راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

راهرو عشق

راهرو عشق کویراست، که دریا بودنش را به آفتاب بخشید،آفتاب هم گرمی اش را نمی تواندبه همه نبخشد!

دریای نور و کوه نور

دریای نور" همتای نام‌آور "کوه نور" است که هر دوی این جواهرها، از کهن‌ترین جواهرات جهان هستند. رنگ این الماس صورتی است و یکی از بزرگ‌ترین الماس های ...
شناخته شده‌ی جهان است. در استوره‌های ایرانی آمده است که این الماس بر دسته‌ی شمشیر افراسیاب تورانی (آریایی‌های برون مرزی) جای داشت که رستم دستان، پهلوان نام‌آور ایرانی آن را در جنگ با تورانیان به دست آورد. در پی یورش امیر تیمور به غارت رفت و به دست محمدشاه هندی رسید. این المان و همتای دیگرش یعنی کوه نور به دست نادرشاه افشار شاه ایران، پس از جنگ با هند به در سال 1739 به ایران بازگشت.
دریای نور، به نوه‌ی نادرشاه یعنی شاه‌رخ میرزا افتاد و سپس به دست امیر علم خان خزیمه و محمد حسن خان قاجار و لطفعلی خان زند و سرانجام آغا محمدخان قاجار افتاد. ناصرالدین شاه بر این باور بود که این گوهر یکی از گوهرهای تارج کورش بزرگ بوده است. در زمان وی یک تاج و نشان شیر و خورشید به این گوهر افزوده شد. در زمان محمدعلی شاه و هنگام شکست وی از مشروطه خواهان این گوهر را به سفارت روسیه بردند که خوشبختانه به کوشش مشروطه خواهان بازپس گرفته شد و هم اکنون در موزه ی بانک مرکزی در تهران جای دارد.

منبع: ‬http://ariapars.persianblog.ir/post/311

«حاضر جوابی فرهاد خسرو را»

«حاضر جوابی فرهاد خسرو را» از نظامی شاعر پارسی‌گو

درآوردندش از در، چون یکی کوه/دل و جانی به زیر کوه اندوه
ملک فرمود تا بنواختندش/به هر گامی نثاری ساختندش
به هر نکته که خسرو ساز می داد/جوابی هم به نکته باز میداد
نخستین بار گفتش ک...

ز کجایی؟/بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا ز صنعت در چه کوشند/بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی از ادب نیست/بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان/بگفت از دل تو میگوی من ازجان
بگفتاعشق شیرین برتو چون است/بگفت ازجان شیرین آن فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک/بگفت آن‌گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش/بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا رو صبوری کن درین درد/بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت او آن من شد زو مکن یاد/بگفت این کی کند، بیچاره فرهاد
چو عاجز گشت خسرو در جوابش/نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی/ندیدم کس بدین حاضر جوابی
آریا پارس

زندگی کنیم نه بردگی !



هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته،

همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

 

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت.

ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت،

به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید،

نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش…

 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.

روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

 

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

 

گفتم نه

 

گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟

گفتم: نه !

 

گفت: اصلا عاشق بودی؟

 

گفتم: نه

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، …… نه، ….. نمی دونم !!!

 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.

ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

 

 

 

 

 

حیف که من دیر فهمیدم الان هم که فهمیدم دیگه حال زندگی کردن ندارم

http://cheddan.persianblog.irبرگرفته