در دینکرت آمده است: «آز اهریمنی، تباه کردن خُره(= فر) را با مردمان درآمیخته است. آفریدگار، خرد را آفرید تا خره را از آز بپاید....زندگی خره از فرزانگی خرد است و مرگ آن از خودکامگی وَرِنَ (شهوت).
آسکِلپیوس: (= اَسکولاپ) در اساتیر یونان و رم (قهرمان و خدای پزشکی (قرینه ی «ثریتَ» در اساتیر ایرانی)) است.
آسمان/ روز آسمان: در اوستا و سانسکریت و پارسی باستان «اَسمَن» و «اَسَن» به چم سنگ است و چون سپهر را بسان سنگ می پنداشته اند، آن را بدین نام خوانده اند. در پهلوی «اَسمان» آمده و در فارسی گذشته از آسمان، در ترکیب هایی چون آسیاب، بادآس، دست آس، خرآس و جز آن در ریشه ی این واژه را می بینیم.
آسمان همچنین نام ایزد نگاهبان سپهر است که چندین بار در اوستای نو سخن از ستایش او رفته و روز بیست و هفتم ماه به نام او خوانده شده است. اوست که دارایی می بخشد و در نبرد با اهریمن، کار دشوار زندانی کردن اهریمن و دیوان را برعهده دارد و «آگاهی پرهیزگاران» سواره و نیزه در دست، بیرون از آسمان ایستاده است تا آسمان را در پیکار با اهریمن یاری برساند.
روز آسمان، نام روز بیست و هفتم ماه است.آسنَتَر: (در پهلوی آسنَتار) عنوان ششمین تن از پیشوایان (موبدان) برگزارکننده ی «یَزِشنَ» بود و کار شستن ظرف ها و افزارها و پالودن نوشابه ی هوم را برعهده داشت و در سوی چپ یزشنگاه قرار می گرفت.
آشتی: در اوستا «آخشتی» و در پهلوی «آشت» و «آشتیه» (آشتی و سازگاری و صلح) نام ایزد آشتی است که در هفتن یشت کوچک(بند6) و سی روزه ی کوچک(بند2) و سی روزه ی بزرگ(بند2) با صفتهای پیروز و سرآمد دیگر آفریدگان ستوده می شود.
آفَرینگان: نام دسته ای از نیایش های زرتشتیان است که در درازای سال در جشنها و هنگامه های گوناگون می خوانند. از آن میان چهار آفرینگان دهمان، گاهان، گهنبار و رپیثوین از همه مهمتر است.
در فرهنگهای فارسی «آفرینگان» را نام یکی از نسکهای بیست و یک گانه ی اوستای روزگار باستان خوانده اند؛ ولی در بن مایه های معتبر، هیچکدام از نسکهای اوستا بدین نام خوانده نشده است.
آفرینگان دَهمان: در اوستا «دَهمَ» به چم نیک و پاک است و آفرینگان دهمان (که «دَهم آفرینی» و «دَهمان آفرین» نیز خوانده شده) نام نخستین آفرینگان از چهار آفرینگان مهم و نامی زرتشتیان و به چم نیایش و آفرین پاکان و نیکان است که در روزهای چهارم و دهم و سی ام و در سر سال پس از درگذشت هرکس می خوانند و برای بازماندگان او نیایش بجای می آورند و برای فَرَوَشی اشونان خواستار رستگاری می شوند.
برخی این آفرینگان را آفرینگان تندرستی نامیده اند. آقرینگان دهمان 13 بند دارد و بخشی از خرده اوستاست.
آفرینگان رَپیثوین: نام چهارمین آفرینگان نامی و مهم زرتشتیان است که هنگام نیمروز و در آغاز و انجام تابستان بزرگ (به گاهشمار ایران باستان از آغاز فروردین تا پایان مهرماه) برای خشنودی «رپیثوین» ایزد نگاهبان تابستان خوانده می شود.
در بندهشن (بخش27) آمده است که رپیثوین هفت ماه تابستان را روی زمین بسر می برد و در آغاز و انجام تابستان باید فرود و بدرود او را درود و سپاس گویند.
بدین سان «آفرینگان رپیثوین» باید در هرمزد روز از ماه فروردین و در انیران روز از ماه مهر خوانده شود؛ ولی زرتشتیان ایران در خرداد روز از ماه فروردین روزی گرامی و بزرگ برای ایرانیان است و ابوریحان بیرونی آن را «نوروز بزرگ» ایرانیان خوانده، این روز را برای نخستین برگزاری آفرینگان رپیثوین برگزیده اند. پارسیان هند، اردیبهشت روز از ماه فروردین را برای نخستین سرایش این آفرینگان تعیین کرده اند؛ چون امشاسپند اردیبهشت که نگاهبانی این روز بدو سپرده شده و در جهان استومند نگاهبان آتش است، با رپیثوین ایزد تابستان که زمین را پس از سرمای زمستانی گرما می بخشد، پیوندی دارد. آفرینگان رپیثوین 10 بند دارد و بخشی از خرده اوستاست.
آفرینگان گاهان: نام دومین آفرینگان از چهار آفرینگان مهم و نامی زرتشتیان است که در پنج روز افزوده به پایان سال یا اندرگاه (روزهایی که به نام گاهان پنجگانه نامگذاری شده است) خوانده می شود. این آفرینگان را «آفرینگان فَروَردگان» نیز می گویند؛ چون نیایشی است برای خشنودی فَرَوَشی که هنگام خواندن این آفرینگان بر روی زمین بسر می برند. آفرینگان گاهان 6 بند دارد و بخشی از خرده اوستاست.
آفرینگان گَهَنبار (گاهان بار): نام سومین آفرینگان از چهار آفرینگان مهم و نامی زرتشتیان است که در هر یک از پنج روز گهنبارهای شش گانه ی سال می خوانند:

