
گرد آوری حمید رضا ترکمندی سایت زیباوب
http://zibaweb.com
راز نبوغ انشتین
لابد قبول
دارید که آلبرت اینشتین یکی از بزرگترین نوابغ عالم است. ولی آیا میدانید که
تحقیقات نشان دادهاند که اینشتین فردی بوده که در انجام امور بیشتر از سمت راست
مغز خود استفاده میکرده است؟
قویترین کامپیوتر دنیا درست در مابین گوشهای شما قرار دارد. این کامپیوتر که
ظرفیت آن یک میلیون بار بیشتر از قویترین کامپیوترهای موجود در دنیاست، همان مغز
خارقالعاده انسان است. خیلی جالب است که هنوز هیچ بشری قادر نشده تمامی ظرفیتهای
آن را کشف کند. بحث نیمکرههای مغزی و عملکرد آنان مسلما توجه بسیاری از شما را
بهخود معطوف کرده است. جالب است بدانید که اکثر نوابغ علمی بزرگ نظیر ونگوگ،
اینشتین و یا امیلیدیکینسن (شاعر معروف امریکایی) از سمتراست مغز خود بیشتر
استفاده میکردهاند.
اما یک سوِال خندهدار: آیا تابهحال از خود پرسیدهاید که هر فردی چند تا مغز
دارد؟ حتما میخندید و میگویید که خب معلوم است که یک مغز بیشتر ندارد. ولی حقیقت
این است که مغز توسط یک شیار از وسط به دو نیمکره چپ و راست تقسیم میشود و بهنظر
میرسد که هر کدام از آنها جهت انجام رفتارهای ویژهای اختصاصی شدهاند. مثلا
نیمکره چپ مغزی بیشتر جهت انجام اموری نظیر تکلم، ریاضیات و منطق فعال است، حال
آنکه نیمکره راست بیشتر به تصور و تجسمهای فضایی، تشخیص رنگ و چهره، تخیل و موسیقی
میپردازند. البته ذکر این موضوع به این معنا نیست که هر نیمکره فقط یک کار میکند
و نیمکره دیگر آن کار را انجام نمیدهد یا از آن چیزی نمیداند، بلکه بهدلیل آنکه
این دونیم کره بهتوسط یک باند ضخیم بهنام رابط مغزی که حاوی 200 تا 520 میلیون
رشته عصبی است با یکدیگر در ارتباطند و اطلاعات را ردوبدل میکنند، هر نیمکره از
کارکرد نیمکره دیگر آگاهی دارد.
لابد تاکنون با افرادی برخورد داشتهاید که معتقدند چهره اشخاص را هیچگاه فراموش
نمیکنند ولی در بخاطر سپردن اسم آنها مشکل دارند. این افراد در واقع جزو کسانی
هستند که مغز راستشان تواناییهای بیشتری دارد. آرتور کاستر در کتاب معروف خود
بهنام روح در ماشین، میل به جنگ و ویرانگری را ناشی از عدم رشد نیمهراست مغزی
میداند، همچنین طبق بررسیهای محققان، افرادی که فقط با مغز چپ خود فکر یا عمل
میکنند، بیش از سایرین بیمار شده و مستعد آسیب و انجام اشتباه در زندگی خود هستند
و اصولا خیلی موفق نیستند. ولی در طرف مقابل، افرادی که با مغز راستشان فکر
میکنند،سالمتر بوده و کمتر مستعد آسیب هستند و اشتباهات کمتری در زندگی خود
مرتکب میشوند.در کل، 90 درصد مردم با سمت چپ مغز خود فکر میکنند در حالیکه فقط
10 درصد مردم از نیمکره راست مغزشان جهت تفکر استفاده میکنند. اکثر مردم تنها از
یک نیمه مغز خود استفاده میکنند و خیلی از طرف مقابل کار نمیکشند مگر در موارد
خاصی که نیاز به ارتباط بین دو نیمکره باشد که حتی در آن صورت نیز این ارتباط توام
با ضعف است. بررسیها نشان دادهاند که هرگاه نیمکره ضعیفتر مغزی ترغیب به همکاری
با نیمکره قویتر شود، افزایش فوقالعادهای در مجموع توانایی و کارآیی آنها حتی
تا حد 5 تا 10 برابر دیده میشود.
