روزها گذشت و پرنده با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
پرنده گفت: " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو
همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه
محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی
در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:" ماری در
راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه
تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان پرنده کوچک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

مردم یزد قدیم فوق العاده پایبند به معتقدات مذهبی خود هستند از قدیم علایم تغصب خود را در کوبه یا حلقه های در نیز دخالت داده اند بر در خانه های یزد به خصوص تا چند دهی قبل دو کوبه نصب می شد یکی کوبه سنگین چکشی بود و دیگری کوبه سبک حلقوی.اگر مردی حلقه بر در میزد باید از کوبه چکشی استفاده می کرد و اگر زنی با اهل خانه کار داشت کوبه سبک حلقوی را به صدا در می آورد.از طرفی اهالی خانه با شنیدن صدای کوبه چکشی که از کوبه حلقوی کاملا ممتمایز بود می دانستند که مردی پشت در خانه ایستاده است و مرد خانه برای باز کردن در مراجعه میکردی اگر صدای کوبه حلقوی به گوش می رسید زن خانه برای باز کردن در دست به کار میشد.
هشتی خانه ها یا (کریاس):به صدای کوبه حالت اکو می دهد و اگر اهل خانه حتی در زیر زمین خان باشند (در فصل تابستان مردم یزد برای فرار از گرما به زیر زمین های خنکی که با بادگیر ها خنک تر می شود پناه میبرند و نیز صدای کوبه در را می شنوند.