یازدهم تا پانزدهم اردیبهشت ماه
یازدهم تا پانزدهم تیرماه
بیست و ششم تا سی ام شهریورماه
بیست و ششم تا سی ام مهرماه
شانزدهم تا بیستم دی ماه
پنج روز اندرگاه (روزهای افزوده به پایان سال)
آفرینگان گهنبار 19 بند دارد و بخشی از خرده اوستاست.
آگپِرِپتَ: به چم «گرفتن» و به تعبیر وندیداد (فرگرد4، بند 17 به بعد)، نام گناه کسی است که رزم افزا بر دست گیرد و قصد زدن دیگری را بکند.
آهنِ گدازان: آزمایشی است برای بازشناختن کِرفِه کار از گناهکار و اَشوَن از دُروَند در روز پسین که در گاهان چندین بار در کنار «آزمون آذرِ فروزان» از آن یاد شده و یک بار هم به صورت «آهن روان» آمده است. در یسنا 30، بند 7- یسنا 31، بند 3 و 9- یسنا 43، بند 4- یسنا 47، بند6 و یسنا 51، بند9، سخن از رستاخیز و آزمون گدازان و آذر فروزان به میان می آید.
گذر از میان خرمن آتش یا ریختن فلز گداخته بر تن برای نشان دادن بیگناهی، از آزمایش های معمول در ایران باستان (و گاه نزد قومهای دیگر) بوده و داستان سیاوش در شاهنامه یکی از نامی ترین نمونه های آن است. در داستان ویس و رامین هم، به دستور موبد قرار می شود که ویس و رامین برای اثبات بیگناهی خویش از میان دو کوهه ی آتش بگذرند.
داستان رفتن زرتشت در آتش و ریختن فلز گداخته بر سینه ی او و افسردن آن و نمایش پاکی زرتشت در ادبیات دینی زرتشتیان (که همانند آن را در داستان آذرپاد مهراسپندان و اردیراف نامه نیز می بینیم) از جمله ی آزمونهاست.
آیین بازشناسی گناهکار از بیگناه را «پِساخت» و «چاره ی آتشان» نیز میخوانده اند. «وَر» در پهلوی (= وَرَنگهه در اوستا) نام دسته ای از این آیین هاست.
اَئِزخَ: نام کوهی است در زامیادیشت (بند3).
اَئِوُگَفیَه: نام یکی از هماوردان بزرگ گرشاسب است.(بنگرید به رام یشت، بند 28)
اَپاختَر: به چم «شمال»، در اساتیر و دین ایرانیان، جای دوزخ و کنام اهریمن و دیوان و دروجان و همه ی آفریدگان و کارگزاران اهریمن است و در برابر با «نیمروز» (= جنوب) قرار می گیرد که سمت و سوی اهورایی و ایزدی است.
اَپام نَپات: نام ایزد آب است. چم آن ترکیب «نیبره ی آبها»ست. در پهلوی این ایزد را «بُرزیزد» و «آبان» هم می نامند. در اوستا این ترکیب را گاه به گونه ی «نپات اَپام» هم می بینیم و بیشتر با صفت های رَدِ بزرگوار، شهریار شیدور و تیزاسب همراه می آید. در «ودا»، نامه ی دینی هندوان نیز «اَپام نَپات» خدای آبهاست.
اَپَوشَ: (در پهلوی اَپُش، گویا به چم پوشاننده و از میان برنده ی آب) نام دیو خشکسالی و بی بارانی و دشمن و هَمِستار ایزد «تشتر» (تیر) است که در تیریشت (بندهای 21 و 27) به کالبد اسب سیاه سهمناکی با گوشها و یال و دُمِ کَل در برابر تشتر پدیدار می شود و نمادی است از تابستان های خشک و سوزان در بیشتر سرزمین های ایرانی. تشتر در نخستین نبرد از اپوش شکست می خورد و نالان از چیرگی خشکسالی بر ایران زمین، می گریزد؛ ولی در دومین نبرد، اپوش را به سختی شکست می دهد و دور می راند و سرزمین های ایرانی را نوید باران و آب و آبادانی می بخشد.
اَپَه گَذَ: نام بیماری ناشناخته ای است. (وندیداد، فرگرد 21، بند 2)اَپَه مان: نام مدت زمانی است که خویشاوندان مرده باید دور از دیگران و در تنهایی بگذارنند. این مدت به نسبت خویشاوندی که هر کس با شخص مرده دارد، تغییر می کند و شرح چگونگی هر یک از موردهای آن را در وندیداد (فرگرد 12) می خوانیم.
دارمستتر می نویسد: «آنچه باید از این واژه برآید، شرح داده نشده است؛ ولی چنین پیداست که منظور از آن، مدت ماندن ناپاک در اَرمِشتگاه است که باید در طی آن جدا از دیگر پرهیزگاران و از هر چیز پاک به سر برد. چنین می نماید که خویشاوندان مرده صرفا به شوند بستگی با او ناپاک به شمار می آیند و به همین شوند آنان را از بخشهای عادی خانه و از تماس با دیگران دور نگاه می دارند. بنابراین افزون بر ناپاکی همگانی که از برخورد با تن مرده پدید می آید، گونه ای دیگر از ناپاکی هست که انگیزه ی آن، خویشاوندی با مرده است. رشته ی پیوند خونی که هموندان یک خانواده را با یکدیگر مربوط می کند، به گونه ای است که هیچکس در آن خانواده نمی میرد مگر آنکه مرگ در هستی همه ی هموندان آن خانواده راه یابد. این که آیا این شکل کهن سوگواری است یا تنها یکی از گونه های آن، مطلبی است که در اینجا بدان نمی پردازیم.
از سوی دیگر خانه نیز در مدت اپه مان- دست کم به شوند نبودن خویشاوندان مرده در آن- ناپاک است و باید بی درنگ پس از مرگ پاک شود و البته این پاک کردن را نباید با آن پاک کردن که شرح آن در فرگرد8 وندیداد آمده است، اشتباه کرد. چنان که پیداست، پس از مرگ، در خانه، تنها به روی کسانی که با مرده پیوندی ندارند، گشوده می شوند.
هتا امروز در ایران، خانه ای که یکی از خویشاوندان در آن درگذشته باشد، بدشگون است و با بیزاری و تنفری بسیار بیشتر از آنچه در اوستا دیده می شود، بدان می نگرند. پسر، خانه ای راکه پدرش در آن مرده است، ویران می کند. او نمی تواند در آن خانه ی بد، قدم گذارد. خانه ی هر مرده ای باید با خود او از میان برود و بنابراین، او (پسر) خانه را ویران میکند و خانه ای دیگر در جایی دور از آنجا می سازد.(سفرنامه ی شاردن و نوشته ی پولاک)
این رسمی است که در زند اوستا هم اشاره هایی بدان شده است.»
باید بدان چه دارمستتر به استناد روایت های شاردن و پولاک درباره ی خانه ی شخص مرده آورده است، بیفزاییم که امروزه برخی از مردم ایران - و نه همه ی آنان- خانه ای را که یکی از عزیزانشان (بویژه اگرجوان باشد) در آن درگذشته باشد، می فروشند و خانه ای دیگر می خرند که البته این ادامه ی همان سنت است ولی به شکل منطقی تر و عملی تر.
اَترَت: در اوستا «ثریتَ» نام پدر گرشاسب است که در تاریخ و ادبیات فارسی، بیشتر با املای «اَثرَط» نوشته شده است. در یسنا هات9، بند 10، اترت نیکوکارترین مرد خاندان سام، سومین کسی است که گیاه هوم را می فشارد و از آن نوشابه ی آیینی هوم را می سازد.
در وندیداد(فرگرد 20) ثریت نخستین پزشک در میان مردمان است.
اَثارَتوش اَشات چیتَ هَچا...: دنباله ی جمله ی آغاز نیایشِ نامی «یثه اَهووَیریو...» است که در بیشتر بخش های اوستا، «زَوت» سرودن آن را از پارسایِ دانا خواستار می گردد. گزارش فارسی این نیایش به این صورت است: «همان گونه که او رَدِ برگزیده و آرمانی جهانی (اهو)ست، رد مینوی (رَنو) و پایه گذار کردارها و اندیشه های نیک زندگانی در راه مزداست.
شهریاری از آنِ اهوره است. اهوره است که او را(زرتشت را) به نگاهبانی درویشان برگماشت.»
اَختیَه: نیم یکی از دیوپرستان است که یُوایشتَ (یوشت) از خاندان فریانَ، نود ونه چیستان او را گشود و بر او - که می خواست شهری را به آتش و خون بکشد- چیره شد و او را بکشت.
داستان یوایشت و اختیه در نسک(کتاب) کوچکی به زبان پهلوی (دارای 3000 واژه) به نام «ماتیکان یوشت فریان» آمده که در آن به جای نود ونه چیستان از سی و سه چیستان سخن رفته است.
درباره ی داستان یوایشت و اختیه و بازتاب آن در نسک مرزبان نامه، دکتر محمد معین رساله ای به نام «یوشت فریان و مرزبان نامه» به دو زبان فارسی و روسی منتشر کرده است. متن این رساله ی پهلوی را نیز «محمود جعفری» همراه با ترجمه و توضیح در سال 1365 در تهران منتشر کرده است.
اَذوَتَوَ: نام کوهی است در زامیادیشت(بند 6).
اَزَ: وصف دچارشدگان به یکی از بیماری هاست که در آبان یشت(بند93) آمده است؛ ولی از چگونگی این بیماری آگاهی نداریم.
اَرت/ ارت یشت: شکل پهلوی نام «اَشَی» ایزد بانوی پاداش و توانگری و گنجور اهورمزداست.
هفدهمین یشت اوستاست در ستایش و نیایش ایزدبانوی پاداش و توانگری «اَشَی» که شست و دو بند دارد.
اِرِثِ: نام یکی از ایزدبانوان دین مزداپرستی ست که در گزارش پهلوی اوستا به «رَس» تبدیل شده است. از خویشکاری این ایزدبانو آگاهی نداریم؛ ولی از آنجا که نام او بیشتر همراه با «رَسَستات» و «اَشَی» و «چیستا» می آید، ناگزیر می توان پنداشت که از همکاران و یاوران آنان است.
اَرثنَ: نام گونه ای از جانوران گزندرسان اهریمنی (خرفستران) است که در آبان یشت (بند 90) که آگاهی دیگری از آنها نداریم. در آبان یشت این جانوران از ماران شمرده شده اند.