بهطور کلی، هر نیمکره مغزی دارای امواجی با فرکانسهای خاص خود است بهطوری که
فرکانس امواج مغزی در سمت چپ مغز در حدود 20 سیکل در ثانیه است در حالی که، فرکانس
امواج سمت راست در حدود 10 سیکل در ثانیه است (فرکانس آلفا.) این فرکانسها شبیه
به حالتی هستند که در امواج رادیویی وجود دارند. حتما همه میدانید که موج اف.ام
کیفیت بهتر و بسیار مطلوبتری نسبت به موج ای.ام داشته و صداهای زائد آن را ندارد.
در مورد امواج مغزی هم اینگونه تفسیر میشود که امواج فرکانس آلفا کیفیت و حالت
بهتری دارند. بهخصوص در افرادی که نیمکره حاوی امواج آلفا در آنها غالب است،این
امواج موجب میشوند که آن فرد زندگی سالمتری داشته و خوشحالتر و موفقتر باشد.
حال حتما این سوِال به ذهن شما میرسد که چگونه میتوان نیمکره مغزی غالب را تشخیص
داد؟ WWW.ZIBAWEB.COM
بهطور کلی این موضوع که کدام نیمکره مغزی در امر تکلم غالبتر است برای یک جراح
اعصاب بسیار مهم است تا قبل از انجام هرگونه جراحی مغزی،نیمکره غالب را تشخیص داده
و از آسیبرسانی به نواحی تکلمی جلوگیری کند.
یک راه تشخیص نیمکره غالب، انجام آزمونی است بهنام < وادا> در طی این تست، یک
داروی بیهوشکننده سریعالاثر بهنام سدیم آمیتال که نام دیگرش آموباربیتال است
بهداخل شاهرگ (شریان کاروتید) راست یا چپ تزریق میشود. شاهرگ سمت راست خون را به
نیمکره راست و شاهرگ سمت چپ خون را به نیمکره چپ مغزی میبرند. تزریق آموباربیتال
بهداخل رگ موجب بهخواب رفتن موقتی نیمکره مربوطه میشود. در این حالت، چنانچه
تواناییهای تکلمی فردی در نیمکره چپ غالب باشد، پس از تزریق آموباربیتال به شاهرگ
چپ و به خواب رفتن نیمکره چپ، این فرد دیگر قادر به تکلم نخواهد بود.
یک راه دیگر جهت بررسی قابلیتهای تکلمی مغزی،انجام تحریکات الکتریکی مغز است که
جراحان اعصاب آن را بر روی مغز باز انجام میدهند. در این روش با توجه به آنکه خود
مغز گیرنده درد نداشته و قادر به درک درد نیست،جراح مغز یک الکترود را در نواحی
مختلف مغز بیمار در حین جراحی قرار داده و از بیمار میخواهد تا چیزی را که حس
میکند و یا به آن فکر میکند را بیان کند. افرادی که سمت چپ مغزیشان برای تکلم
غالب است،در صورت تحریکات الکتریکی نقاط مختلف کورتکس (قشر) مغزی سمت چپ تکلمشان
دچار اختلال میشود. توجه داشته باشید که چنانچه فردی فقط از کارآیی یک طرف مغز خود
استفاده کند،این موضوع دلیل نارسایی و یا ناتوانی طرف دیگر نیست،بلکه شاید علت آن
این باشد که طرف دیگر مغزی تمرین کافی جهت استفاده و کارکرد مناسب را نداشته است.
شاید یکی از دلایل اینکه ما اغلب کمتر از سمت راست مغز خود استفاده میکنیم این
باشد که اکثر روشهای یادگیری و آموزشی جامعه که ما غالبا با آن سروکار داریم بر
روی تواناییهای سمت چپ مغز متمرکز شدهاند و متاسفانه، اغلب روشهای آموزشی مرسوم
در جامعه کمتر حاوی روشهایی هستند که موجب تقویت مغز راست میشوند. پس اگر خواهان
موفقیت هستید،سعی کنید که مغز راست خودتان را قوی کنید.
http://forum.shahriariha.com
***************************************
در باره ادیسون
آن روز بعد از ظهر ،ادیسون غرق در تفکر ناپدید شد .پدرکه نگران شده بود ،همه جا را به دنبال او گشت ، آگذر نزدیک خانه ،که یک بار نزدیک بود ادیسون در آن غرق شود ،آسیاب بزرگ شهر که ماشین های بخار پرسرو صدای آن همیشه توجه ادیسون را جلب می کرد،محوطه ساختمان الوارسازی پدر و سرانجام پدر او در حالی که روی حصیر های انباز پهلوی خانه دراز کشیده بود ،یافت .زیرا او ،لابه لای توده ای از تخم مرغ های شکسته و زرده های بیرون زده ،تعداد زیادی تخم مرغ سالم نیز دیده می شد!
