دگر بار دگر بار ز زنجیر بجستم ازین بند و ازین دام زبون گیر بجستم
فلک پیر دو تایی پر از سحر ودغایی به اقبال جوان تو از این پیر بجستم
شب و روز دویدم زشب و روز بریدم وزین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم
من از غصّه چه ترسم چو با مرگ حریفم ز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم
به اندیشه فرو برد مرا عقل چهل سال به شصت دوشدم صید و ز تدبیر بجستم
ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند ز کر و فرّ تقدیر و ز تقدیر بجستم
برون پوست درون دانه بود میوه گرفتار از آن پوست وز آن دانه چو انجیر بجستم
ز تاخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان ز تعجیل دلم رست و ز تاخیر بجستم
یی نان بدویدم یکی چند به تزویر خدا داد غذایی که ز تزویر بجستم
ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر چو دندان خرد رست، از آن شیر بجستم
خمش باش خمش باش به تفضیل مگو بیش ز تفسیر بگویم ز تَفِ سیر بجستم
(دیوان شمس)