اَرجاسپ خیون: در اوستا «اَرِجَت اَسپَ» (به چم دارنده ی اسب گرانبها) نام پادشاه دیوپرست توران از قبیله ی خَیون(هَیون) است که با زرتشت و پذیرندگان دین وی سر ستیز دارد و داستان نبردهای او با سپاهیان گشتاسب در نسک پهلوی «ایاتکار زریران» و در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است. ارجاسپ به دست اسفندیار پسر گشتاسب کشته می شود.
اَرد/ اَرد روز: یکی از شکلهای نام ایزدبانوی پاداش و توانگری «اَشَی» در زبان پهلوی است.
نام روز بیست و پنجم ماه است که نگاهبانی آن به ایزدبانو اَشَی (= ارد) سپرده شده است.
اَرداویراف نامه: نام رساله ای است به زبان پهلوی که شرح سفر یا معراج یکی از پیشوایان دین زرتشتی به نام «ویراف» به جهان مینوی و دیدارش از بهشت و همیستگان (برزخ) و دوزخ و صحنه های نمایشگر پاداش و پادافره ی کردارهای نیکوکاران و گناهکاران است.
از این رساله چند ترجمه به زبانهای اروپایی و فارسی در دست است که واپسین آنها برگردان فارسی دکتر مهرداد بهار در پژوهشی در اساتیر ایران، پاره ی نخست، بخش بیست و یکم است.
اِرِدَت فِذری: نام مادر سومین و واپسین موعود زرتشتی (سوشیانت یا سوشیانس) است. چم این نام «مایه ی آبروی پدر» و به تعبیری «دارای پدری کامیاب» است. اردت فذری سومین دوشیزه ی پانزده ساله ای است که هنگام تن شویی در دریاچه ی کیانسه (هامون) از تخمه ی (یا فره) بازمانده از زرتشت بارور خواهد شد و «اَستوَت اِرؤت» (سوشیانت) از او زاده خواهد شد.
اَرِدوش: نام گناه کسی است که با رزم افزا آغاز به زدن کسی کند؛ ولی به گونه ای که او را زخمی نسازد یا زخمی که بر او وارد می آورد، در مدت سه روز درمان پذیرد.
اَرِدوی: نام رودی است اساتیری. چم آن را بارتولومه «رطوبت و نمناکی» نوشته است؛ ولی بهار می نویسد: «گویا به چم پربرکت و حاصلخیز است.» و در زیرنویس می افزاید: «گِرِی آن را بزرگ معنا کرده می کند.»
اردوی همچنین بخش نخست نام ایزدبانوی آبهاست.
اَرِدوی: گویا یکی از واحدهای اندازه گیری درازا یا بلندا بوده است. در وندیداد (فرگرد2، بند 22) آنجه که سخن از زمستان دیوآفریده می رود، ستبری برف به بلندای «اردوی» است. دارمستتر درباره ی این واژه نوشته است: «اندازه ای است.» بهار در گزارش خود از این فرگرد، این عبارت را به «بر بلندی اردوی» برگردانده و در یادداشت پایام بخش، اردوی را همان رود اساتیری خوانده است.اَرِدویسوَر اَناهیتا/ اَرِدویسوَربانو نیایش: نام ایزدبانوی آبهاست که «آبان یشت» - یکی از بلندترین یشتهای اوستا- در ستایش و نیایش اوست. نام این ایزدبانو از سه بخش ترکیب یافته است: بخش نخست همان «اردوی» است و در این ترکیب معمولا به چم مطلق «رود» گرفته می شود. بخش دوم «سورا» یا «سورَ» به چم نیرومند و بخش سوم «اَناهیتا» به چم پاک و بی آلایش، همان است که در پهلوی اَناهید و در ارمنی آناهیت و در فارسی ناهید شده و نام سیاره ی زهره نیز هست. بر روی هم این ترکیب به چم «رود نیرومند بی آلایش» است.
آبان (در پهلوی آپان) مینوی همه ی آبها و صفتی برای اردویسوراناهیتاست.
چهارمین نیایش از پنج نیایش مزداپرستان در خرده اوستاست. این نیایش 11 بند دارد و در کنار رود و جوی و نیز در آبان روز (دهم) هر ماه خوانده می شود. آبان نیایش، نام دیگر آن است.
اَردیبهشت/ اردیبهشت روز/ جشن اردیبهشتگان/ اردیبهشت یشت: در اوستای نو «اَشه وَهیشتَ» به چم «بهترین اشه» نام یکی از مهم ترین امشاسپندان (مِهین ایزدان) است که پس از «بهمن» و در دومین پایگاه امشاسپندان جای می گیرد. در گاهان، اردیبهشت بیشتر به صورت اَشَه آمده و یکی از فروزه های اهوره مزداست که ارج فراوان دارد و آنان که یار اویند، بهترین پاداشها را خواهند یافت. اهوره مزدا او را از نیروی خرد خویش آفریده و پدر اوست. اردیبهشت نگاهبان مرغزارها و گیاهان روی زمین است و پرهیزگاران در مرغزارهای او بسر می برند. به یاری او بود که اهوره مزدا هنگام آفرینش، گیاهان را برویانید.
در یشتها، اردیبهشت یشت زیباترین امشاسپند و دشمن دیو خشم و از میان برنده ی بیماری و مرگ و جاودان و خرفستران است. در ویسپرد آمده است که اهوره مزدا آنچه را که به دست بهمن آفریده است، به دستیاری اردیبهشت افزایش خواهد داد.
در ادبیات پهلوی هرمزد با بهمن و اردیبهشت رایزنی می کند و اردیبهشت است که آتش را می پاید و ازمیان کماله دیوان (دیوان بزرگ و کارگزاران اصلی انگرمینیو) «ایندرَ»- که به نوشته ی بندهشن دیو فریفتار و گمراه کننده است- همستارِ اردیبهشت است.
در بندهشن می خوانیم: «اردیبهشت را خویشکاری این است که دیوان را نهلد تا روان دروندان را اندر دوزخ، بیش از گناهی که ایشان را هست، پادافره کنند و دیوان را از ایشان بازدارد.»
در همان نسک آمده است: «اردیبهشت را به گیتی آتش خویش است. آنکه آتش را رامش بخشد یا بیازارد، آنگاه اردیبهشت از او آسوده یا آزرده بود.»
ایزدان آذر و سروش و بهرام از یاوران و همکاران امشاسپند اردیبهشت اند. سومین یشت اوستا ویژه ی ستایش و نیایش این امشاسپند و دومین ماه سال و سومین روز ماه به نام اوست و به نوشته ی بندهشن گل مرزنگوش ویژه ی اوست.
نیایش نامی «اشم وهو...» را نیز «نماز اشه» می خوانند و به این امشاسپند نسبت می دهند.
اردیبهشت روز، نام سومین روز ماه است که به نام امشاسپند اردیبهشت خوانده شده است.
اردیبهشتگان، نام جشنی است که در اردیبهشت روز از ماه اردیبهشت برگزار میشود.
اردیبهشت یشت، نام سومین یشت اوستاست در ستایش و نیایش امشاسپند اردیبهشت که 19 بند دارد.
اَرِزوَر: نام کوهی است اساتیری که گردونه و چکاد(قله) آن جای گرد آمدن دیوان خوانده شده است.
در بندهشن(بخش22، بند 16) گردنه ی ارزور کوهی است بر دروازه ی دوزخ که دیوان از آنجا به پیش می تازند. در دادستانِ دینی(بخش 33، بند 5) آمده است که ارزور در شمال جای دارد و کنام دیوان است. در مینوی خرد(بخش 27، بند 15) ارزور نام دیوی است که به دست گیومرث کشته شد و گمان می رود که میان نام دیو و نام کوه و چکادی که جای دیوان و دروازه ی دوزخ است، پیوندی باشد. دارمستتر می نویسد که شاید ارزور نام کوهی بوده که این دیو در آن به بند کشیده شده است؛ همچنان که فریدون اژی دهاک(ضحاک) را در کوه دماوند به بند کشید.
اَرِزورَ: نام ششمین کوه روی زمین است در زامیادیشت(بند 2). در بندهشن ارزور کوهی است در روم.
اَرِزوشَمَنَ: نام یکی از هماوردان و دشمنان گرشاب است که در زامیادیشت(بند 42) از او با صفت «دارنده ی دلیریِ مردانه» یاد شده. ارزوشمن از گرشاسب شکست خورد و به دست او کشته شد.
اَرِزَهی: (در پهلوی اَرِزَه) نام یکی از هفت بوم یا کشور یا اقلیم جهان بنابر بخش بندی جهان در ایران باستان (همچنین نزد هندوان) است. ارزهی کشوری است در خاور جهان.
اِرِزی: نام رودی است که به دریاچه ی هامون می ریزد(زامیادیشت، بند67).
اِرِزیشَ: نام یکی از کوههاست. چم این نام «راست برافراشته» است (زامیادیشت، بند2).
اِرِزیفیَه: نام رشته کوهی است که در زامیادیشت(بند 2) پنجمین کوه برآمده از زمین خوانده شده. چم این نام «شاهین» است.
در آبان یشت(بند 45) ارزیفیه نام کوهی است که کاووس بر فراز آن پیشکش نزد ایزد بانو اردویسور اناهیتا می برد و او را می ستاید و خواستار کامیابی و پیروزی می شود.
اَرشتاد: (در اوستا اَرشتا و اَرشتی و در پهلوی و فارسی اَرشتاد و اَشتاد) نام یکی از ایزدبانوان دین زرتشتی است. نام این ایزدبانو به چم «راستی و درستی» است و با صفتهای «جهان پرور» و «گیتی افزای» از او یاد می شود.
درباره ی خویشکاری این ایزدبانو، دارمستتر به نقل از بندهشن بزرگ می نویسد: «ارشتاد راهنمای مینویان و جهانیان و زامیاد، مینوی زمین است و گفته شده است که رَشن روانهای مردگان را می شمارد و ارشتاد و زامیاد آنها را به ترازو می گذارند.» و باز در جای دیگر از نسک (زند اوستا، پاره 2) به نقل از همان بن مایه، نوشته است: «هنگامی که روانهای مردگان برای شمار کردار نیک و بد به سر چینودپل آیند، ارشتاد دستیار امرداد- امشاسپند نگاهبان گیاهان و بیمرگی- همراه با رشن و زامیاد فرارسند.»