ادیسون پسر کنجکاوی بود که در هر کاری سرک می کشید .او با دیدن چیزهای تازه ،به فکر فرو می رفت و با پرسش هایش مردم را به ستوه می آورد .سپس برای امتحان پاسخ هایی که شنیده بود ،آزمایش هایی ترتیب می داد .آن روز هم ادیسون در حال آزمایش گفته های مادرش بود .او از مادر پرسیده بود که چرا مرغ می خواهد تخم هایش را گرم کند .مادر باز هم پاسخ او را داده بود .ادیسون تصمیم گرفت در این باره آزمایش ترتیب دهد .نتیجه آزمایش او این شد که مرغ ها می توانند روی تخم ها بخوابند و جوجه بیاورند،اما آدم ها به دلایلی نمی توانند این کار را انجام دهند.
اما مدرسه از این شاگرد کنجکاو استقبال نکرد.مدیر مدرسه مانند همه معلمان آن زمان ،عیده داشت که دانش و معلومات را باید با خشونت به شاگردان آموخت .ادیسون زیاد سوال می کرد و همین موضوع معلم را بیشتر خشمگین می کرد.معلم پرسش های زیاد او را نشانه کند ذهنی اش می دانست !ادیسون بارها به خاطر پرسش های فراوانش تنبیه شد .سرانجام بدرفتاری معلم ،باعث شد ادیسون از مدرسه بگریزد و دیگر به آنجا باز نگردد.ادیسون را پس از آن به مدرسه دیگری فرستادند،اما او این مدرسه را نیز دوست نداشت و معمولا در کلاس درس حاضر نمی شد.به این ترتیب مادرش تصمیم گرفت خودش آموزش او را بر عهده بگیرد.www.zibaweb.com
در نه سالگی،مادر اولین کتاب علمی را به او داد.نام آن ،مکتب فلسفه طبیعی بود .این کتاب آزمایش های ساده ای را شرح می داد که خواننده در خانه نیز می توانست آنها را انجام دهد. زندگی ادیسون با خواندن این کتاب دگرگون شد.
او کتاب را با اشتیاق از ابتدا تا انتها خواند و همه آزمایش ها را انجام داد.سپس تصمیم گرفت آزمایشگاهی را برای خودش بسازد.او مقداری مواد شیمیایی خرید و خرده ریزه هایی از وسایل مانند سیم ،از اینجا و آنجا فراهم کرد و آزمایشگاهی در اتاق خوابش ترتیب داد.در آزامیش او باید موی دو گربه ها را به هم مالش می داد تا الکتریسته ساکن تولید می شد! او دم گربه را به سیمی بست ،اما تنها نتیجه ای که نصیبش شد ،مجروح شدن با پنجه گربه ها بود!
ادیسون در یکی دیگر از آزمایش هایش مقدار زیادی بی کربنات سدیم ( جوش شیرین ) به یکی از دوستانش خوراند تا گازی که در معده اش به وجود می آید ،او را مانند بالونی که از هوای سبک پر می شود ،به هوا بلند کند!
مادرش همیشه از او حمایت می کرد ، اما کمی بعد،خشمگین از متلاشی شدن وسایل خانه اصرار کرد که آزمایشگاهش به زیرزمین منتقل شود .سرو صدا و انفجارهای ناشی از آزمایش ها گاهی خانه را می لرزاند.
با برخاستن صدای انفجار،پدر ترکه ای برمی داشت تا پسر غیر عادی و یک دنده اش را تنبیه کند.