بدین سان بنا به نوشته ی بندهشن، خویشکاری ایزدبانو ارشتاد، همکاری با دیگر ایزدان و مینویان در برگزاری آیینِ شمار پسین و سنجش کردارهای مردمان است. در دیگر نسکهای پازند و پهلوی از جمله اوگمدئچا، ارداویراف نامه و شایست و ناشایست نیز بدین خویشکاری ارشتاد اشاره رفته است.
نام ارشتاد بیشتر با رشن- ایزد دادگری- همراه آمده و از یاران و همکاران او به شمار آمده است، چون راستی و درستی با دادگری هماهنگی دارد.
هیجدهمین یشت اوستا در ستایش و نیایش این ایزدبانوست و بیست و ششمین روز ماه به نام اوست.
اَرمشِت: راکد، مانده، بی حرکت، ناتوان، تنبل، علیل.
آنگونه که از وندیداد(فرگرد 5، بند 59) برمی آید، شخص ناتوان و شکسته و از کارافتاده و یا شخص ناپاک (در دوره ی ناپاکی) را ارمشت می گویند.
اَرمِشتگاه: (در پهلوی اَرمشِت گاس) انزواگاه، جا و محل زنان در مدت قاعدگی.
در وندیداد افزون برجای ویژه ی اقامت و زیست زنان دشتان در مدت ناپاکی، جای دیگر ناپاکان و آلودگان نیز بدین نام خوانده شده است و از آن جمله (در فرگرد 3، بندهای 15-18) می خوانیم که جای کسی که پیکر مرده ای را به تنهایی به دخمه برده باشد، جایی است متروک و دور از آتش و آب و مردمان که گرداگرد آن چینه ای برمی آورند و چنین کسی را در آن جا تنها می گذارند.
دارمستتر نوشته است که چنین جایی را ارمشتگاه به چم جای شخص ناپاک می خوانند.
جای دادن زنان در خانه یا اتاقی جداگانه در مدت عادت ماهیانه، در میان دیگر اقوام نیز معمول بوده است. «الیاده» می نویسد: «نزد Wemale ها، قرص ماه یک «خدا- دما» است و بر این باورند که دوره ی بی نمازی آن در وقت ماه نو (هلال) است که ماه در این دوره به مدت سه شب از دیده ها پنهان می گردد و به همین شوند است که زنان به هنگام قاعدگی در کلبه های ویژه ای تنها می مانند و از دیگران دوری می جویند. هرگونه تخلف از این منع و نهی، شوند برگزاری تشریفاتی برای جبران مافات و دادن کفاره گناه سرپیچی از دستور می شود.»اَرَنگ: یکی از دو رود مهم و سپندینه در اساتیر ایران است که رَنگها نیز خوانده شده است.
اَرِنَوَک: نام یکی از دو دختر (یا خواهر) جمشید است که اژی دهاک پس از چیرگی بر جمشید، آنان را به همسری برمی گزیند و پس از پیروزی فریدون بر اژدی دهاک، هر دو به همسری فریدون درمی آیند.
در شاهنامه این زن، ارنواز و خواهرش شهرناز خوانده شده است.
اُزَیِرین/ اُزَیَرینگاه/ اُزَیَرینگاه: نام ایزد نگاهبان یکی از پنج گاه شبانه روز یعنی از عصر تا فرورفتن خورشید (یا سرشب) است و دو ایزد «فرادَت ویر» و «دَخیوم» از همکاران اویند.
ازیرینگاه، نام یکی از پنج گاه شبانه روز یعنی از عصر تا فرورفتن خورشید (یا سرشب) است.
ازیرینگاه، نام یکی از نمازها یا نیایش های پنجگانه ی شبانه روز است که در خرده اوستا آمده است.
اَژدهای شاخدار: نام اژدهایی است اساتیری که اسبان و مردان را به کام خویش فرومی بُرد و زهر زردگون او به بلندای نیزه ای روان بود و گرشاسب در دیگ بر پشت او خوراک می پخت. این اژدها سرانجام بر دست گرشاسب کشته شد.
اَژَنَ: نام بیماری ناشناخته ای است.(وندیداد، فرگرد 20، بند 6)
اَژَهوَ: نام بیماری ناشناخته ای است.(وندیداد، فرگرد 20 بند 6)
اَژی دهاک: (در اوستا آزی دهاک و در پهلوی اَزدهاک و در فارسی اژدها و ضحاک) نام اژدهایی است سه کله و سه پوزه و شش چشم که می خواهد جهان را از مردمان تهی کند و انگرِمینیو (اهریمن) به پتیارگی خود، او را بدین خویشکاری اهریمنی و دیوآسا آفریده است. ایزد آذر دشمن و هَمِستارِ اوست و بر سر دست یافتن به فر ایزدی با او می ستیزد و اپام نپات بر او چیره می شود و سرانجام فریدون به نبردی با اژی دهاک برمی خیزد و او را فرومی کوبد و به بند می کشد.
در اوستای کنونی هیچ گونه سخنی از این که اژی دهاک آفریده ای انسانی و شاه باشد، در میان نیست و اگرچه او نیز همانند شاهان و پهلوانان پیشکش برای ایزدان می برد و از ایشان خواستار پیروزی می شود، ذکری از نشستن او بر جای جمشید و فرمانروایی درازمدت وی نرفته است.
در ودا «ویشوَه روپَه» همانند اژی دهاک، اژدهایی سه کله است که گاوها را می رباید. سنجش این استوره با آن بخش از داستان ضحاک در شاهنامه که گاوِ بَرمایون به دست او کشته می شود، می تواند به روشنی یادآور بنیاد کهن و مشترک دو استوره ی ایرانی و هندی باشد.
در ادبیات پارسی میانه (پهلوی) ازدهاگ مردی تازی است که بر ایران می تازد و بر جمشید چیرگی می یابد و پس از هزار سال فرمانروایی اهریمنی، سرانجام فریدون بر او می شورد و او را شکست می دهد و در کوه دنباوند(دماوند) به بند می کشد. گفته شده است که او در هزاره هوشیدرماه (دومین موعود زرتشتی) بند می گسلد و یک سوم از جهان را به تباهی می کشاند و سرانجام اهوره مزدا به ایزدان سروش و نرویوسنگ فرمان می دهد تا گرشاسپ را-که در دشت پیشیانسیه در کابلستان به خواب فرورفته است- برای نبرد با ازدهاگ بیدار کنند و گرشاسپ پس از برخاستن از خواب با گرز خویش، آن پتیاره ی اهریمنی را فرومی کوبد.
در نسکهای پهلوی و در شاهنامه به اژی دهاک لقب «بیوَراسب» (دارای ده هزار اسب) داده شده و در شاهنامه نام او ضحاک ماردوش شده است.
در نوشته های فارسی و عربی (و از آن جمله در آثار الباقیه) گاه سخن از ضحاک دیگری می رود که با از میان برداشتن جمشید، زمین ها را از مالکان آنها بازمی ستاند و به دهقانان می دهد و زنان را نیز از آنِ همگان می شمارد. دکتر مهرداد بهار چنین انگاشته است که این ضحاک نشان دهنده قیام مردم بومی ایران بر ضد اشرافیت آریایی باشد که در اساتیر به صورت قیام شاه بیگانه درآمده است.
نگارنده (دکتر جلیل دوستخواه) گمان می برد که شاهان و موبدان دروه ی ساسانی (از روزگار خسرو یکم به بعد) مزدک بامدادان را که خواستار دگرگونی های بنیادی در سازمان اجتماعی آن دوران بود و قیام او به خون کشیده شد، از سر کین توزی و دشمنی، ضحاک خوانده بوده اند و بعدها این نام با آن توصیف در برخی از نوشته ها باقی مانده است.
در دینکرت درباره ی شوند این که فریدون، ضحاک را نکشت و دربند کرد؛ چنین آمده است: «درباره ی چیرگی فریدون بر ضحاک، برای میراندن ضحاک گرز بر شانه و دل و سر کوبیدن و نمردن ضحاک از آن ضربه و سپس به شمشیرزدن و به نخستین، دوین و سومین ضربه از تن ضحاک بس گونه خرفستر پدیدآمدن. گفتن دادار هرمزد به فریدون که او را مشکاف که ضحاک است؛ چون اگر وی را بشکافی، ضحاک این زمین را پر کند از مور گزنده و کژدم و چلپاسه و کشف و وزغ.»
در گزیده های زادسپرم(بخش 24) آمده است: «جزدهاک(= ضحاک)، همه کس به دادِ فَرشکَرد کرداری(= قانون بازسازی زندگی) بگروند و دهاک توبه ناکرده کشته شود.»
اَسَ بَنَ: نام یکی از خاندان های تورانی از قبیله ی «دانو» است که در آبان یشت(بند73) از «کَرَ» و «وَرَ» دو تن از بستگان بدین خاندان نام برده می شود.
اَسپِرِنَ: یک درهم
اَسپریس: (در پهلوی اَسپرِس) میدان اسب دوانی، میدان چوگان بازی.
اَسپریس: واحد اندازه گیری درازای راه بوده که با درازای (طول) میدان اسب دوانی برآورد می شده است. در ایران باستان، واحدهای اندازه گیری راه ها با فاصله های میدان اسب دوانی در پیوند بوده است. چنین می نماید که زمین اسپریس اندازه ی روشن و نامداری داشته است؛ چون در وندیداد(فرگرد2، بند 25) اهوره مزدا به جم فرمان می دهد که: «مردمان و جانوران را «وَر»ی بساز، هر یک از چهار برش به درازای اسپریسی.»
در گزارش پهلوی، درازای هر یک از برهای آن «وَر» دو «هاسَر» (= هاتَر) یعنی دو فرسنگ ذکر شده و بدین سان باید گفت که اسپریس زمینی به درازا (و شاید پهنا)ی دو فرسنگ بوده است. ولی برای هاسر اندازه های گوناگونی آورده اند. در بندهشن(بخش 14، بند 4) آمده است که هر هاسری بر زمین، درست به اندازه ی فرسنگی است و در جای دیگری از همین متن(بخش 16، بند 7) هاسر یک چهارم فرسنگ شمرده شده است. بهار به نقل از هنینگ می نویسد: «در اصل اوستایی خود، یک هاسر برابر درازای یک اسپریس بوده است که گمان می رود حدود 700 متر برآورده می شده است.»
واژه ی اسپریس در زبان ارمنی به صورت «آسپارِز» معمول است و بنابر حواشی ترجمه ی فارسی تاریخ ارمنستان افزون بر چم «میدان اسب دوانی»، چم واحد مسافت هم دارد که برابر با 230 متر است و گاه میان 1508 تا 266 متر نوسان دارد.