اما مادر او را آرام می کرد و به او اطمینان می داد که پسرشان دقیقا می داند چه می کند.حمایت های این مادر فهیم که در واقع بعد از تجربه ،تنها آموزگار ادیسون بود ،باعث شد او 1093 اختراع را در طول حیات خود به ثبت رساند .
مردم ادیسون را جادوگر می نامیدند،زیرا با دستهای جادویی خود ورق قلع را به صدا و نخ را به روشنایی تبدیل کرد .در واقع او از هر ماده ای برای تبدیل گذشته به آینده استفاده کرد که اکنون از آن ماست . WWW.ZIBAWEB.COM
برگرفته از کتاب : ادیسون در 90 دقیقه
**************************************
کودک فیلسوف
جناب آقای دکتر کندی ، قبل از هر چیز تقاضا دارم که شمه ای از پیشینه و تحصیلات خود را برای ما بیان بفرمایید.
رشته تحصیلی من در مقطع کارشناسی ارشد تعلیم و تربیت دوران کودکی بود و در دوره دکتری نیز در زمینه فلسفه آموزش فارغ التحصیل شدم .بدین معنی رشته آکادمیک من فلسفه نبود.علاقه من به فلسفه ارتباط بسیار نزدیکی با علاقه ام به کودکان و فهم آنها دارد، خصوصا رده سنی نوجوان.
آیا در این زمینه آثار و نوشته هایی نیز داشته اید؟
برخی از آثارم را منتشر کرده ام .بعضی از آنها درباره فلسفه برای کودکان و گروه بحث است.بعضی دیگر نیز در باب مساله ای است که ما از آن به عنوان فلسفه کودکی یاد می کنیم که تفکری دیگرگونه را در باب کودکان پایه ریزی می کند.این مساله به خوبی با مسائل فلسفی گره خورده است .به طوری که می توان درباره کودکان به نحو مجزا فکر کرد و سپس به طور اتوماتیک به این پرسش پرداخت که بزرگسالی چیست ؟
منظور شما از فلسفه برای کودکان چیست ؟آیا می توانید این مساله را به نحو شفاف تری بیان کنید؟
ما مشتاقیم که در این باره به عنوان بازنگری در فلسفه در این لحظه از تاریخ به نحو جهانی و عقلی بحث کنیم .به عنوان مثال وقتی تحولات جهانی می تواند مبانی تفکر انسان در باب این که : انسان کیست ؟ چه چیز ممکن و چه چیز ناممکن است ؟ را تغییر دهد، بر اساس این تغییر بنیادی که توسط تکنولوژی به وجود آمده است ،فلسفه برای کودکان تلاش می کند تا به گذشته و آینده تفکر بپردازد.
فلسفه بریا کودکان دانشی زنده و جمعی است .بنابراین نخستین حیث تفاوت آن برای فلسفه به معنای عام جمعی و دیالوگ مداربودن آن است .فیلسوف سنتی معمولا تنهاست .فیلسوف تنها ممکن بود که در پاسخ به فیلسوفی دیگر رساله ای بنگارد اما معمولا آن فیلسوف دیگر زنده نبود و یا نزد منتقد و پرسشگر خود حاضر نبود. فلسفه برای کودکان ،فعالیتی گفتاری و زنده است .بنابراین ،تفاوتی عمده محسوب می شود.فلسفه برای کودکان از فلسفه نگارشی به سمت فلسفه گفتاری سنتی باز می گردد. در سنت ایرانی شما هم احتمالا اجتماعاتی علمی برای تبادل عقاید برگزار می شده و آن به روشنی بازگشت به آن فلسفه سنتی گفتاری بوده است . به بیانی دیگر این مسئله مشخص می کند که فلسفه برای کودکان به سنت وابسته است ،سنتی که پیشتر توسط ارسطو بیان شده اما در همان زمان امری است که غلبه سنگین سنت بر خود را نمی پذیرد.پس ما در گفتگوهایمان نمی گوییم که ارسطو چنین و چنان گفته و نمی توان از آن عدول کرد .اینجا فرض مسلمی هست بدین معنی که آن گاه که مردم داخل گفت و گوی فلسفی می شوند که تمامی سنت فلسفی در دسترسشان قرار گیرد و بتوانند آن را با عقاید خودشان بازنگری کنند.بنابراین بطور مثال می توانیم بگوییم که نوجوانان با بحث و مذاکره می توانند به همان اندیشه دکارتی برسند ، من می اندیشم ؛ پس هستم . از منظری می توان گفت که ابراز این عقیده دکارت به عنوان نتیجه بحث از سوی یک کودک چندان جالب نیست ،اما باید دانست که ذکر این جمله در اینجا دیگر شناساننده دکارت مقیم در سنت فلسفی و فلسفه سنتی نیست .بنابراین مرحله ای است که ما در آن سنت را مورد بازنگری قرار می دهیم .انسان ها در طول تاریخ همان کار را نجام می دهند که دکارت بطور ویژه و با دقت نظر آن را انجام داد.این فلسفه مردمی نشانگر خوشبینی در طبیعت فلسفس انسان هاست . عقیده ای وجود دارد که می گوید : اگر به میان مرذدم بروید هر یک از آنها یک فیلسوف است . هر کس عقایدی را با خود دارد که مرتبا در برخورد با تجربه و باورهای افراد تغییر می پذیرد. طبقه بندی آن باورها مردم را در مرحله اول پرگنجایش تر ،دارای روابط صلح آمیز و سازنده تر می سازد.