فرمول جادوئی کلمات


شاید برایتان جالب باشد که بدانید ایرانیان باستان،جزو اولین ملت هایی بودند که به جادوی کلمات پی بردند. آنها در یک روش درمانی به نام «مانترا پزشکی »جملاتی از کتاب مقدس زرتشتیان به نام گاتها را انتخاب کرده و برای بیمار می خواندند و به او می گفتند که او هم این جملات را تکرار کند. موسیقی درونی این جملات و تمنایی که در محتوا و نحوه ادا کردن این جملات بود و از همه مهم تر اعتقادی که ایرانیان باستان به مقدس بودن این جملات داشتند، باعث می شد که این «مانترا » ها واقعا شفادهنده باشند.

اشاره به ایرانیان باستان و مانترادرمانی شان به این خاطر بود که از همین اول مطلب توجه شما جلب شود به چیزهای پنهانی که پشت ظاهر کلمه وجود دارند و تاثیر کلمه را چند برابر می کنند. چیزهایی مثل لحن ادا کردن، فرهنگ و موقعیت گوینده و شنونده یک جمله.

کلمه های جادویی را چه کسانی به کار می برند؟

کسانی که به طور خاص از نفوذ کلامی استفاده می کنند، ویژگی های کلمات را به خوبی می شناسند. آنها می دانند

که:

برای ارتباط با دیگران اول باید بتوانند «گوش دهنده فعالی » باشند. شاید تصور شما از کسانی که نفوذ کلام بالایی دارند آدم هایی است که ژست گرفته اند و مرتب کلمات قصار می گویند. اما در واقع این طور نیست. آنها مخاطبان خودشان را در نظر می گیرند و به خوبی حرف های آنها را گوش می دهند و با انواع و اقسام ترفندها نشان می دهند که دارند گوش می کنند. مثلا جمله های طرف را جمع بندی می کنند و به او ارایه می دهند یا در مورد جمله های مبهم سوال می کنند

زبان بدن خودشان را فراموش نمی کنند. وقتی که یک نفر می خواهد با حرفش دیگران را تحت تاثیر قرار دهد، به طور مثال خودش را خم نمی کند و دست هایش را به هم نمی مالد. او ژست بدنی قاطعیت می گیرد. یعنی اینکه سرش را بالا می گیرد، مستقیم به چشم هایتان خیره می شود، از دست هایش برای توضیح کلماتش استفاده می کند و بدنش در زاویه 90 درجه با افق است.

مسوولیت حرف هایشان را می پذیرند. کسانی که درمیان مردم به نفوذ کلام مشهور شده اند یکشبه این مقام را به دست نیاورده اند. آنها همیشه پای حرف هایشان ایستاده اند.اگر درست بوده که چه بهتر؛ و اگر غلط بوده بهایش را پرداخته اند. به همین خاطر مردم وقتی که حرف کسانی که نفوذ کلامی دارند را می شنوند، بدون نگرانی قبولش می کنند. کسانی که به اصطلاح حرف هایشان باد هواست نباید توقع داشته باشند که با خواندن چند تا کتاب موفقیت،



یک روزه به نفوذ کلامی بالا دست پیدا کنند.

کلمات زیبا انتخاب می کنند. اصولا کسانی که نفوذ کلامی بالایی دارند، آدم های برون گرایی هستند و برون گراها دایره واژگانی وسیع تری از درون گرا ها دارند.آنها در ارتباط با آدم های دیگر، در ارتباط با کتاب ها و فیلم ها و ترانه ها، سنسورهای حساسی دارند. آنها ویژگی کلمات زیبا را می شناسند و می دانند که زیبایی یک جمله گاهی به منطقش می چربد و طرف مقابل را تحت تاثیر قرار می دهد.  ما آدم ها در درجه اول عاطفی هستیم و بعد عاقل. این را روانکاو ها باور دارند.

به لحن کلامشان توجه می کنند. کلا ما وقتی داریم به یک نفر گوش می دهیم، با دو طرف مغزمان این کار را انجام می دهیم. سمت چپ مغزمان محتوای کلمات را می گیرد و سمت راستش می رود سراغ لحن و موسیقی کلمه. سمت راست مغز است که می فهمد یک جمله خبری است یا سوالی. کسانی که نفوذ کلامی بالایی دارند از ویژگی های غیرمحتوایی یک جمله نهایت استفاده را می کنند. آنها یک لحن قاطعانه دارند. محکم کلماتشان را ادا می کنند و سعی می کنند کاری کنند که سمت راست مغزتان کاملا قاطعیت شما را بپذیرد.

چه کسانی زودتر جادو می شوند؟

جالب است بدانید که آدم های «تحت نفوذ کلمات » هم ویژگی خودشان را دارند. مثلا آنها در زندگی شان کمتر طعم موفقیت را چشیده اند یا لااقل خودشان این طور احساس می کنند و به همین خاطر دوست دارند دنباله روی دیگران باشند تا شاید از این طریق به نان و نوایی برسند. در ضمن کسانی که زودتر جادو می شوند، کسانی هستند که نیاز به تایید اجتماعی بالایی دارند. یعنی آنها کلا آدم های «تایید طلبی » هستند و به همین خاطر هر چه شما می گویید را گوش می دهند تا اجتماع پسندتر باشند.

دست آخر هم اینکه جالب است بدانید آدم های طبقه متوسط اجتماعی بیشتر تحت نفوذ اجتماعی قرار می گیرند. کسانی که طبقه اجتماعی بالایی دارند که فوقش این است که اینبار تایید نشوند، خودشان حرکت می کنند تا دیگران را دنبال خودشان بکشانند. کسانی هم که از طبقات پایین هستند چیزی ندارند که با تایید نشدن از دست بدهند. فقط طبقه متوسط است که مجبور است با دیگران همنوا شود تا نکند پایگاه نیم بند خود را از دست بدهد.

 8سخنرانی مشهور دنیا

میگویند ترسنا کترین حادثه بعد از مرگ برای بسیاری، سخنرانی در جلوی جمعیت است اما برای بعضی از افراد این ترس هیچ معنایی ندارد. در رای گیری های اینترنتی در مورد مشهورترین سخنرانی دنیا 8 سخنرانی زیر بیشترین رای را آورد هاند. البته شاید علت این مساله این بود که همه این سخنران یها به زبان انگلیسی انجام شد ه اند اما همه این 8 سخنرانی یک ویژگی مهم دیگر هم دارند. پشت هر کدام از این سخنران یها یک داستان وجود دارد.

مارتین لوترکینگ آزادیخواه آمریکایی با جمله معروف «من یک رویا در سر دارم »  بهترین سخنرانی دنیا را انجام داده است، تلاش برای برطرف کردن تبعیض نژادی در جامعه آمریکا هدف اصلی از این سخنرانی بود.

سخنرانی فرانکلین روزولت، رییس جمهور آمریکا در روز حمله ژاپنی ها به پرل هاربر و اعلام ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، بعد از انجام این سخنرانی، چرچیل که کشورش بریتانیا درگیر جنگ بود ادعا کرد خوشبخت ترین مرد روی زمین است.

سخنرانی مالکوم ایکس سیا هپوست مسلمان آمریکایی که به سخنرانی «رای یا گلوله » معروف شد. مالکوما یکس درا ین سخنران ی بارها بر مذهبش اسلام تاکید کرد و حزب جدید اسلامگرایش را معرفی کرد. لحن دوستانه و خودمانی او و اشارت به جایش به ا تفاقات محل سخنرانی باعث جذاب شدن خنرانی اش شد. بعدها ترور او توسط مخالفان این سخنرانی اش را معرو فتر کرد

جان اف فکندی، رییس جمهور آمریکا دو سخنرانی معروف دارد. یکی همان که میگوید: « نگویید کشورتان چه کاری برای شما میکند بگویید شما چه کاری میتوانید برای کشورتان انجام دهید » و دیگر سخنرانی که در زمان جنگ سرد در آلمان انجام داد. او با هوشمندی یک جمله جالب انتخاب کرد تا مخاطبانش را تحت تاثیر قرار دهد، اما یک اشتباه ساده در ترجمه به آلمانی سخنرانی او را معروف کرد.

او قرار بود به زبان آلمانی بگوید: «من یک برلینی ام » اما یک اشتباه کوچک باعث شد تا او بگوید: «من یک پیراشکی دونات ام. »

سخنرانی وینستون چرچیل در مجلس عوام انگلیس در آخرین سال های جنگ جهانی دوم. او با حرارت فریاد می زد «باید روی ساحل با آنها بجنگیم » بعد از این سخنرانی نقشه حمله به سواحل فرانسه و نیروهای آلمان توسط متفقین انجام شد.

سخنرانی مارک تواین نویسنده و طنزپرداز آمریکایی. با عنوان «روستای وحشی من! » سخنرانی طنزآمیز او راجع به جزایر هاوایی و هونولولو به قدری معروف شد که در همان چند روز اول بیش از 100 بارپخش شود و الان نیز به عنوان یک الگوی سخنرانی طنزآمیز در دانشگا ه ها تدریس شود.

سخنرانیا لنور روزولت رییس جمهور آمریکا در سازمان ملل در مورد پذیرفتن قوانین حقوق بشر توسط آمریکا هم جز سخنران یهای برتر دنیا قرار گرفته است

آبراهام لینکلن، رییس جمهوری آمریکا، سخنرانی گتسبورگ در سال  1863  این قدیمی ترین سخنرانی در لیست مشهورهای دنیاست و یکی از تاثیرگذارترین آنها به حساب می آید. آبراهام لینکلن در جریان جنگ داخلی آمریکا در کنار بنای یادبود کشته شدگان نبرد گتسبورگ با این سخنرانی باعث تغییر جنگ شد. نکته جالب اینکه این سخنرانی فقط 2 دقیقه طول کشیده است