در اینجا مایلم که تاریخچه مختصر فلسفه برای کودکان را از زبان شما بشنوم.
ماتیو لیپمن ،استاد آمریکایی دانشگاه در سال 1969 این رشته را تاسس کرد.در واقع او معلم فلسفه برای دانشجویان سال رشته مهندسی و نه حتی دانشجویان علوم انسانی بود.در همان زمان نوعی الهام در او به وجود آمد بدین معنا که مهارت تفکر دانشجویان او می توانست خیلی بهتر باشد .پس بدین فکر افتاد که چرا از کودکی به افراد آموزش ندهیم که فلسفیدن بیاموزند؟ در همین رابطه داستانی با عنوان کشف هاری استوتلمایر نوشت .آن داستان شامل دوره آغازین فلسفه و سوالات ذهنی و منطقی بود که چند بار آنها را در مدارس نیویورک و دانشگاه نیویورک تدریس کرده بود.
او بدین وسیله دریافت که مطالعه کتاب ها موجب بحث در باب مفاهیم می شود .بعد تصمیم گرفت تا زندگی اش را صرف این مسئله کند.بدین خاطر دانشگاه را رها کرد و بنابه دعوت دانشگاه مونتگلر در نیوجرسی بدانجا رفت .در آن هنگام شروع به نوشتن داستانهایی کرد که به فلسفه زبان ،اخلاق ،نویسندگی ،شعر ،سیاست و فلسفه اجتماعی می پرداختند. داستان های او البته در آغاز خیلی سیستماتیک نبودند اما اساسا به نظر من او روشی را در پیش گرفت که بدان وسیله به توسعه فلسفه برای کودکان می پرداخت .تاکنون او 9 داستان نوشته است . البته در طی این سال ها توسعه هایی حاصل شده و لیپمن در باب آنها آثاری هم نگاشته است .از قبیل چند کتاب درباره برنامه ها و عقاید و سپس آموزش معلمان مدارس و نظارت بر نحوه تدریس آنها و نیز تلاش برای توسعه این برنامه در سطح مدارس .
این برنامه در آمریکا خیلی گسترده و مردمی هم نیست اما در کشورهایی مثل برزیل ،انگلستان ،اسپانیا، استرالیا و تا حدودی در بلغارستان از زمینه خوبی برخوردارست .وقتی می خواهید فلسفه برای کودکان را در مجامع آموزشی معرفی کنید با مخالفت های گوناگونی روبرو می شوید که برخی هم فلسفی هستند.مخالفان می گویند : نباید این کار را برای کودکان انجام دهیم .در مرحله ای هم مخالفت های عملی شروع می شود .می گویند برنامه دولتی آموزش چیز دیگری است و ما نمی توانیم آن را تغییر دهیم و اساسا زمانی برای این آموزش نداریم .
راستی آیا در مدارس سنتی کشور سیستم آموزشی با دیالوگی که از آن نام بردم ، وجود داشته است ؟
باید اشاره کنم که در مدارس سنتی آموزش معارف دینی ما که امروزه هم وجود دارند و به نام حوزه معروفند ،گفت و گوهای علمی و گروه بحث وجود داشته و دارد.در پاسخ به پرسش پیشین ، شما به مخالفت ها با فلسفه برای کودکان اشاره کردید.من مایلم که در این باره بیشتر صحبت کنیم .برخی از فیلسوفان می گویند که فلسفه دانشی است که نیازمند متفکرانی سرسخت است و نمی توان کودکان را وارد این عرصه کرد.نظر شما دراین باره چیست ؟
بله ، این
استدلال مشهور فیلسوفان غربی در این باره است و بر این پایه خیلی از
فیلسوفان شاغل در دانشگاه ها ، فلسفه برای کودکان را بدین مضمون که فلسفه
نیست ، رد کرده اند.اما فکر می کنم که ما باید تفکرمان را نسبت به دو چیز تغییر
دهیم :یکی بازنگری در مفهوم کودکی به عنوان موضوعی جدی و دوم بازسازی مفهوم
فلسفه . فلسفه در پی پاسخ نیست بلکه مباحثه و دیالوگ است . وضعیت ما در اینجا
مانند کسی است که شی بزرگی را برمی گرداند تا آن را از سمت دیگرش نگاه
کند. این در حالی است که سمت پیشین هنوز وجود دارد.پس کلمه اصلی در اینجا
همان مباحثه است .نقش سنت فلسفی آمریکا هم در این که چرا آغاز فلسفه برای
کودکان در ایالات متحده شکل گرفته ،حائز اهمیت است .فیلسوفان اواخر قرن
نوزدهم و اوایل قرن بیستم آمریکا چون ویلیام جیمز و جان دیویی ،همواره
نسبت به بحث و تحقیق حساس بوده اند. آن هم نه فقط بحث فلسفی بلکه بحث به
معنای عام ، به علاوه دیویی که تاثیر قابل توجهی در این جریان داشت خود فیلسوف
تعلیم و تربیت بود. او در باب مدارس ،آموزش و غایت آن آثاری داشت . او احتمالا
تاثی زیادی در این راه گذارد.دیویی نماینگر سنت فلسفی آمریکاست که ما از آن
به عنوان پراگماتیسم نام می بریم و عملی بودن فلسفه بریا کودکان هم به این
دلیل بوده است .پروفسور
کندی استاد مطالعات فلسفه برای کودکان در دانشگاه مونتگلر آمریک
WWW.ZIBAWEB.COM
**************************
جان دیوئی
جان دیوئی یکی
از معروفترین فیلسوفان امریکایی قرن بیستم و از پیشتازان پراگماتیسم است که آرای
انقلابیاش در باب سرشت فلسفه، آموزش ، جامعه و سیاست حرف و حدیثهای فراوانی را به
وجود آورده اند. نگاه دیوئی به فلسفه از تلقی متعارف فاصله داشت و به نظر وی فلسفه
باید به عنوان روشی برای آموزش مردمسالاری و مسائل زندگی قلمداد شود. در این مقاله
این نگاه به فلسفه با تکیه بر زندگی فکری دیوئی بسط مییابد.
جان دیوئی، فیلسوف امریکایی را بیشتر با گرایشهای عمل گرایانه اش باید به یاد آورد.
او در زندگی آمیخته با کار و تلاشش، دنیای فلسفه را بی تاثیر از حضور خود نساخت و
در اذهان، آنچه که از او به یاد مانده است چیزی جز یک متفکر عالیقدر و مفسر و فعال
سیاسی نیست.
جان دیوئی در روز بیستم اکتبر سال 1859 میلادی در شهر برلینگتون امریکا به دنیا آمد. او پس طی مراحل تحصیلی مقدماتی وارد دانشگاه جان هاپگینز شد و در کنار تحصیل در رشته فلسفه به شغل آموزگاری در مدرسه نیز مشغول بود. دانشگاه جان هاپکینز تا زمان فارغ التحصیلی او تحت سرپرستی جرج اس موریس بود که گرایشهای آرمانگرایی داشت و توانسته بود ذهن دئوی را با اندوخته های خود در این خصوص پر کند. دئوی جان هاپکینز را به قصد تصاحب یک منصب پیشنهادی به سوی دانشگاه میشیگان ترک گفت.