سیر تکامل زبان


 زبان

 زبان اولین همزاد فکری انسان خرد ورز است بهمین لحاظ زبان را بعنوان سر آغاز تلالوی تمدن بشر که یکی از ابداعات « هنری» کودکی آدمیزاد است به حیث اولین و اساسیترین عنصر متشکله فرهنگ نامیده اند. پیش از آنکه به تشریح آرای زبانشناسان بپردازیم میخواهم از حنجره هگل بشنوم که در باب زبان میگوید: «زبان وسیله خود آگاهی و پیش افتادن تجربه انسان از فوریت حسی زمان و مکان است.» و ادامه میدهد:« زبان کار و کنش متقابل جنبه های اصلی فرایند خود شکل دهنده انسانها در جامعه یا فرایند تکامل فرهنگ انسانی هستند» وقتی هابر ماس فیلسوف قرن 21 م میگوید که « زبان و کار کهن سالتر از انسان و جامعه» هستند در واقع خواسته است که نقش کار وزبان را در تشکل فکری انسان تاکید نماید. زبان گفتار و زبان مکتوبی که امروز بشریت در اختیار دارد و با آن مشکلات اجتماعی خود را حل میکند داستان بسیار قدیمی و شگفت انگیزی دارد به گواهی تاریخ انسانهای اولیه پس از تمرین چیغ های گنگکه به درازای { صد ها و هزاران } سال طول کشید به ابداع واژه و ساختن جمله تکامل کردند. البته بحث واژه با کلمه به جای خود همچنان یک بحث فلسفی است که مکث روی آن در این مختصر نمیگنجد و از سویی نیز بحث ما بیشترینه در زبانشناسی است که درینجا به آن بطور گریزان خواهیم پرداخت. دانشی که زبان را از لحاظ تاریخی و از لحاظ تحول الفاظ و معانی و ساخت نحوی مطالعه و بررسی میکند در کل زبانشناسی نام دارد. زبانشناسی در جمع علوم اجتماعی علم تازه ایست و از آغاز قرن نزدهم بشکل زبانشناسی تطبیقی و زبان شناسی تاریخی عرض اندام کرده است. زبانشناسی تطبیقی رابطه بین زبانها را مورد مطالعه قرار میدهد مثلآ روشن میکند که چرا در زبان دری و هالندی یک واژه را از لحاظ تلفظ و معنی مشترک بکار میبرند{ دختر در فارسی وdochter در هالندی} و بهمین سان زبانشناسی تاریخی به کشف قوانین یا کشف علت و معلول تحول و تبدیل یعنی تکامل زبان را از پیدایی تا امروز مورد پژوهش قرار میدهد و این تلاش را به این لحاظ علم « تاریخ زبان» میگویند. تحول زبان به این معناست که یک واژه یا به لحاظ معنی یا به لحاظ لفظ دگرگون میگردد مثلآ در زبان اوستایی کلمه « بگ» به اهورای مزدا اطلاق میگردید پسانها این کلمه به اشکال مختلفه در واژه « خدا» تحول کرد و بقول ویل دورانت و داکتر مسعود انصاری هر واژه منجمله واژه خدا از دوران فتشیسم و انیمیسم تا عصر یکتار پرستی در فرهنک بومی اقوام تغییرات شگفتیزی را پذیرا شده است. بهمینطور هزاران واژه دیگر مطابق جریان شتابناک زندگی منقرض متروک و برخی نیز متحول و قسمتی نیز تازه ونو بوجود میایند.

حالا بپای زبانشناسی معاصر بنشینیم که زبان را بطور علمی چگونه تعریف میکنند: « هرگونه نشانه ای که به وسیله آن موجود زنده ای بتواند حالات یا معانی موجود در ذهن خود را به ذهن موجود زنده دیگر اتنقال دهد زبان خوانده میشود» انسان پیش از اینکه کاخ عظیم واژگانی را بنا نهد افهام و تفهیم خود را بوسیله « نشانه ها» ی قرار دادی انجام میداد. مثلا بلند کردن یک شاخه از مسافه دور یک جمله معنا را افاده میکرد یعنی« حیوانات برای شکار آماده هستند» بلند کردن شاخه همان نشانه ای است که یک مترصد مقصد خود را برای دیگران انتقال میدهد. این نشانه میتواند یک شی باشد یا یک جیغ گنگ یا یک واژه یا واژه ها. یک مثال درباره زبانشناسی: در فن سیاسی مخفی در کشور های جهان سومی اکثرآ اتفاق می افتد که دونفر اعضای یک سازمان بوسیله یک علامت{ نشانه} قبلآ تعین شده با هم معرفی شوند مثلآ شخص الف با شخص ب در زمان و مکان معین قرار ملاقات دارد شخص الف باید قلم خود کار سرخ را بدست چپ خود بگیرد و معنای آن:

 1- آری من همان شخص یعنی الف هستم.

2- امنیت برقرار است.

 پس دیده شده که مخاطب از علامت قلم سرخ و دست چپ دوجمله معنادار را در ذهن خود جذب کرد همانگونه که شخص الف این اندیشه ها را بوسیله نشانه در ذهن دیگری انتقال داد پس یک شی نیز میتواند بطور محدود و استثنایی نقش علامت و نشانه را در انتقال معانی از ذهنی به ذهن دیگر بازی کند. محدود بخاطری میگوییم که در عصر ما به ندرت اتفاق می افتد که از « زبان دیدنی» استفاده متداول صورت گیرد در حالیکه در مراحل آغازین جامعه بشری از این زبان استفاده فراوان صورت میگرفت. چون هنوز انسان به سطح ابداع « کلمه» نرسیده بود. وقتی گستره زبان را مد نظر بگیریم به این تعریف زبانشناسان خود را موافق میابیم: « زبان مجموعه از نشانه ها یا دلالتهای وضعی است که از روی قصد میان افراد بشر برای القاء اندیشه یا فرمان یا خبری از ذهنی به ذهن دیگر به کار برود.» زبان در طول تاریخ انواع و اشکال گوناگون داشته است مثل زبان دیدنی، زبان اشاری، زبان شنیدنی مثالی که در بالا در مورد قلم سرخ داده شد نمونه ای از زبان دیدنی است. و زبانی که امروز بوسیله تکلم و با افاده واژه ها و جملات بیان میگردد از جمله زبان شنیدنی است و زبان گنگه ها از جمله زبان اشاری است . وقتی در عرف میگوپیم « زبان یعنی وسیله افهام و تفهیم» در واقع بیشتر بزبانی شنیدنی توجه داشته ایم در حالیکه هر قراردی را میتوان جلوه زبان نامید. امروز اصطلاح زبان چه در عرف و چه در زبانشناسی عبارت است از « بیان معانی و ارتباط میان اذهان بوسیله گفتن و شنیدن» فراموش نکنیم که زبان دیدنی یا زبان اشاری هم اکنون میان بعضی از اقوام وملل بومی هنوز معمول است و زبان اشاری نیز علمی و نظامیافته و بسیار غنی شده است. این زبان با استفاده ار حرکات دست و اندام مفاهیم و معانی را تمثیل میکند.همینکه ما در جریان صحبت از حرکات شانه گردن و دست و دهن استفاده میکنیم در واقع با استعمال زبان دیدنی میخواهیم زبان گفتاری یعنی شنیدنی خود را تکمیل نماپیم.{ برای رد کردن یک مسله سر را می جنبانیم } بلند کردن دو کلک و ترسیم حرف ٧ علامت و نشانه پیروزی است و این حرکت امروز به زبان دیدنی جهانی تبدیل شده است. هر جا که علامت و نشانه ای برای بیان یک معنی مطرح باشدما با زبان سر و کار داریم تمامی علامات ترافیکی در واقع یک « زبان دیدنی» است هر علامت یک مفهوم را یعنی یک فرمان ترافیکی را به ذهن راننده یا بیننده انتقال میدهد. و در شعر باز هم زبان گفتاری با زبان هنر کلامی تفاوت دارد در شعر با زبان استعاری یعنی دلالتی و اشارتی بگونه ای دیگر سر و کار داریم که خود بحثی است دراز آهنگ.

به آواز شاملو گوش کنیم که میگوید:

... یک شاخه

درسیاهی جنگل

بسوی دور فریاد میکشد

 در ین شعر یک شاخه به یک انسان دلالت دارد و سیاهی جنگل اشاره به استبداد میکند و نور یعنی فریاد آگاه به آزادی. دیده میشود که اشیای دیدنی در شعر وسیله ایست برای انتقال معانی دیگر. پس در شعر نیز با زبان ویژه تر سر و کار داریم. یعنی زبان اشیاء. از لحاظ تاریخی زبان کتبی یا نوشتاری بعد از سپری شدن هزاران سال از روی زبان گفتاری یا شفاهی بوجود آمده است. گفتیم که در ابتدا شی و صورت گنگ نقش کلمه را ادا میکرد و تا اینکه حنجره انسان در جریان کار و پراتیک اجتماعی تکامل کرد و سر انجام انسان به ابداع واژه ها نایل شد. واژه، اولین خلاقیت فکری آدمیست.

 قدیمی ترین زبان کتبی با پیدایش الفبای سومری در بین النهرین،حدود 3500 سال قبل از میلاد،زبان نوشتاری بشر را اعلام کرد. و بعد از خط میخی سومری،دومین رسم الخط،الفبای هیرو گلیف است که قریب(3000) سال قبل از میلاد بمثابه دومین رسم الخط و الفبای شگفت در مصر باستان خلق گردید؛این الفبا در آغاز بشکل تصویری به انتقال معانی میپرداخت.  پسانها این علامات تحول و تکامل کرد و جای تصویر ها را اشارات و کنایات کوچکتر گرفت تا اینکه جای تصویر و اشاره را « واژه ها» اشغال کرد. جالب است وقتی که رئیس یک قبیله سرخپوست امریکا برای رئیس جمهور امریکا در کاخ سفید یک نامه فرستاد،نامه اش با زبان دیدنی و تصویری آذین یافته بود. در نامه تصویر یک خانه سفید با یک انسان سفید و روبرویش پنج تا عقاب، که عقاب اول خود رئپس و جارتای دیگر لشکر رئیس .نامه این معنی را انتقال میداد که ما سرخپوستان که دارای زور نیز هستیم دست دوستی به رئیس سفید پوستان میدهیم... زبانهای قدیمی دیگر مثل زبان سانسگریت( حدود 1500سال قبل از میلاد) و زبان اویستایی است که حدود 700 سال قبل از میلاد در ام البلاد آریانا یعنی بلخ باستان بوجود آمده است. و بهمینطور زبان لاتین که بزرگترین آقار فلسفی،ادبی و سیاسی یونان از 900 سال قبل از میلاد ذریعۀ آن بنگارش در آمد. و آثار نوابغ یونانی که تا عهد رنسانس یعنی در تمام طول قرون وسطی سر مشق تعبدی رهروان راه فرهنگ بود.