اولین فعالیت جدی دیوئی در زمینه فلسفه را باید با تلاشی شناخت که او در خصوص ترکیب شیوه در حال پیدایش روانشناسی تجربی با پایه های اصلی آرمانگرایی موریس صورت داد. دیوئ طی دهه 1890 بویژه بعد از حضورش در دانشگاه تازه تاسیس شیکاگو در سال 1894، در آغار راهی قرار گرفت که شروعش منجر به فاصله گرفتن او از مابعدالطبیعه آرمانگرایی شد؛ روندی که دوی آن را در زندگینامه خود با نام "استبدادگرایی تا تجربه گرایی،" به آن اشاره داشته است. دیوئی با تاثیر بسیار از "اصول روانشناسی" ویلیام جمیز، به رد ادعای آرمانگرایان پرداخت که در آن با مطالعه پدیده های تجربی، دنیا را ذهن انسان میدانستند.
مشاجره با رئیس دانشگاه شیکاگو، دیوئی را در سال 1904مجبور به ترک این دانشگاه کرد و به تدریس در دانشگاه کلمبیا پرداخت و تا آخر زمان بازنشستگی در این دانشگاه باقی ماند. کارها و نوشته های بسیار با ارزش دیوئ در طول یک زندگی پر کار و طولانی صورت گرفته است که این کارها حوزه های بسیاری از فلسفه در کنار مسائل آموزشی، اجتماعی و سیاسی را در بر می گیرد. این نوشته ها و مقالات، با جهد زیاد توسط جوان بویدستون و همکاران او در قالب 37 جلد کتاب برای انتشارات دانشگاه ایلینویز جمع آوری شده است.
در باطن و عمق تفکرات دیوئ که در مقاله " نیاز به بازیابی فلسفه " وی انعکاس پیدا کرده دغدغه ای وجود دارد که در آن فلسفه از مسائل حاشیه ای در دانش و متافیزیک فاصله گرفته و به مشکلات انسانها پرداخته است. این پیشنهادی بود که به جای دوری از فلسفه بتواند به ان زندگی دوباره ببخشد. قصد او به عنوان یک فیلسوف در پیش گرفتن این مشکلات بوده است نه آنکه بخواهد همانند یک معمار در ساختار آن اصلاحات بنیادی ایجاد کند.
علاقمندی دیوی به تئوری آموزشی و اصلاحات در آن، زمانی که در شیکاگو حضور داشت به اوج رسید و ثمره آین تلاش ها در تاسیس یک مدرسه آزمایشگاهی و کتاب هایی چون "مدرسه و جامعه "، "کودک و برنامه آموزشی " و "دمکراسی و آموزش " تجلی یافته است. این علاقه دیوئ به بحث آموزش در مراحل بعدی در بعد گسترده تری به نام تغییرات تصاعدی اجتماعی شکل گرفت. او حامی مسائل از قبیل حق رای زنان و حرکتی بود که دوست او جان ادام به آن شکل داد.
فعالیتهای پر تلاش او در حوزه های عمومی و سیاسی از ریاست اتحادیه معلمان، سرپرستی ACLU ، حمایت از حرکت "ممنوعیت جنگ" طی سال های جنگ، ریاست "گروه جلب آراء" و شرکت در محاکمه لنون تروتسکی در مکزیک به سال 1938، بوده است. دیوئی در آغاز جنگ جهانی اول و در زمانیکه به نیویورک سفر کرد، بخش عمده کارهای خود را که به چاپ رساند در خصوص موضوعاتی چون تفسیری بر سیاست های جاری داخلی و بین المللی و بیا نیه های عمومی در مورد موضوعات مختلف بود. از او در دایره المعارف (Encyclopedia) به عنوان تنها فیلسوفی یاد شده است که توانسته در مورد عهدنامه ورسای (the Treaty of Versailles) و ارزش ارائه هنر در دفاتر پستی مطلب به چاپ برساند.
در سالهای جنگ یک دسته از کتاب هایی از او به چاپ می رسند که اعتقادات فلسفی او را بیان می کنند که از جمله آنها می توان به بازسازی فلسفه ، تجربه و طبیعت ، تلاش برای یقین ، هنر به عنوان تجربه ، اعتقاد عمومی ، منطق:تئوری پرسش ، و تئوری ارزیابی اشاره کرد. کتاب دیگر او با عنوان عوام و مشکلات آنها بحثی را شامل می شود که در آن به دفاع از آرمان های مشارکتی دمکراتیک در مقابل شک گرایانی چون والتر لیمپمان می پردازد. دیویئبر اساس نوشته های اولیه اش، از منتقدان لیبرالیسم تجارت منشانه و نگراشهای فردگرایانه اجتماعی آن بود و این انتقادها در دوران رکود اقتصادی شدت بیشتری یافت.
این موضوع را در مقالاتی چون فردگرایی، قدیم و جدید ، آزادی گرایی و فعل اجتماعی و آزادی و فرهنگ که او یک شکل از جامعه گرایی دمکراتیک و آزادی گرا را به نمایش می گذارد بهتر می توان دریافت. او بیرق دار منتقدین چپ از عنوان نیو دیل روزولت بود که در زمان رکود اقتصادی امریکا به منظور بهبود اوضاع داده شده بود. این در حالی بود که در همین زمان معارض کمونیسم اتحاد جماهیر شوروی و هواخواهان و مدافعان غربی اش نیز شناخته می شد.
شهرت دیوئ بعد از مرگش در اول ژوئن سال 1952، تحت تاثیر قرار گرفت و رو به افول گذاشت. نگرش او از فلسفه توسط سنت در شرف تکوین فلسفه تحلیلی، مبهم و قدیمی تلقی شد. در همین زمان بود که مقالات آموزشی او مورد آماج انتقادات از سوی کسانی قرار گرفت که او را عامل تمام مشکلاتی می دانستند که در حوزه آموزش بعد از جنگ به طور مکرر رخ می داده است. به طور کلی از هر سو، تفکر سیاسی و اجتماعی او مورد هجوم واقع شد. واقع گرایانی چون رینهولد نیبهر، تفکر دیوئی را خوش بینی کور به امید بینایی فرض کرد که به مشارکت دمکراتیک محول شده است و منتقدین دیگر از هر دو جناح چپ و راست، عنوان داشتند که هیچ چیز جز پوچی و شاید یک ازدواج بد یمن در شیوه علمی نمی تواند باشد. اکرم رجبی
WWW..........
............................................................................................................ نمودار گویا برای مغز
ادامه مطلب ...
تفاوت بین تفکر عمودی و افقی :
تفکر عمودی گزینشی است ، تفکر افقی مولد است. چیزی که در تفکر عمودی مهم است ، درستی است. اما چیزی که در تفکر افقی اهمیت دارد ، غنای و پرمایگی است. تفکر عمودی تحلیلی است ، اما تفکر افقی تحریک آمیز است.تفکر عمودی متوالی و خطی است ، در صورتیکه تفکر افقی جهشی است. در تفکر عمودی هر گام باید درست برداشته وبه سرانجام برسد ، درحالی که در تفکر افقی لازم نیست هر گام صحیح برداشته شود. در تفکر عمودی فرد با نه گفتن برخی از مسیرها را می بندد ، اما در تفکر افقی نه وبستن مسیر وجود ندارد. در تفکر عمودی فرد تمرکزگراست و آنچه بی ارتباط با مرکز است ، از ارتباطش با مرکز جلوگیری می کند ، در حالیکه در تفکر افقی فرد از ارتباطات احتمالی نیز استقبال می کند و مانع نمی شود. در تفکر عمودی مقولات ، طبقه بندی شده ودر جای ثابتی قرار می گیرند ، اما در تفکر افقی طبقه بندی و ثباتی وجود ندارد. در تفکر عمودی از مسیرهای خیلی محتمل و امکان پذیر پیروی می شود ، اما در تفکر افقی مسیرهایی که بسیار کم امکان پذیر و محتمل است ، کاوش می شود. تفکر عمودی یک فرایند محدود است ، اما تفکر افقی یک فرایندی احتمالاتی است.(دی بونو، خلاقیت)تفکر عمودی بیشتر میل به استیلا و جنگ دارد حال آن که تفکر افقی بیشتر میل به همزیستی و مصالحه دارد .تفکر عمودی بیشتر به ایدئولوژی انقلابی گره می خورد و تفکر افقی بیشتر به لیبرالیسم فرهنگی و دموکراسی وصل می شود..
edugoolabad.blogfa.com