زبانشناسی بمثابه یک علم در مورد تاریخ زبانها از روی اسناد و مدارک سخن میزند قدامت کتبی زبانها را از روی سنگ نوشته ها و سکه های خط دار، مهر ها و غیره چیز ها بکمک باستانشناسی ضبط و ثبت میکنند. ورواج زبانهای صرفآ شفاهی را از روی زبانها مکتوب تخمین میزنند. حالا ببینیم که در قدیمترین کتاب مقدس دینی { تورات} که حدود 1400 سال قبل از میلاد بنگارش آمده است، در باره پیدایی جامعه و زبان و تنوع آن چنین آغاز میابد:« اینها هستند نسل سام و حام و یافث، پسران نوح که بعد از طوفان متولد شدند... در دنیا پخش شدند و ملل گوناگون را بوجود آوردند» در باره تفرق زبان از قصه برج بابل شروع میکند: « در آن روزگار همه مردم جهان به یک زبان سخن میگفتند؛جمعیت دنیا رفته رفته زیاد میشد و مردم بطرف شرق کوچ میکردند.آنها سر انجام بدشتی وسیع و پهناور در بابل رسیدند و در آنجا سکنی گزیدند. مردمی که درآنجا میزیستند با هم مشورت کرده؛گفتند: « بیایید شهر بزرگ بنا کنیم و برج بلند در آن بسازیم که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خود پیدا کنیم. بنای این شهر و برج مانع پراگندگی ما خواهد شد» برای بنای شهر و برج خشت ته تهیه نمودند. ازین خشتها بجای سنگ و از قیر بجای گچ استفاده کردند . اما هنگامی که خداوند به شهر و برجی که در حال بنا شدن بود نظر انداخت، و گفت: « زبان همه مردم یکی است و متحد شده ،این کار را شروع کرده اند،اگر اکنون ار کار آنها جلو گیری نکنم؛در آینده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد. پس زبان آنها را تغییر خواهیم داد تا سخن یکدیگر را نفهمند» این اختلاف زبان موجب شد که آنها از بنای شهر دست بردارند و به این ترتیب خداوند ایشانرا روی زمین پراگنده ساخت. از این سبب آنجا را بابل { یعنی« اختلاف«} نامیدند؛چون در آنجا بود که خداوند در زبان آنها اختلاف ایجاد کرد و ایشان را روی زمین پراگنده ساخت» و انجیل یوحینا اینگونه آغاز میگردد: « در ازل ؛پیش از آنکه چیزی پدید آید؛ « کلمه» وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بود؛ و خود او خداست.» و افلاطون نیز هزار سال بعد از تورات و حدود پنجصد سال پیش از انجیل گفته بود: « ایده مطلق پیش از خلق جهان مادی نخست جهان مجردات یعنی مثل { کلمات} را آفرید و بعدآ کائینات خلق شد» در قرآن نیز به خلق واژه بوسیله خدا اشاره گردیده است. و مولوی بلخی شاید همین نکته یعنی اختلاف بین نامگرایان و واقعگرایان را مد نظر داشت که بی پروا سرود:

نام فروردین نیارد گل بباغ

شب نگردد روشن از ذکر جراغ

تا قیامت صوفی ار می میکند

تا ننوشد باده مستی کی کند

بهر صورت این بحث بسیار بغرنج و تاریخی است. اینکه زبان و کلمات را خداوند برای انسان { بابای آدم و حوا و بعدآ به اولاده نوح} ارزانی کرده است و یا اینکه انسان خودش در اثر کار و نیاز های اجتماعی به اختراع آن دست یافته است؛ { مثل افلاطون و صور ارسطو آغاز گران فلسفی این بحث اند } هنوز هم با وجود اثبات های علمی؛ دور طرز تفکر به ارایه نظر مشغولند:

 1- نظریه دینی و ایده گرا

2- نظریه علمی زبانشناسیک

علاقمندان و پژوهشگران جوان افغان میتوانند با مراجعه به آثار دینی و آثار زبانشناسان به کشف رابطه انسان و زبان نایل گردند. با تشریح نظریه های گوناگون به این اندیشه و باور واحد رسیدیم که « زبان ابزار یست برای تامین ارتباطات اجتماعی» بوسیله زبان که مجموعه کلمات است. تجربه و آگاهی و دریافتهای خود را برای دیگران انتقال میدهیم و همین و بس. اما وقتی از زبان بحث میکنیم حیف است که نگوییم وظیفه زبان تامین امیال طبقاتی و برتری خواهی گروهی نبوده و نیست. این خرد ستیزان و دژخیمان است که از زبان وسیله ای برای مقاصد سیاسی و طبقاتی و تباری خود میسازند و میخواهند از زبان بالاتر از ظرفیت و امکاناتش بطور ناروا کار بکشندو در خطۀ کثیر زبان دامن زدن به اختلافات زبانی یا بمعنای ادارک غیر علمی است یا منفعت جویی شخصی و گروهی و قبیلوی که در ملک ما هر دو عامل ادغام یافته است. در میان هر ملتی تنوع اقوام و زبانها وجود دارد و هر کدام سیر تکاکل و شگوفایی خود را در مسیرت زمان طی میکند. هیچ زبانی را نمیتوان پست و حقیر شمرد، هر زبان که تا وقتی جماعتی از آدمها با آن سر و کار دارند؛ زبان زنده و جز فرهنگ است. و هر گاه زبانی متروک و منقرض میگردد بازهم جزیی از میراث های باستانی فرهنگی بشمار میرود. مثلا زبان اویستایی که نیاکان زبانهای موجود کشور ماست، دیریست که جایش را به زبانهای متکاملتر و غنی تر امروزین داده است. ولی ما تا هنوز به آن میبالیم که مردم آرینه ویجه رسم الخطی داشتند و زبان شفاهی را به زبان کتبی تبدیل کردند. و بوسیله زبان خود کلام موزون{ شعر ابتدایی} را در سیمای « گاتها» به فرهنگ جامعه بشری تقدیم نمودند. یکی از ویژه گیهای زبان اینست که سخاوتمندانه در خدمت تمامی طبقات و گروه های انسانی قرار میگیرد. زبان هویت طبقاتی ندارد شاه و گدا و دهقان و ارباب میتوانند بیک زبان تکلم نمایند. زبان ذاتآ انگیزه نفاق و شورشگری را در خود ندارد. زبان اجزای ایدیولوژی نیست. زبان نشانه از خود آگاهی فرهنگی یک ملت است و تاثیر آن در اعماق روح انسانها آنقدر عمیق و دیر پاست که به سادگی حتی بوسیله استعمار فرهنگی مسخ نمیگردد. مثلآ جمهوریهای آسیای میانه پس از هفتاد سال( روسی سازی زبانهای ملی) بار دگر از زیر خاکستر ها قوغ میزند و زبانهای تاجکی، ازبکی، ترکمنی، قرغزی و قزاقی.... در مزرعۀ فرهنگهای ملی میرویند یا بنا به تعبیری ناسیونالیزم زبانی جای انتر ناسیونالیزم منطقوی را میگیرد. از لحاظ جامعه شناسی تمام زبانهایکه در یک جامعه در کنار هم میدرخشند و چون دسته ای از گلهای رنگارنگ در گلدان کشور طراوت، می افشانند؛ اجزای یک فرهنگ را تشکیل میدهند و به همین خاطر به تمام زبانها اطلاق ملی میگردد. البته مقوله« ملی» در مظاهر گوناگون فرهنگی و اجتماعی از لحاظ مقوله شناسی و تاریخ و جامعه شناسی مفهوم نسبی ودر حال تکوین و تکامل است. در هر برش تاریخ محتوای ویژه ای را افاده میکند. و اما در کشور های کثیر الملیت و چندین زبانه بتمام زبانهای باید ملی گفت و نمیتوان از میان هشت زبان یک زبان را ملی نامید و بقیه را غیر ملی . مثلآ در افغانستان زبانهای پشتو، دری، اوزبکی،ترگمنی،پشه یی، بلوچی نورستانی.... عملآ در برشهای تبدار زمان در کنار هم زیسته اند بمثابه نه فقط « زبان» بل بالاتر از آن مشکلات ارتباط ذهنی و اجتماعی ملیتها را حل کرده اند . حالا وقتی پادشاهی یا حزبی میاید و میگوید:» در میان زبانهای موجود در افغانستان فقط یک زبان ملی است» در واقع مقوله « ملی» را تا سطح انحصار قبیلوی پاپین آورده است.

اگر کسی  اینگونه استدلال کند، چون همه مردم افغانستان زبان دری را بلد اند بنآ زبان دری زبان ملی است. و چون گویا تمام آثار علمی و ادبی طی هزار سال به دری نگاشته شده است، دری زبان غنی است وپس زبان ملی  میباشد. عجب است نمیدانم چرا به همان صداقتی که ترک تباران و بخشی از پشتون تباران از مراحل پسین قرن دهم تا سده های معاصر با زبان دری خشونت نکرده اند ولی « نحبگان» مدرن بی آنکه از صبر و « علمیت» نیاکان درس گرفته باشند این یکی ساز« ملی شدن» زبان پشتو را به هر قیمت مینوازد ، آندیگری به نغمۀ شاعرانۀ « ملی شدن» زبان دری دل خوش میکند و سومی نیز  از ملی شدن زبان دیگر!!! این غزعبلات را برای مردم جنگزده تیوریزه کردن بمعنای دور شدن از حرکت های مترقی و انسانگرایانه است، بنمایۀ این استدلال از ناسیونالیزم مابی خورده بورژوازی آب میخورد چون با ملی خواندن زبان دری یا پشتو یا... ضمن بر افروختن نفاق، سائر زبانها را نیز توهین کرده ایم.در زیر کاسۀ این حرفها نیم کاسۀ خود مرکز بینی نخبه گرایانه پنهان است که حق « ارشدیت» خود را به « یک کاسه خون» میفروشد. نخبگان باید به حال بیایند که اگر قدامت مطرح باشد باید زبانها پشه یی و نورستانی که از قدیمی ترین زبانها محترم کشور ماست در چنه بازی های فراموش نگردد!؟.

امروز در جامعه بشری حدود پنج ملیارد انسان زندگی میکند و زبانهای زنده و مروج عالم را 2796 زبان تخمین کرده اند و اما بگواهی تاریخ در سالهای پیشین و قدیمی تر تعداد زبانها بیشتر از این بوده است. زبان عربی ، زبان انگلیسی، زبان فرانسوی، زبان اسپانیایی و پرتگالی در قاره های امریکا، استرالیا، افریقا و آسیا جای زبانهای بیشماری بومی را اشغال کرده اند. مگر جامعه بشری در ین عصر جهانی شدن ها بسوی واحد شدن زبان روان نیست؟

دانش و تکنالوجی بشر آنقدر تندآسا در حال تکامل است که زبانهای بومی توان تعقیب این همه تحولات را ندارند، حتا چین و جاپان در صدور کالا و مارک کالا های خود مجبور اند از زبان فراگیر انگلیسی استفاده ببرند.

فراموش نکنیم که زبان مانند سایر اجزای فرهنگ، مانند سنگ سنگین دچار  درجا زدگی نمیشود هر وقتی که نتواند خود را با کاروان ترقی و تکامل همگام سازد، آهسته، آهسته میمیرد. حالا ما در قرن یازدهم میلادی قرار نداریم که تمام اختراعات و اکتشافات جامعه بشری به ده ها تا نمیرسید. اکنون در قرن 21 قرار داریم، قرن که بازی با ستارگان و تسخیر مریخ نام گرفته و بحق قرنی خواهد بود که پُر شمار ترین اختراعات و اکتشافات علمی و تکنالوژیک عرضه خواهد داشت.

« غبار » در مقدمه تاریخ سترگ خود تمام زبانها مروج در افغانستان را ملی میخواند، وقتی که در قرن سیزدهم مغول آمد و قرنی پائید فقط به تعداد انگشتان کلمات مغولی را جذب کردیم مانند آقا، یاغی، حشر، کشیک، قشون، که تا هنوز در زبان دری و سایر زبانها استعمال میگردد و بهمین طور لغت چای که چینایی است از طریق تاجران در فرهنگ ما جذب شد و تا هنوز زنده ماند و با تسلط دیر پای ترک زبانها در کشور ما فقط چند واژه ترکی را جذب کردیم که تا هنوز زنده و مروج مانده است مثل: قراول. شاید هیچ فکر نکرده باشیم که کلمه تنباکو مال بومیان اصیل امریکایی است.

اگر زبانهای ملی افغاستان را که حد اقل هزار سال به رسم الخط کنونی قدامت دارند، در نظر بگیریم شاید در 1000 سال بدون کلمات عربی صد واژۀ ماندگار در زبانهای ما جذب نشده باشد. و اگر در مرحله ای آمده { کرنیل، جرنیل، صوبه دار} در مرحلۀ دیگر متروک گردیده است. و اما درین صد سال اخیر آنقدر کلمات خارجی وارد زبانهای ما گردید است که تعداد آن از شمارش خارج است و اصلآ نمیتوانیم معادل آنها را وضع نمائیم. آیا کسی میتواند معادل واژه های : گمرک، بانک، کمیسیون، کابینه، هوتل، رستورانت، بودجه، آرشیو، کنفرانس، سیمینار،  پُست ... وضع کند . این کلمات و صد ها واژه علمی تخنیکی دیگر آنقدر در خون زبانهای ما جریان یافته که دیگر ما با این کلمات احساس بیگانگی نمیکنیم و با روحیۀ ادعای« مالکیت» خودی به پیشواز پذیرش« کلمات» صندوق جادویی{ کمپیوتر} میرویم و اکلیل واژگان نوین را برگردن فرهنگ زبانی خود میاوزیم.

گویا ما در پیشگاه جامعه بشری خجل نیستیم و بقول زنده یاد غبار« دیروز برای جهان فرهنگ میدادیم و امروز وامهای خود را جمع میکنیم». فرهنگ متعالی جامعه بشری از طریق جذب عناصر بالندۀ فرهنگهای ملی بوجود میاید. که تداخل واژه ها در زبانهای گوناگون نیز اگر مسخ فرهنگی جبری درکار نباشد، گامی است بسوی بالندگی و دویدنی است بسوی تسخیر راز های ناگشودۀ طبیعت و اجتماع.

واما هر جایکه زور عمل کند در برابرش مقاومت سر بالا میکند. زمانیکه عرب با هجوم خود زبان رسمی و درباری را عربی ساخت منشیان و ادیبان قد بر افراشتند و در سچه سازی زبانهای ملی افغانستان در دوره های گوناگون اقدام ورزیدند. ناله فردوسی پس از هزار سال هنوز در گوش ما زمزمه میخواند:

بسی رنج بردم در ین سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

ویا:

بفرمود تا پارسی و دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

بهمین منوال در قرن چهاردهم وزیر فاضل و دلسوز کشور امیر علیشیر نوایی، ادبیات ازبکی را در شعر و نثر سچه کرد و تکامل بخشید، چنانچه در قرن شانزدهم و هفدهم بایزید روشان و ملا درویزه ننگرهاری نثر پشتو را شگوفا ساختند و بدنبال آن شاعران بزرگی چون خوشحال خان ختک، رحمان بابا، حمید ماشوخیل، کاظم شیدا... ثابت ساختند که هر زبانی ظرفیت و قدرت بالندگی و تکامل را داراست مشروط بر اینکه سلاطین نادان بگذارند که زبانهای ملی کشور با جذب و تداخل واژگانی در کنارهم شگوفا گردند.

خوشحال ختک وایی:

لاتر اوسه یی ماغزه په کرار نه دی

چاچی ما سره وهلی سر په سنگ دی

اویا:

زه خوشحال کم زوری نه یم چی په دار کرم

په دگر ناری وهم چی خوله یی راکره

حمزه بابا:

اطاعت د اولامر خکه نه کرم

خلیفه دزمانی په زره کافر دی

بیائید تمام زبانهای کشور خود را نه از روی حس و عاطفه بل بر شالودۀ منطق تاریخ  احترام بگذاریم و در اره شگوفایی آنها اقدام نمائیم. شاید اولین بار در زمان امان الله خان این شاه مترقی افغان بود که بر چار گوشۀ بانک نوت به چهار زبان{ پشتو، دری، اوزبکی، اردو} نوشته شده بود: پنجاه، پنخوس، پچاس، واللی ، که این حرکت در آنزمان گامی بود بسوی وحدت ملی و از سوی هم نشان میداد که همه زبانها موجود ملی اند .

واما زبان رسمی چیست؟

زبان رسمی در میان تنوع زبانها در یک کشور  بزبانی اطلاق میگردد که « همه مکاتیب و دفاتر بدان مرتب باشد، شاعران به آن شعر بگویند و دانشمندان و مورخین به آن آثار بیافرینند» یعنی زبان رسمی همان زبان اداری، ادبی و مبادلاتی است. مثلآ زبان دری در افغانستان از دوران طاهریان تا امروز حدود یکهزار و دوصد سال در دربار شاهان، معاملات تجارتی و شهری، تاریخ نویسی و آفرینش شعر... زبان رسمی بوده است. رسمی بودن بمعنای ساده ترین راه حل مشکلات فرهنگی، زمینه ایست برای خلاقیت فرهنگی عامه.

شاعران و نویسندگان و دانشمندان ملیت های پشتون، تاجک، اوزبک، هزاره، بلوچ وغیره بی آنکه ذره ای از تعصب در روح شان جوشیده باشد، آثار گرانبهای شانرا بخاطر فرهنگ ملی کشور به زبان دری خلق کرده اند. زبان  دری که امروز با نامهای حنظله، فردوسی، مولوی، خیام، گنجوی، ابن سینا، البیرونی، بیهقی، نوایی...کاتب، طرزی، مستغنی، غبار، فرهنگ، پژواک، خلیلی، واصف باختری ، استاد جاوید...گره خورده است. در سطح فرهنگ جهانی چهرۀ فرهنگ افغانستان را می نمایاند نه فرهنگ یک ملیت معین را.

در کشور های دیگر نیز خلاقیت فرهنگی بوسیلۀ یک زبان واحد و رسمی جریان یافته است و همان زبان در میان  انبوه زبانهای بومی دیگر، فرهنگ ملی کشور شان را نمایش داده است. رسمیت یافتنن زبان به گواهی تاریخ، به گزینش آزادانه و آگاه دیوانسالاران، فلاسفه، دانشمندان و هنر مندان تعلق داشته نه به فرمان و شمشیر.

نقل از:http://www.zendagi.com